سکوت
همه رفته اند، مثل همیشه،من مانده ام و سکوت: رفیق دیرینه همیشه همراه،
نه خیال ماندن در سر دارم و نه هوای رفتن،
پاهایم متنفر از رفتن و چشمانم ناتوان از راه یافتن،
شب است و تاریکی، سکوت است و سکون، ظلمت است و بی خبری،
باید بروم….باید بروم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳ | بدون نظر
دوستان دیروز
چقدر خوشحال شدم وقتی شنیدم حامد ، مدیر سخت افزار شرکت رایانه شده. پسر باهوش و مهربونی بود که از همون اول میشد فهمید تا مدیر عاملی هم می تونه پیشرفت کنه.هم کارش خوب بود و هم ارتباطاتش. و این دومی شاید همون دلیلی باشه که تا حالا دولت نتونسته به اون چیزی که حقش بوده برسه. دولت خیلی رک و بی ملاحظه است و این جور آدمها، برای قدرتمند شدن خطرناک هستند. خبیر هم به نوعی به خاطر همین ارتباطات نتونسته زیاد پیشرفت کنه.اگه قرار باشه ارتباطات رو در نظر نگیریم الان باید وارسته مسئول بایگانی می بود و خبیر مدیر اداری.نجار ولی خوب کارشو بلده.از حداقل امکانات حداکثر استفاده رو میکنه. تقریبا با هم اومده بودیم شرکت رایانه و اون پس از ۲ سال بارشو بست و رفت مدیر بخش کامپیوتر منطقه ویژه شد.
نجار،خبیر،دولت،افشین،صفوی،ناوی،…حالا که بهشون فکر می کنم می بینم چقدر جاشون توی زندگیم خالیه.این میز خالی کنار من، جای نجار بود. چقدر بهش عادت کرده بودم. اگه دست خودش بود ۱۰۰۰ کلمه در ساعت صحبت می کرد.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۳ | بدون نظر
صدای پای مرگ
متولد ماه سرد، پرورش یافته در برف زمستانم،
خاطراتم همه از جنس سفید؛
آدمک برفی من مانده به جا،
در میان دل سرد سرما.
روزهایم همه با وحشت گل،
روزهایم همه با ترس بهار،
روزهایم همه بارانی بود.
سایه یک علف خشک به دیوار سکوت،
رقص یک شب پره در باد غروب.
وحشت از گم شدن ثانیه ها،
وحشت از کم شدن خاطره ها،
“رفتن و کاستن بیهوده”
…
نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۳ | ۲ نظر
نامه ای به یک دوست
سلام
این روزها زندگیم رنگ و بوی دیگری پیدا کرده، همه چیز برام قشنگ و دوست داشتنی شده.ظرفهای همیشه نشسته اتاق ، تکه روزنامه هایی از ماهها قبل، سطل آشغالی که لبریز شده،سوسک هایی که چه در اون کلبه کوچک تنهایی و چه اینجا هیچ وقت تنهام نذاشتن، اتوی واژگون افتاده در گوشه اتاق و گلی که هر روز پژمرده تر میشه. همه چیز قشنگ شده.دارم یه جورایی می ترسم ، آخه میگن آدم قبل از مرگش مهربون میشه و دنیا رو زیباتر می بینه! ولی چه باک. “مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید”
دلم گرفته ، نمی دونم چرا. شاید به خاطر اینه که الان دو روزه که به مادرم زنگ نزدم!.نمی دونم این چه سریه که همیشه دلگیری ها با یادآوری خاطرات گذشته همراه میشه،خاطراتی که یه جورایی به همون دل گرفته مربوط میشه. یاد اون روزها افتادم که هنوز گذر زمان عشق رو ازم نگرفته بود ،وقتی دلم خیلی می گرفت ، می نشستم و به بهانه های مختلف حسابی گریه می کردم!.یاد یک احساس زودگذر جوانی، یک هیجان ناپایدار که برای هر کسی بارها و بارها ممکن است پیش بیاید و براحتی فراموش می شوند ولی من هر چه کردم نتوانستم فراموش کنم.یه جورایی یک جزء پایدار از وجودم شده است که باید باهاش کنار بیام.
