[ خروجی فید دفتر ایام ]
آرشیو وبلاگ سال : 1383 | 1384 | 1385 | 1386
حمید جان!
شب نیمه شعبان است و شور و شوق و عروسی از خانه همسایه به این زیرزمین من لبریز شده است. کوچه شلوغ، هیاهو در خانه همسایه و صدای ونگ ونگ بچه طبقه بالا. من رنگی و بویی از همین شب گرفته‌ام با یک جفت کفش سیاه، یک شلوار سرمه‌ای و یک پیرهن کرم راه‌راه با یک احساس گنگ. گاهی اوقات احساسات مبهم‌تر از آن هستند که بتوان آن‌ها را بدرستی تشخیص داد. این شهر حال و هوای آشنایی دارد. اینجا همه‌چیز و همه‌کس را می‌شناسم. ساندویچ همبر با نوشابه و سس تند گوجه‌فرنگی، خلش‌خلش دم‌پایی روی موزائیک‌فرش درب و داغون پیاده‌رو، سکوت آخر شب و چند دقیقه‌ای با تکرار زندگی‌مانند دوقدم مانده به صبح: آسمان سینه‌ام را چون شمایی مشتری‌‌ست، باز‌کن دکان که وقت عاشقی‌ست.
سوالات و مسائل مهمی که سال‌ها محجوب مانده بودند آرام‌آرام گردوغبارشان شسته می‌شود و شاید لبخند زندگی تنها چیزی است که می‌تواند پاسخی برای همه آنها باشد. رنگی از بی‌چرایی و عدم نیاز به دلیل بر روی همه چیز کشیده می‌شود و فقط یک منطق و دلیل روشن باقی می‌ماند. بودن دلیل بودن است و اینکه هست و اینگونه است دلیلی است بر اینکه چرا هست و چرا اینگونه است.
قدم‌های آرام و شمرده پیرزنی دم مرگ با یک سبد سبزی، چشم‌های به سیاهی‌نشسته و گودرفته راننده معتاد تاکسی که گویا هنوز هم نگاهی پیدا نکرده است تا منجی چشم‌هایش شود، پیرمرد وزنی دور میدان سوار بر ویلچر همیشه‌اش، درخت‌های پیاده‌روی خیابان کوهسنگی، نگاه‌های غمناک مردک میانسال آفتاب‌سوخته‌ای که تازه اصلاح کرده است و چشمان پرفروغ و سرشار از شوق دخترک کتاب‌فروش. هر چیزی سر جای خودش است. شور و شوق و سرمستی و زندگی و تپش‌های قلب یک شهر.
من بیکارترین ایام را می‌گذرانم. پیاده‌روی صبح و غروب، بطالت بعدازظهر و سکوت شبانه. من بیهودگی را زندگی می‌کنم و رنگ یک شعر از شاعری نیمه‌دیوانه هوش از سرم می‌برد.
مشهد - تابستان 87


