سعید ابوطالب مدال تمام طلایی
نمی دونم چرا همینطوری بیخود و بی جهت یاد سعید ابوطالب افتادم.اسطوره ای ملی که با به خطر انداختن جان خود با اقدامی جسورانه برای تهیه یک عدد فیلم مستند به عراق سفر کرد، آنهم در بحبوحه جنگ و درگیری،زمانیکه آمریکاییهای از خدا بی خبر هر جنبده ای را مورد هدف قرار می دادند.
مدیر شبکه ۲ می گفت :خطرناک است .
گفتم : می دانم .
پرسید : نمی ترسی؟
گفتم :کمی ، ولی مهم نیست .
…باید یاد بگیریم که نترسیم…آنقدر می دانم که آدم ترسیده و مرعوب هر تصمیمی بگیرد بر خلاف منافع و مصالح اوست …*
تا همین دیروز دوربین به دست و بر شانه ، از این دیار به آن دیار در پی یافتن مشکلات انسانها بود و امروز که شرایط اندکی تغییر یافته به گونه ای دیگر کمر به خدمت مردم بسته است.حالا او در سنگری دیگر ، بر صندلیهای قرمز رنگ پارلمان در کمین دشمن نشسته است.خستگی در چهره مصمم و پر تلاشش راهی ندارد و شرم دارم از به زبان آوردن نام همرزمش در تهیه آن مستند بسیار ارزشمند از عراق…هر چند الان که کمی فکر کردم نامش را هم به خاطر نیاوردم،البته بهتر ، چون به نظر من نامش ارزش ماندگاری را نداشت.او وقتی می توانست به مردم کشورش خدمتی کند کناره گرفت و نمی دانم اینرا باید به حساب راحت طلبی اش گذاشت یا … نمی دانم.
سعید که تا دیروز دردها را فریاد زده بود امروز خود کمر به خدمت خلق بست.او بجا و به موقع کاندید نمایندگی مجلس شد و مردم تهران هم با انتخاب قاطعشان اوج شعور سیاسی و فهم دموکراسی خود را به منصه ظهور گذاشتند.
بعضی افراد کوته اندیش و کج فهم به اشاعه خیالات واهی خود پرداختند و ابوطالب کسی نیست که کج فهمی ها را برتابد:
من زمانی پاسخ به خبرنگار یکی از رسانههای خارجی درباره ارتباط بین دستگیر شدن من و نماینده شدنم به او گفتم با این کار تنها ۷-۸ سال من زودتر نماینده شدم چون به عنوان یک مستندساز شما وقتی می بینی هنگامی که دردها را فریاد میزنی ولی کسی نیست که گوش دهد، فکر میکنی که باید خودت، جلو بروی و کاری بکنی.*
خوشحالیم از اینکه ابوطالب زنده ،آزاده و امیدوار به ایران برگشت.
حالا خوشحالم از اینکه زنده ام ، آزادم و امیدوار . و این سه چیزی است که آمریکاییها می خواستنداز من بگیرند *
* نوشته های آبی رنگ به نقل از سخنان سعید ابوطالب می باشد.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۳ |
