حسن جان!
ما آدمهای نقطه صفر هستیم. بالا و پایین میشویم، نیازهامان تغییر میکند، چیزهای جدیدی تجربه میکنیم. به دنبال رنگی هستیم و امیدی برای بودنمان، برای زندگی کردن و ماندن و باز برمیگردیم به همان اقامتگاه دلنشین: “وسیع باش و تنها و سربهزیر و سخت”*.
“همیشه فاصلهای هست”*، فاصلههایی که حس غمانگیز و لذتبخشی میدهند به ما و دغدغههایی که مدام عوض میشوند. دغدغه داشتن یک هواپیمای اسباببازی که سرش را از زمین بلند میکند، دغدغه اینکه از کجا میفهمند بچهای که به دنیا میآید پسر است یا دختر، دغدغه خوردن یک چایی در بعدازظهر خنک حیاط بیبی، دغدغه قوی شدن برای کم کردن روی پسری که روزی تو را مثل یک بچه گربه به دیوار کوبیده است و در ذهنت بارها با لگد خایهاش را له کردهای، دغدغه تور کردن دوست دختر پسر همسایه، دغدغه قبول شدن در کنکور و کتابهایی که بنا کردهای روزی همه را در یک مراسم باشکوه به آتش بکشی، دغدغه پولهایی که همیشه کم میآیند و مجبور میشوی زود به زود به پدر سر بزنی، دغدغه کار، دغدغه زندگی، دغدغه دین، خدا، اسلام، قرآنی که میخوانی و نمیفهمی، سالهای شور، درود بر سه سید فاطمی، روزهای آغاجری، حجاریان، الله کرم پینوشه، اسطوره گنجی، مانیفست جمهوریخواهی، دوقلوهای به هم چسبیده جدا میشوند و میمیرند، سالهای شریعتی، سالهای سروش، روز و شبهای کار، برنامههای بیسروته، بحثهایی که به هیچ جا نمیرسند، دین چیست؟ خدایی هم هست؟ روزهای اخوان ثالث، جبران خلیل جبران، سالهای سهراب سپهری، سالهای رمانهای مزخرف ….
آرام آرام روزها میگذرند و پیری روی موهایت مینشیند درحالیکه روزبروز بدون اینکه بفهمی کثیف و کثیفتر شدهای و تلنگری میخوری وقتیکه چشم باز میکنی و میبینی چقدر این روزها برای یک نگاه پاک دلتنگ میشوی، وقتیکه حرفهایی داری که نگفتنی است، وقتیکه فهمیدهای که هیچ نداری. اینکه دستهایت خالی است. خیلی خالی.
حسن عزیز! همیشه فاصلهای هست، با این وجود باز هم زندگی میتواند ساده باشد و بیرنگ. به سادگی یک تشکی که همیشه پهن است و یک لیوان چای دارچین و چند رمان مزخرف و پیرمرد نیمکتنشین بوستان اقاقیا. “عبور باید کرد و همنشین افقهای دور باید شد”*.
با احترام
حسن
*سهراب سپهری
نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸ | یک نظر
راننده معتاد تاکسی
“میدونی برای خدای دیوانهای که این آدمها و این دنیای مزخرف را سرگرمی خودش کرده است، تنها عبادتی که میتوان انجام داد این است که هر روز صبح که از خواب بیدار میشوی دستت را از زیر پتو بیرون بیاوری، انگشت شست را بالا بگیری و با صدای بلند بگویی: بیا!”
فکر کنم بیش از اندازه خورده بود. دود سیگار صورتش را کمرنگ کرده بود و مزخرفاتی که میگفت با صدای لرزانش تاثیری گنگ و مبهم روی آدم میگذاشت. موهای بلند، صورتی باریک و سفید و چشمانی که همیشه رنگ و بویی از خماری دارند.