راننده تاکسی درست جلوی پاهای دکتر کچل ترمز می‌زند. دکتر کچل لبخندی بر لب دارد، از همان لبخندها که مشخصه آدم‌های خوب و مهربان و روشنفکر است. کتش را روی دستش انداخته و منتظر می‌ماند. راننده تاکسی سریع پیاده می‌شود، به دکتر سلام می‌کند و تند خودش را به طرف دیگر ماشین می‌رساند تا در را برای دکتر کچل باز کند. دکتر کچل با مهربانی به تکاپوی راننده تاکسی نگاه می‌کند و خیلی گرم و خودمانی حرف می‌زند: "سلام، امروز خیلی خوش‌تیپ شدی. ماشاءالله ماشاءالله. زحمت کشیدی، من خودم در را می‌بندم، متشکرم". راننده معتاد لبخند مسخره‌ای روی لبهایش می‌نشاند و برمی‌گردد تا سوار ماشینش شود... بوی عطر خانم مسافری که صندلی عقب نشسته است، تاکسی را سرمست کرده است و چشم‌های خانم مسافر و این سرمستی با حرف‌های دکتر کچل همراه می‌شود. "تعداد سوال‌های فلسفی خیلی کم است. سه تا یا چهارتا. ما کی هستیم و داریم چکار می‌کنیم و اصلا چرا هستیم؟ ولی کلی جواب جورواجور برای همین چند سوال وجود دارد. می‌دانی چرا؟ برای اینکه داریم در مورد چیزی صحبت می‌کنیم که خارج از حوزه فهم ماست. فقط می‌توان احتمال داد". راننده تاکسی از آینه نگاهی به موهای پریشان شده خانم مسافر می‌اندازد و سری تکان می‌دهد. دکتر کچل ادامه می‌دهد: "متاسفانه برای این مهمترین سوال‌ها هیچ قطعیتی وجود ندارد. هر کس بر اساس تمایلات درونی‌اش، محیطی که در آن بزرگ شده، بلاهایی که روزگار سرش آورده است و سطح فهم و شعورش جوابی را برای این سوال‌ها انتخاب می‌کند". راننده تاکسی متفکرانه ابروهایش را در هم می‌کشد و خطاب به دکتر کچل می‌گوید: "پس تکلیف ایمان چه می‌شود آقای دکتر؟ آدم‌هایی که معتقدند راه درست همان است که آنها انتخاب کرده‌اند". جمعیت زیادی جلوی فروشگاه سرچهارراه جمع شده‌اند. خانم مسافر با دیدن آنها به خودش می‌آید که به مقصد رسیده است و از راننده می‌خواهد که نگه‌دارد. نگاه‌های راننده معتاد و دکتر کچل، خانم مسافر را تا وسط جمعیت همراهی می‌کنند. "وضع قند هم خراب شده آقای دکتر. مملکت شده شهر هرت."


مرد لاغر دراز می‌گوید رادیو را باید نصف شب به بعد گوش داد، وقتیکه آدم‌های مهم خوابند. نصف شب‌ها فقط چهار راننده بی‌شعور بیدارند و چهار آدم بیکار نیمه‌دیوانه که آنقدر از زندگی و کار زندگی پرت شده‌اند که شب و روزشان با هم قاطی شده است. برای این دسته از آدم‌ها هم که چه تبلیغی می‌تواند مفید باشد. نه از ارزش‌ها سر در می‌آورند، نه از شعارهای دشمن‌سوز و نه پیشرفت‌های روزافزون. دلشان به یک چای لیوانی داغ خوش است و هرچیزی که هم‌قدم آنها شود در این مسیر پوچی و بیهودگی. و انتخاب این کلمات چقدر سخت است و شاید کمی غیرمنصفانه. چطور می‌توان در مورد ارزش‌ها و درست و غلط صحبت کرد وقتیکه این همه دلیل وجود دارد بر نسبی بودن همه چیز، و نسبی بودن هم یعنی هیچ، یعنی پوچی، یعنی یک شوخی مسخره بزرگ. من آدمی را می‌شناسم که از کلاغ متنفر بود و روزی یک کلاغ شیشه همسایه مغرورش را شکست و از آن روز به بعد او عاشق کلاغ‌ها شد. من آدم کوری را دیدم که از رنگ متنفر بود. من یک آدم خجالتی دیده‌ام که از آدم‌های پررو بدش می‌آید. من آدم لاغری دیدم که آدم‌های چاق و پرخور حالش را بهم می‌زدند. می‌توانی بفهمی که دیدن یک چنین چیزهایی می‌تواند چقدر وحشتناک باشد... به اندازه یک لیوان آب می‌ریزی توی کتری تا سریع جوش بیاید و نوشیدن یک لیوان چای دارچین‌، لذت نیمه‌شبت شود. مرد لاغر دراز می‌گوید فلسفه خلقت آدمیزاد یافتن دلایل است. و من فکر کرده بودم که چرا خوردن چای دارچین در سکوت شب لذت‌بخش است. مخصوصا وقتیکه ساعت از یک نصف شب گذشته باشد و تو باشی و یک رادیوی پرحرف. حتما باید لذت نوشیدن چای لیوانی داغ در سکوت شب یک دلیل و منطق عقلانی داشته باشد. باید فکر کرد تا بتوان دلیلش را پیدا کرد. مرد لاغر دراز می‌گوید فلسفه خلقت آدمیزاد یافتن دلایل است. دلیل بودن و نبودن. چرا اینطوری هست و چرا اونطوری نیست. دلایل ابزار دفاع از انسانیت‌مان محسوب می‌شوند. باید بتوان از انسانیت خود دفاع کرد، نه؟. اگر فردا کسی خندید به این دلخوشی‌های بی‌منطق و نفهمی‌های ناروشنفکرانه چه؟! باید حتما دلایل را پیدا کرد. و من یادم آمده بود که تو روزی فکر را تعریف کرده بودی: فکر ابزاری است که توسط آن برای دلخوشی‌هایمان دلیلی منطقی پیدا می‌کنیم. چه تعریف زشت و کثیفی!... چای دارچین‌ام سرد شد. هیچ چیز بدتر از یک چای سرد نیست. باید آنرا دور ریخت. کاش فردا در مورد دلیل لذت نوشیدن چای دارچین فکر می‌کردم. رادیوی سیاه دارد ترانه گلپونه‌های ایرج بسطامی را پخش می‌کند.


