صدای پای مرگ
متولد ماه سرد، پرورش یافته در برف زمستانم،
خاطراتم همه از جنس سفید؛
آدمک برفی من مانده به جا،
در میان دل سرد سرما.
روزهایم همه با وحشت گل،
روزهایم همه با ترس بهار،
روزهایم همه بارانی بود.
سایه یک علف خشک به دیوار سکوت،
رقص یک شب پره در باد غروب.
وحشت از گم شدن ثانیه ها،
وحشت از کم شدن خاطره ها،
“رفتن و کاستن بیهوده”
…
نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۳ |