“از اینجا میشه حسش کرد. اندام اثیری و بلند، رقص زیبا، بوی تازه زندگی و آوازی که بدجور دلت را میبرد. این روزها با طراوتتر هم شده است. بعدازظهرها جان میدهد روی این صندلی راحتی بالکن کنارش بنشینی، یک لیوان چای دارچین بخوری، باهاش صحبت کنی، بوش بکشی و گاهگاهی برایش رمانهای مزخرف بخوانی. این تنها درخت کاج این کوچه است! میدونی مهم این است که در حال حاضر کدام غریزهات به فنا رفته یا کدام راه و فکر و حتی اینکه با کدام عقیده میتوانی به غریزهات نزدیکتر شوی. تو میشوی همان، شک نکن! همیشه دلیل به اندازه کافی پیدا میشود. اما از حق نگذریم، امشب شب بارکلی۱ است. خدایش چه صحنههای زیبایی را به تصویر خواهد کشید و چه تخیلات و تصورات لذتبخشی خواهد داشت!”
الان تقریبا دو سالی میشود که توی آژانس کار میکند. یک پیکان ۷۹ تمیز که رویش را یک خط سیاهرنگ کشیدهاند: یعنی مسافربرشخصی. اما من به او میگویم راننده معتاد تاکسی!
۱جورج بارکلی
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۸ | ۶ نظر
مجید جان!
(۱) آدمهای نهیلیست حرف زیادی برای گفتن ندارند. بیهودگی تنها واژه باارزش و بامعنی زندگی آنهاست. برای این آدمها توضیح هر چیزی خیلی راحت است. حالات، افکار، کارها، رفتارها و حتی آدمها همگی به یک کلمه ختم میشوند: بیهودگی.
(۲) شاید تو هم روزی روبرو شوی با کسی که هرگز تجربهاش نکردهای. آدمی با رنگ و بویی تازه. در چنین شرایطی وقتیکه هیچ کاری از دستت برنمیآید باید تن به عقاید و رفتارهایی بدهی که هیچوقت قبول نداشتهای.
(۳) معمولا کمتر کسی این موقع شب و توی این هوای سرد میلش به فضای سبز میکشد. بهندرت گاهگداری شاید مثل این دو جوانکی که یکی دارد به گوشیاش با صدای بلند میگوید که “بیشعور خودتی” و دیگری در همان حال از دور حالت ورجه وورجه میگیرد و میپرد روی یکی از همین وسایل ورزشی که شهرداری گذاشته است و مثل وزغ تند تند پاهایش را به جلو و عقب حرکت میدهد. آن یکی همچنان با صدای بلند دارد جر و بحت میکند یا شاید هم عشقبازی. نمیدانم. بعضی از رفتارهای این آدمیزاد آنقدر پیچیده و عجیب است که به درستی نمیتوان تشخیص داد که پشت رفتارها چه خبر است.
(۵) میگویند باید چهل روز روزه بگیری و عبادت خدا را به جا بیاوری. این تنها راهی است وقتیکه نیاز به یک معجزه داری.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ | یک نظر
سهراب سپهری عزیز!
حالا دیگر حتما خواسته یا ناخواسته، راز گل سرخ را به تو فهماندهاند و رسیدهای به جایی که باید رسید. به جایی که میتوان بند کفشها را به انگشتهای نرم فراغت گشود و ساده و بیخیال، به سبک و سیاق خودت پاها را دراز کرد و نشست. تو حالا بیشتر از هرچیز به یک نگاه تبدیل شدهای. به همان چیزی که از نظر تو همه چیز بود؛ عدم مقاومت در مقابل دنیا؛ بدون خوب و بد کردن؛ بدون تفسیر و بدون تفکر موروثی. آیا هنوز هم دچاری؟ دچار آن رگ پنهان رنگها. یا دیگر فاصلهای نیست که عشقی باشد. گفته بودی که عشق صدای فاصلههاست و ابهامی که این فاصلهها به همراه دارد.