راننده تاکسی سیگاری روشن می‌کند، متفکرانه ابروهایش را بالا و پایین می‌کند، پوزه‌اش را چند بار می‌چرخاند و سپس گویا مطلب جالبی برای گفتن پیدا کرده باشد، سری تکان می‌دهد و شروع به حرف زدن می‌کند ... می‌تونی از فلکه احمدآباد بپیچی توی بابک و از بابک 11 مستقیم بروی تا انتهای ابومسلم تا به چهارراه دکترا برسی. اینطوری هم سریع‌تر به مقصد می‌رسی و هم اینکه مجبور نیستی ترافیک وحشتناک احمدآباد و تقی‌آباد را تحمل کنی. این شهر پر است از راه‌های میانبر، کوچه‌های تنگ و خلوت و گاهی کثیف. اما بیشتر مردم نمی‌دانند. بی‌تفاوت و بدون اینکه فکر کنند این کوچه‌ها کجا می‌رود از کنارشان رد می‌شوند. برای کشف راه‌های میان‌بر باید حواست باشد که به کوچه‌ها عادت نکنی. هر کوچه‌ای یک علامت سوال بزرگ است، باید تو را به حیرت درآورد که این کوچه از کجا می‌آید و به کجا می‌رود. درست مانند یک فیلسوف. این یکی از سنت‌های زندگی است که بیشتر مردم از راه‌های اصلی خوششان می‌آید، از مغازه‌های رنگارنگ مسیر، از روشنایی راه، از احساس تنها نبودن. یک راننده خوب راننده‌ای است که لذت ببرد از کوچه‌های تنگ، خلوت، تاریک و کثیف، از سکوت این کوچه‌ها و نترسد از اینکه تنهاست... راننده معتاد تاکسی اینها را گفت و سری به نشانه رضایت از غنای کلامش تکان داد. بعد سیگارش را خاموش کرد، سوار ماشینش شد و رفت.