راستی امتحانات میانترم داره شروع میشه و من اصلا حس درسخوندن ندارم، کلی مقاله یا درستتر بگم تحقیق مونده که باید انجام بدم با کلی تمرین که اصلا سراغش نرفتم.دارم احساس می کنم کم کم داره وضع خطرناک میشه،ولی خوب خود کرده را تدبیر نیست، باید هر چه زودتر شروع کنم.نه به خاطر خودم که من خیلی وقته دیگه برای خودم زندگی نمی کنم.به خاطر تمام شرایط خاصی که از بیرون خودشونو تحمیل می کنند ، و چقدر زندگی کردن اینطوری دردناک و عذاب آوره. کاش می تونستم بازم برای خودم زندگی کنم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۳ | بدون نظر
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
« به نام اهورا مزدا، بزرگ دادار آفریدگار، آفریدگار خوبی و سودمندی، نیکی و زیبایی، پروردگار بهی و هر چه بهتر و هر که بهترین است »
خیلی وقت بود که شعری از اخوان نخوانده بودم.چند وقت قبل کتاب «از این اوستا»ی اخوان رو امانت گرفتم و پس از سالها دوباره شعر کتیبه رو خوندم.یاد جواد افتادم که با چه حرارتی از اخوان صحبت می کرد و شعرهاشو تفسیر می کرد.گویا شعر زمستانش توی این کتاب نیست.این دو تا شعر اخوان فراموش نشدنین.
« فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود
و ما این سو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر. »
« ای ندانم چند و چون ، ای دور
دانم این که بایدم سوی تو آمد، لیک
کاش این را نیز می دانستم، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا، کدامین راه
یا کدام است آن که بیراهست. »
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۲ آبان ۱۳۸۳ | بدون نظر
کات
پیرمرد وزنی دور میدان ،
راننده معتاد و دوست داشتنی تاکسی ،
دو تا چشم پر حرارت عاشق ،
آدمهای سفیدی که قشنگترین خاطرات زنده ذهنم را شامل می شوند
و آدمهای سیاهی که مسیر زندگیم را تغییر دادند.
همه و همه دوست داشتنی بودند.
حالا کوله بارم را بسته ام.کوله باری از حسرت و امید.حسرت از دست دادن آدمهای خوب و چیزهای قشنگ. و امید به جمع کردن کلمات زیباتر.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۳ | بدون نظر
چرا؟!
در بین کلمات بعضی هاشون خیلی بی خود و مزخرف اند.
چرا جزء مزخرفترین کلماته.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳ | ۹ نظر
مطربان بنوازید
همه می گویند: قانع باش!
چرا؟
در این عمر کوتاه، چرا باید قانع بود؟
پرواز کن هر چه رفیع تر،
برقص هر چه دیوانه وار تر
« شری راجنیش »
نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۳ | بدون نظر
سیاه و سفید
او خود را واقعا پاک می دونه، شاید اونقدر مسلمان و پاک که اگه بهش بگن یک ساعت دیگه می خوای بمیری اصلا ناراحت نمیشه چون مطمئنه که فرشته ها به صف ، بر در بهشت به انتظارش ایستاده اند.
آدم ها یک خصیصه فوق العاده دارند که می تونند هر کاری را اگه بخوان براحتی برای خودشون توجیه کنند.
او به دروغ گفتن، دغل کاری و واژه مسلمانی عادت کرده است.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۳ | بدون نظر
چغوک لالا ، سنجاب لالا، شب بر همه خوش تا صبح فردا
پروردگارا تو را سپاس به خاطر روز، به خاطر لبخند، به خاطر مهر ، به خاطر شب،به خاطر ماه،به خاطر ستاره، به خاطر دنیا
پروردگارا تو را سپاس به خاطر خودت، به خاطر فرصتی که در اختیارم قرار دادی تا با تو آشنا شوم، با احساس حضورت آرام گیرم و با تذکر نگاهت بگذرم
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۳ | بدون نظر