سهراب سپهری عزیز! اینجا هنوز در غروب یک روز تعطیل آدمها دلتنگ میشوند؛ پسربچهها به دیوار دبستان سنگ پرتاب میکنند؛ بزرگترها برای رسیدن به موفقیت دست و پا میزنند؛ روی سقف هیچ اتوبوسی کفتری نمینشیند؛ گیاهان خواهش، با حرارت از زمین میرویند و پس از مدتی میتوانی مرگ را در ساقه آنها ببینی که آهسته و آرام و طبیعی خودش را نشان میدهد؛ درختان، عادت سبز خود را ترک نکردهاند و گاهگاهی میتوانی گدایی ببینی که دربدر آواز چکاوک میخواهد و آن حسرت همیشگی پایدار:
چرخ گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب درحسرت خوابیدن گاریچی،
مرد گاریچی در حسرت مرگ.
اینجا هنوز آن لبخند پنهان، بر همه چیز سایه افکنده است و ما هنوز شراب مینوشیم و در بعدازظهر یک روز ابری، یک سایه راه میرویم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۷ | ۳ نظر
آرزوی موفقیت برای دو مترجم فعال
در پاسخ به مطلبی که در اعتراض به ترجمه کتاب “برنامهنویسی وب۲″ نوشته بودم، ایمیلی از طرف آقایان پهلوان و نجفی مترجمان کتاب دریافت کردم که انتظار دریافت آنرا نداشتم. پاسخ منصفانه و به دور از بهانهجوییهای معمول به یک نوشته انتقادی، از طرف دو تن از مترجمین فعال در حوزه کامپیوتر به نظر من روزنه امیدی است به فردایی که کتابهای تخصصی کامپیوتر با شیوهای مناسبتر ترجمه خواهند شد و در اختیار علاقمندان قرار خواهند گرفت. من ضمن تشکر از مترجمین کتاب “برنامهنویسی وب۲″ به خاطر بیپروایی در نوشتار قبلیام که گویا باعث کدورت خاطر ایشان شده است، عذرخواهی میکنم. قبول دارم که آزردگی چندین ساله از کتابهای ترجمه شده نامناسب نمیتواند دلیل موجهی برای این امر باشد.
به امید فردایی بهتر
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۸۷ | بدون نظر
دانش اندوز
حیرت زده دانش اندوز را نگاه میکنم گویا از حیرتم تعجب میکند.
“آقا، مگر نباید دقت نمود و از الکساندرن* در نثر پرهیز کرد؟”
اندکی از نظرش افتادهام. میپرسم در این وقت روز اینجا چه میکند. برایم توضیح میدهد که امروز را رئیسش به او مرخصی داده و یکراست به کتابخانه آمده است، دیگر اینکه ناهار نخواهد خورد و تا هنگام تعطیل کتابخانه مطالعه خواهد کرد.
دیگر به حرفهایش گوش نمیدهم، ولی لابد از موضوع اولش پرت شده است چون ناگهان میشنوم.
“… که آدم مثل شما سعادت نوشتن کتاب داشته باشد.”
باید چیزی بگویم. شکاکانه میگویم:
“سعادت…”
مفهوم جوابم را اشتباه میگیرد و تند سخنش را اصلاح میکند.
“آقا، میبایست میگفتم: شایستگی.”
از پلکان بالا میرویم. دانش اندوز فرز و چابک سر رفهای کتاب در کنار دیوار رفت، دو جلد کتاب میآورد میگذارد روی میز. به سگی میماند که استخوانی یافته باشد.
*alexandrin: نوعی شعر دوازده عروضی.
تهوع/ژان پل سارتر، ترجمه امیرجلال الدین اعلم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۲ آذر ۱۳۸۷ | بدون نظر
اعتراض کنید، این احساس بد ناشی از بلاهت مترجم است!