افشین جان!
آدم‌ها وقتیکه می‌خواهند گم ‌شوند، کجا می‌روند؟ پشت یک کوه که گذر از آن سخت باشد؟ یا وسط بیابانی که پر است از شن و ماسه و گرما و آفتاب و باد، یا شاید یک دهکده کوچک و دورافتاده‌ که کل جمعیتش چند خر و گاو و مرغ و گوسفند باشد با چند پیرمرد و پیرزن دم مرگ خرفت. از همان‌هایی که خیره می‌شوند در چشم‌هایت درحالیکه نمی‌دانی چه چیزی را مدام نشخوار می‌کنند. انگار در این دنیا نیستند و زندگی نمی‌کنند. نگاه هیچ کسی برایشان اهمیتی ندارد... چه جای زیبایی باید باشد جایی که آدم‌ها در آنجا گم می‌شوند. حتم دارم آنجا آدم‌هایش دلیلی برای حرف‌زدن و انگیزه‌ای برای زیبایی ندارند. رنگ بی‌معنی است. نه تلاش و تقلایی برای خوب بودن و نه سودی در بد بودن. جایی که نه از رادیوی سیاه خبری هست نه از خبرها و تفسیرهای آزاردهنده‌اش و نه صحبت‌های مردمی که نمی‌شناسی‌شان یا نمی‌خواهی بشناسی و چشم‌هایت را بسته‌ای درحالیکه هر روز بارها و بارها با آنها برخورد می‌کنی. زندگی راه و رسم و آدابی دارد. راست می‌گفتی افشین! ما تاجرانی بیش نیستیم، "تاجران فریب و دروغ"... آهای مرد لاغر دراز! کدام گوری هستی؟ مدتی است که زندگی‌ات رنگ و بویی از گناه گرفته است... می‌گویند لذت یعنی گذر زمان به سرعت. یعنی تجربه کردن لحظاتی که نمی‌فهمی، درکشان نمی‌کنی و در آن هنگام بودن خودت را احساس نمی‌کنی. یعنی زندگی بدون زمان یا لااقل بدون احساسش. وقتیکه آنقدر در چیز دیگری غرق شده‌ای که بجز همان چیز، خودت را، زمان را، مکان را و هر چیز دیگری را در این دنیا نمی‌بینی و انگار اصلا وجود نداشته و ندارند. نمی‌دانم یک آدم نیمه دیوانه که سی سال از عمرش گذشته است، چه لذتی می‌تواند در زندگی‌اش داشته باشد. چه چیزهایی می‌تواند برایش وجود داشته باشد که آنقدر او را مجذوب کند که هیچ چیز را نبیند، زمان را درک نکند و از همه مهمتر خودش را فراموش کند!... روزهای تعطیل صبح‌های بدردبخوری دارند. می‌شود آت‌و‌آشغال‌های گوشه اتاق را جمع کرد، وسایل را مرتب کنار هم چید، دستمالی برداشت و گرد و غبار همه جا را گرفت، آنتن رادیوی سیاه را آنقدر بلند کرد تا وسط گل‌های گلدان برسد و بعد همه چیز را از نو شروع کرد. درست مثل همیشه، از نقطه صفر، با آدم‌های جدید، با چرندیات جذاب‌تر، خزعبلات مسخره‌تر و حتی با باورهایی جدید و تازه.


"مترس (بفتح میم و تا): چیزی که با سنگ یا چوب و پارچه بهیکل انسان در کشتزار برپا کنند که جانوران از آن بترسند و بزراعت آسیب نرسانند"
مترسک‌‌ها هر روز صبح با طلوع خورشید قد علم می‌کنند تا برای شروعی تازه در صبح دل‌انگیز دیارشان آماده و مهیا شوند. مترسک قصه ما نیز چنین می‌کند و پیرمردی که می‌آید، می‌نشیند کنار مترسک، صبحانه می‌خورد و از زمین و زمان صحبت می‌کند. مترسک طلوع‌های خورشید را می‌شمرد، به درد دل‌های پیرمرد گوش می‌دهد، وقتیکه باد می‌آید آستینش را برای پیرمرد تکان می‌دهد و با منحنی یک تکه چوب خشک به پیرمرد لبخند می‌زند. این تمام زندگی مترسک است؛ شبیه به همه مترسک‌ها. خیلی وقت است که تعداد آدم‌های این دیار از انگشتان یک دست هم کمتر شده است. پیرمرد می‌گوید "هیچ آفتی برای محصولات کشاورزی بدتر و مخرب‌تر از ظلم شاهان نیست". مترسک هنوز سال‌های خشکسالی و بی‌آبی را به یاد دارد. از همان سال‌ها بود که مردمان این دیار با عبادت آشنا شدند، انسان‌ها کم شدند و مترسک‌ها زیاد. اینگونه بود که دیار مترسک‌ها شکل گرفت. مدیریت همیشه با حق تملک همراه شده است. مدیریت آب منجر به تملک آب می‌شود، مدیریت زمین یعنی تملک زمین، مدیریت یک سازمان یعنی تملک آن و مدیریت تعدادی انسان یعنی تملک آنها. مترسک‌ها خیلی وقت است که به عبادت عادت کرده‌اند. پیرمرد می‌گوید "در غرب نخست تولید می‌بایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود بدلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولید کننده، حکومت ظهور کرده باشد. اما در شرق از همان ابتدا نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید براه افتد. یعنی حکومت مقدم بر تولید"... مدیریت همیشه با حق تملک همراه بوده است. شاید اینگونه بود که پادشاه، سایه خدا در زمین شد و بر طبق مشیت او شاه.

