کات
پیرمرد وزنی دور میدان ،
راننده معتاد و دوست داشتنی تاکسی ،
دو تا چشم پر حرارت عاشق ،
آدمهای سفیدی که قشنگترین خاطرات زنده ذهنم را شامل می شوند
و آدمهای سیاهی که مسیر زندگیم را تغییر دادند.
همه و همه دوست داشتنی بودند.
حالا کوله بارم را بسته ام.کوله باری از حسرت و امید.حسرت از دست دادن آدمهای خوب و چیزهای قشنگ. و امید به جمع کردن کلمات زیباتر.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۳ |