سالها قبل کتابی درباره UML خریدم و هیچ وقت موفق نشدم که از یکی دو صفحه چند فصل آن جلوتر بروم. من هر بار که سعی کردم این کتاب ترجمه شده را بخوانم و بفهمم، کمتر چیزی از آن دستگیرم شد. پس از مدتی توانستم اصل کتاب انگلیسی آن را پیدا کنم و قانع شدم که فروش نسبتا خوب کتاب اصلی بیمورد نبوده است چون واقعا کتاب مفیدی بود. این ماجرا بارها برایم تکرار شده است. کتابهای ترجمهشدهای که آدم در حین خواندنش احساس حماقت میکند و فقط یکسری جملات بیسروته هستند که مترجم زحمت کشیده و آنها را در کنار هم ردیف کرده است. با وجود اینکه بارها توبه کردهام که دیگر کتاب ترجمهشده نخوانم ولی نمیدانم چرا باز هم توبه میشکنم، شاید به خاطر اینکه دسترسی به آنها سادهتر است و این امید واهی که وضع شاید بهتر شده باشد. کتابی خریدهام با عنوان “برنامه نویسی وب ۲″ ترجمه آقایان احمد پهلوان تفتی و سید ابوطالب نجفی. من معمولا موقع خرید کتاب به سال تولد نویسنده یا مترجم هم نگاهی میاندازم و چون سال تولد مترجم اول ۱۳۳۵ بود، کمتر تردید کردم که کتاب بدردنخوری باشد. اما وقتی شروع کردم با همان وضع همیشگی مواجه شدم. یکسری جملات بیسروته که من را به یاد اولین ترجمهام در دانشگاه میاندازد که در مورد گرافیک بود و اگر عنوان آن مطلب مشخص نمیشد، بعید بود که خودم هم بتوانم بفهمم متنی که ترجمه کردهام درباره گرافیک است. این کتاب با عنوان اصلی “Professional Web 2.0 Programming” از کتابهای انتشارات Wrox است که یکی از بهترین ناشرین کتابهای کامپیوتری محسوب میشود، ولی با یک ترجمه بد کل ارزش کتاب به همراه مولفین و ناشر اصلی از بین میرود.
به عنوان نمونه این جمله ترجمه شده را از این کتاب ببینید: “صفحهای ممکن است در Firfox و Safari خوب به نظر برسد اما در Internet Explorer یا Vice Versa همراه با مشکلاتی باشد”. همین جمله به تنهایی نشان میدهد که مترجم نه تنها از زبان انگلیسی چیزی نمیداند بلکه متاسفانه از کامپیوتر هم اطلاعی ندارد: مرورگر Vice Versa!!!. فکر میکنم که لازم نباشد من توضیح دهم که متن اصلی چه بوده است که اینچنین ترجمهای از آن شده است، مطمئن هستم که درصد بالایی از آنهایی که این مطلب را میخوانند متن اصلی را میتوانند حدس بزنند.
من فقط به یک نمونه اشاره کردم و اگر لازم باشد میتوانم دهها نمونه از این دست را برایتان بشمارم که اگر کمی در زمینه موضوع کتاب اطلاعاتی داشته باشید، شاید فاحشتر از این جمله هم باشد.
هیچ آدرس ایمیلی هم از ناشر و مترجمین در کتاب وجود ندارد. فقط توانستم از اینترنت آدرس ایمیل ناشر و مترجم اول را پیدا کنم و جالب اینکه هر دو ایمیل غیرفعال بود. من از طریق فرم تماس با من سایت انتشارات ناقوس استفاده کردم. من فقط یک سوال از مترجمین این کتاب دارم. به نظر آنها وب ۲ چیست؟!
