نامه ای به یک دوست


سلام
این روزها زندگیم رنگ و بوی دیگری پیدا کرده، همه چیز برام قشنگ و دوست داشتنی شده.ظرفهای همیشه نشسته اتاق ، تکه روزنامه هایی از ماهها قبل، سطل آشغالی که لبریز شده،سوسک هایی که چه در اون کلبه کوچک تنهایی و چه اینجا هیچ وقت تنهام نذاشتن، اتوی واژگون افتاده در گوشه اتاق و گلی که هر روز پژمرده تر میشه. همه چیز قشنگ شده.دارم یه جورایی می ترسم ، آخه میگن آدم قبل از مرگش مهربون میشه و دنیا رو زیباتر می بینه! ولی چه باک. “مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید”
دلم گرفته ، نمی دونم چرا. شاید به خاطر اینه که الان دو روزه که به مادرم زنگ نزدم!.نمی دونم این چه سریه که همیشه دلگیری ها با یادآوری خاطرات گذشته همراه میشه،خاطراتی که یه جورایی به همون دل گرفته مربوط میشه. یاد اون روزها افتادم که هنوز گذر زمان عشق رو ازم نگرفته بود ،وقتی دلم خیلی می گرفت ، می نشستم و به بهانه های مختلف حسابی گریه می کردم!.یاد یک احساس زودگذر جوانی، یک هیجان ناپایدار که برای هر کسی بارها و بارها ممکن است پیش بیاید و براحتی فراموش می شوند ولی من هر چه کردم نتوانستم فراموش کنم.یه جورایی یک جزء پایدار از وجودم شده است که باید باهاش کنار بیام.
راستی امتحانات میانترم داره شروع میشه و من اصلا حس درسخوندن ندارم، کلی مقاله یا درستتر بگم تحقیق مونده که باید انجام بدم با کلی تمرین که اصلا سراغش نرفتم.دارم احساس می کنم کم کم داره وضع خطرناک میشه،ولی خوب خود کرده را تدبیر نیست، باید هر چه زودتر شروع کنم.نه به خاطر خودم که من خیلی وقته دیگه برای خودم زندگی نمی کنم.به خاطر تمام شرایط خاصی که از بیرون خودشونو تحمیل می کنند ، و چقدر زندگی کردن اینطوری دردناک و عذاب آوره. کاش می تونستم بازم برای خودم زندگی کنم.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۳ |


یک پاسخ برای “نامه ای به یک دوست”

  1. توسط Jopa در اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ | پاسخ

    Hmmm…, http://55555ihyuo87.com mixed Let me see what I can do.

ارسال نظر