سکوت
همه رفته اند، مثل همیشه،من مانده ام و سکوت: رفیق دیرینه همیشه همراه،
نه خیال ماندن در سر دارم و نه هوای رفتن،
پاهایم متنفر از رفتن و چشمانم ناتوان از راه یافتن،
شب است و تاریکی، سکوت است و سکون، ظلمت است و بی خبری،
باید بروم….باید بروم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳ |