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۷ | یک نظر
آن خردمند دیگر
“آن خردمند دیگر” کتابی است نوشته هنری ون دایک و ترجمه دکتر حسین الهی قمشهای که به همان سبک و سیاق پیامبر ترجمه شده و رنگ و بویی از همان کتاب دارد. آن حس شاعرانه و لطیفی که در صحبتهای دکتر الهی قمشهای وجود دارد در هنگام خواندن این کتاب هم منتقل میشود. سالها قبل دوستی میگفت که صحبتهای الهی قمشهای برای دریافت, بیش از آنکه به عقل شنونده نیاز داشته باشد به احساس او متکی است. تو بعد از صحبتهایش و در حین آن, احساس قشنگی پیدا میکنی و تفکراتت به گونهای تغییر میکند که چیزهایی را درست میبینی بدون آنکه دلیلی برای درست بودن آنها بدست آورده باشی. هنری وندایک به قول الهی قمشهای, شاعر و نویسنده و کشیش عارفپیشه و عاشقی است که این کتاب تخیلی را در اواخر قرن نوزدهم نوشته است. این کتاب اشارهای به داستان معروف سه خردمند یا مغان ایرانی دارد که هنگام تولد مسیح برای پرستش او به بیتاللحم رفتند. هنری ون دایک با نقل داستانی تخیلی از خردمند چهارمی که میخواست همراه این سه خردمند به زیارت عیسی برود و هیچگاه نتوانست, استفاده کرده است تا به قول الهی قمشهای جوهر تعلیمات مسیح و همه ادیان آسمانی را با زبانی ساده و به دور از اصطلاحات بغرنج فلسفی و در نوشتهای اندک بیان کند.
“آن طعام ساده و مختصر را به شوق و رغبت تعارف کرد تا جسم و روح او بدین مهربانی تازگی و طراوت یابد. آنها که اسرار شگفت میبینند باید آماده باشند که تنها سفر کنند”.
دکتر قمشهای از سبک جالبی در ترجمه استفاده میکند که آنرا ترجمه و توضیح نام نهاده است. مقدمهای طولانی که به معرفی کتاب و نویسنده و حواشی آن میپردازد و سپس استفاده از توضیحات و تصویرهای زیبایی که صفحات کتاب را دلنشین میکنند.
“قلب اردوان از این تماس گرم شد, گویی سلامی از عشق و ایمان بود به مسافری غریب و سرگشته و خسته که با شکها و ترسهای خود میجنگید و به دنبال نوری میگشت که در نقاب ابرها پنهان شده بود”.\
پینوشت: بالاخره من هم وردپرسی شدم!.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷ | بدون نظر
حمید جان!
شب نیمه شعبان است و شور و شوق و عروسی از خانه همسایه به این زیرزمین من لبریز شده است. کوچه شلوغ، هیاهو در خانه همسایه و صدای ونگ ونگ بچه طبقه بالا. من رنگی و بویی از همین شب گرفتهام با یک جفت کفش سیاه، یک شلوار سرمهای و یک پیرهن کرم راهراه با یک احساس گنگ. گاهی اوقات احساسات مبهمتر از آن هستند که بتوان آنها را بدرستی تشخیص داد. این شهر حال و هوای آشنایی دارد. اینجا همهچیز و همهکس را میشناسم. ساندویچ همبر با نوشابه و سس تند گوجهفرنگی، خلشخلش دمپایی روی موزائیکفرش درب و داغون پیادهرو، سکوت آخر شب و چند دقیقهای با تکرار زندگیمانند دوقدم مانده به صبح: آسمان سینهام را چون شمایی مشتریست، بازکن دکان که وقت عاشقیست.
سوالات و مسائل مهمی که سالها محجوب مانده بودند آرامآرام گردوغبارشان شسته میشود و شاید لبخند زندگی تنها چیزی است که میتواند پاسخی برای همه آنها باشد. رنگی از بیچرایی و عدم نیاز به دلیل بر روی همه چیز کشیده میشود و فقط یک منطق و دلیل روشن باقی میماند. بودن دلیل بودن است و اینکه هست و اینگونه است دلیلی است بر اینکه چرا هست و چرا اینگونه است.
قدمهای آرام و شمرده پیرزنی دم مرگ با یک سبد سبزی، چشمهای به سیاهینشسته و گودرفته راننده معتاد تاکسی که گویا هنوز هم نگاهی پیدا نکرده است تا منجی چشمهایش شود، پیرمرد وزنی دور میدان سوار بر ویلچر همیشهاش، درختهای پیادهروی خیابان کوهسنگی، نگاههای غمناک مردک میانسال آفتابسوختهای که تازه اصلاح کرده است و چشمان پرفروغ و سرشار از شوق دخترک کتابفروش. هر چیزی سر جای خودش است. شور و شوق و سرمستی و زندگی و تپشهای قلب یک شهر.
من بیکارترین ایام را میگذرانم. پیادهروی صبح و غروب، بطالت بعدازظهر و سکوت شبانه. من بیهودگی را زندگی میکنم و رنگ یک شعر از شاعری نیمهدیوانه هوش از سرم میبرد.
مشهد - تابستان ۸۷
نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۷ | بدون نظر
روزمره
مرد لاغر دراز میگوید رادیو را باید نصف شب به بعد گوش داد، وقتیکه آدمهای مهم خوابند. نصف شبها فقط چهار راننده بیشعور بیدارند و چهار آدم بیکار نیمهدیوانه که آنقدر از زندگی و کار زندگی پرت شدهاند که شب و روزشان با هم قاطی شده است. برای این دسته از آدمها هم که چه تبلیغی میتواند مفید باشد. نه از ارزشها سر در میآورند، نه از شعارهای دشمنسوز و نه پیشرفتهای روزافزون. دلشان به یک چای لیوانی داغ خوش است و هرچیزی که همقدم آنها شود در این مسیر پوچی و بیهودگی. و انتخاب این کلمات چقدر سخت است و شاید کمی غیرمنصفانه. چطور میتوان در مورد ارزشها و درست و غلط صحبت کرد وقتیکه این همه دلیل وجود دارد بر نسبی بودن همه چیز، و نسبی بودن هم یعنی هیچ، یعنی پوچی، یعنی یک شوخی مسخره بزرگ. من آدمی را میشناسم که از کلاغ متنفر بود و روزی یک کلاغ شیشه همسایه مغرورش را شکست و از آن روز به بعد او عاشق کلاغها شد. من آدم کوری را دیدم که از رنگ متنفر بود. من یک آدم خجالتی دیدهام که از آدمهای پررو بدش میآید. من آدم لاغری دیدم که آدمهای چاق و پرخور حالش را بهم میزدند. میتوانی بفهمی که دیدن یک چنین چیزهایی میتواند چقدر وحشتناک باشد… به اندازه یک لیوان آب میریزی توی کتری تا سریع جوش بیاید و نوشیدن یک لیوان چای دارچین، لذت نیمهشبت شود. مرد لاغر دراز میگوید فلسفه خلقت آدمیزاد یافتن دلایل است. و من فکر کرده بودم که چرا خوردن چای دارچین در سکوت شب لذتبخش است. مخصوصا وقتیکه ساعت از یک نصف شب گذشته باشد و تو باشی و یک رادیوی پرحرف. حتما باید لذت نوشیدن چای لیوانی داغ در سکوت شب یک دلیل و منطق عقلانی داشته باشد. باید فکر کرد تا بتوان دلیلش را پیدا کرد. مرد لاغر دراز میگوید فلسفه خلقت آدمیزاد یافتن دلایل است. دلیل بودن و نبودن. چرا اینطوری هست و چرا اونطوری نیست. دلایل ابزار دفاع از انسانیتمان محسوب میشوند. باید بتوان از انسانیت خود دفاع کرد، نه؟. اگر فردا کسی خندید به این دلخوشیهای بیمنطق و نفهمیهای ناروشنفکرانه چه؟! باید حتما دلایل را پیدا کرد. و من یادم آمده بود که تو روزی فکر را تعریف کرده بودی: فکر ابزاری است که توسط آن برای دلخوشیهایمان دلیلی منطقی پیدا میکنیم. چه تعریف زشت و کثیفی!… چای دارچینام سرد شد. هیچ چیز بدتر از یک چای سرد نیست. باید آنرا دور ریخت. کاش فردا در مورد دلیل لذت نوشیدن چای دارچین فکر میکردم. رادیوی سیاه دارد ترانه گلپونههای ایرج بسطامی را پخش میکند.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ | بدون نظر