بر اساس یکی از نظرات عنوان شده در کتاب «ما چگونه ما شدیم؟» نوشته دکتر صادق زیباکلام


زندگی، بازی سنگ و شیشه است. راننده تاکسی می‌گوید باید آهسته رفت، آهسته جنگید و آهسته مُرد. باید آهسته و آرام زندگی کرد، درست به روانی شعر آب سهراب سپهری. باید دوباره مرور کرد فلسفه قیام حسین(ع) را و زندگی کرد با آن. شوریدگی بدون حساب و کتاب و غیرمنطقی در برابر کسانی که بوی گند فسادشان آزاردهنده شده است، نمی‌تواند راه به جایی ببرد وقتیکه قدرت در دست آنها باشد و تو بدون حامی. چه انسان‌هایی که هر روز زندگی خود را به خاطر همین شوریدگی‌ها از دست می‌دهند شاید از بیم ریا. باید آهسته و آرام سال‌ها وقت صرف کرد تا بتوان کوفه‌ای ساخت با مردمانی پرشور که تکیه‌گاهی باشند برای پیروزی و روزنه امیدی برای نجات. آنگاه جانبازی کرد و رشادت، بی پروای مرگ، حتی اگر از آن‌همه سر پرشور یک سر هم باقی نماند. شوریدگی‌های کم تعداد، همیشه با محرومیت‌ها و سختی‌ها برای خود و دیگران همراه بوده است. راننده تاکسی می‌گوید این یعنی راه درست زندگی کردن!.... خوبی زمستان به این است که همیشه یک کتری آب جوش باید روی بخاری باشد و همین کتری باعث براه بودن سور نوشیدن یک لیوان چای داغ می‌شود وقتیکه همه رفته‌اند بیرون برای عزاداری و هیئت و روضه و مخلفات؛ و تو مانده‌ای گوشه همین اتاق همیشه. تنهایی عطش آدم را دو چندان می‌کند و لیوان چای پشت لیوان چای. چه باک!، آب که همیشه براه است و با آن لذت نوشیدن یک لیوان چای داغ. می‌توانی دراز بکشی زیر یک پتوی سبررنگ راه‌راه با حرارت ملایم یک بخاری کوچک قدیمی و مشتاقانه در صبح سرد یک روز تعطیل مزخرف بخوانی و بنویسی. مرد لاغر دراز می‌گوید این یعنی زندگی!


امینه جان!
یک لیوان چای داغ دارچین در شبی که بوی خنکی می‌دهد زیرانداز. رادیوی سیاهی که مثل همیشه از مزخرف‌ترین چیزهای دنیا می‌گوید، از تمام چیزهایی که رنگی از زندگی دارند. و بوی کافور کتاب‌هایی که هنوز در آتش می‌سوزند. کفر است اگر بخوانی "آب کم‌جو تشنگی آور بدست" و سری به نشانه تایید تکان دهی و بعد به خواندن کتاب ادامه دهی. می‌گویند به ازای هر جمله که می‌خوانی باید چند قدم به جلو بروی، یا شاید بهتر باشد بگوییم برای جلو رفتن باید بخوانی. این جملات فقط بدرد این می‌خورند که کمکی باشند در جلو رفتن، در معاشرت بیشتر، در لذت خوش‌گوارتر، در کسب ثروت بیشتر، کمکی باشند برای ساختن دنیایی بهتر و مرفه‌تر، در سیرکردن شکم چند نفر، در کم کردن غم و غصه عده‌ای، در تمام چیزهایی که کاملا دنیایی است. زندگی افلاطونی را باید برای آخرت گذاشت، اینجا دنیاست و زندگی آن باید دنیایی باشد. باید مثل "ارسطو خم شد و به ماهی‌ها و قورباغه‌ها، شقایق‌ها و خشخاش‌ها توجه کرد". همین توجه خودش معنویت مورد نیاز را خواهد آورد. "تا نزاید طفلک نازک گلو - کی روان گردد ز پستان شیر او"... و من مدام در حال تغییرم. زندگی من هزارشاخه شده است. به هر جایی سرکی می‌کشم و رها می‌کنم، اما نه بدون دلیل. مثل همیشه چند مسیر جدید شروع شده و چند مسیری که با آدم‌هایش دیگر جایی در فردایت ندارند. مسیرهایی که دیگر در آنها احساس نمی‌کنی که داری بزرگ می‌شوی. امینه جان!، چاره‌ای جز رفتن نیست. رفتنی که می‌تواند با تغییر هم همراه باشد یا نباشد. چه باک. گام‌های نیکو شاید ما را به بهشت برساند اما افکار نیکو بعید است. تنها در رفتن است که خداوند آرام آرام تو را دگرگون خواهد کرد. می‌گویند این سنت دهر است.


ابرمرد عزیز!
می‌خواستم برایت از زندگی این روزهایم بنویسم، از سریال‌های تلویزیون، از تفسیر سوره حجرات، از نمایش‌ها و نطق‌های مسخره، از تمام چیزهایی که به من مربوط می‌شود، از اینکه دیرگاهی است دارم خودم را ارزان می‌فروشم، از کارهایی که می‌کنم و تصمیماتی که گرفته‌ام، ... اما دیدم این من خراب‌تر از آن است که از خود بگوید. به قول سهراب: این "خانه را نقش فساد است به سقف، سرنگون خواهد شد بر سر ما". این یک نامه تبریک عید است به عزیزترین کس، باید آنرا با قشنگ‌ترین کلمات نوشت. پس نامه خود را اینگونه می‌نویسم:
سلام ابرمرد عزیز!


















عیدت مبارک.
با احترام
حسن


می‌گویند "در شب قدر فرشتگان خدا با بندگان او در زمین پیوستگی پیدا می‌کنند و رحمت و برکت و آمرزش او در کلمه سلام متجلی می‌شود و در تمام طول شب تا دمیدن سپیده صبح ادامه می‌یابد. شبی که در آن امور آفریدگان مقدر می‌شود." 1 تقدیری که حتما رنگی از خواسته‌های ما خواهد داشت... خدایا من را ببخش به خاطر لحظاتی که جلوه روشن تو را نمی‌بینم و بیراهه را برمی‌گزینم، به خاطر نقاب‌هایی که آگاهانه یا ناآگاهانه بر چهره می‌زنم، به خاطر گناهانی که از جهالت آنها را ثواب می‌پندارم، به خاطر غرور و تکبر، به خاطر تمام لحظاتی که به سراغ قرآن می‌روم تا تفسیرهای دیگران را در آن جستجو کنم، به خاطر لحظاتی که کارهای پسندیده انجام می‌دهم تا بزرگی بفروشم، به خاطر لحظاتی که کارهای ناپسند می‌کنم تا بزرگی بفروشم، به خاطر لحظاتی که نماز می‌خوانم تا بزرگی بفروشم، به خاطر لحظاتی که نماز نمی‌خوانم تا بزرگی بفروشم، به خاطر تمام لحظاتی که خودبینی‌ام مانع از دیدن جلو‌ه‌های زیبایت در انسان‌های اطرافم می‌شود، به خاطر تمام لحظاتی که احساس ناتوانی از اصلاح کار دنیا مرا به ترک آن با برچسبی خدایی تشویق می‌کند، به خاطر نظراتی که خود بر‌گزیده‌ام و سعی می‌کنم تا در جستجوی آرامشی گناه‌آلود، آنها را به تو نسبت ‌دهم. خدایا مرا ببخش به خاطر خودم، به خاطر لحظاتی که این قشنگ‌ترین تجلی تو را به خود و دیگران ارزان می‌فروشم.

1 تفسیر هدایت، سید محمد تقی مدرسی