لحظه تولد


در انتهای جاده تاریکی
آنجا که هیچ رنگی از روشنایی نیست
در فراق نور
تولد آرام آرام چشم خواهد گشود.

نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳ | بدون نظر

سعید ابوطالب مدال تمام طلایی


نمی دونم چرا همینطوری بیخود و بی جهت یاد سعید ابوطالب افتادم.اسطوره ای ملی که با به خطر انداختن جان خود با اقدامی جسورانه برای تهیه یک عدد فیلم مستند به عراق سفر کرد، آنهم در بحبوحه جنگ و درگیری،زمانیکه آمریکاییهای از خدا بی خبر هر جنبده ای را مورد هدف قرار می دادند.
مدیر شبکه ۲ می گفت :خطرناک است .
گفتم : می دانم .
پرسید : نمی ترسی؟
گفتم :کمی ، ولی مهم نیست .
…باید یاد بگیریم که نترسیم…آنقدر می دانم که آدم ترسیده و مرعوب هر تصمیمی بگیرد بر خلاف منافع و مصالح اوست …*

تا همین دیروز دوربین به دست و بر شانه ، از این دیار به آن دیار در پی یافتن مشکلات انسانها بود و امروز که شرایط اندکی تغییر یافته به گونه ای دیگر کمر به خدمت مردم بسته است.حالا او در سنگری دیگر ، بر صندلیهای قرمز رنگ پارلمان در کمین دشمن نشسته است.خستگی در چهره مصمم و پر تلاشش راهی ندارد و شرم دارم از به زبان آوردن نام همرزمش در تهیه آن مستند بسیار ارزشمند از عراق…هر چند الان که کمی فکر کردم نامش را هم به خاطر نیاوردم،البته بهتر ، چون به نظر من نامش ارزش ماندگاری را نداشت.او وقتی می توانست به مردم کشورش خدمتی کند کناره گرفت و نمی دانم اینرا باید به حساب راحت طلبی اش گذاشت یا … نمی دانم.
سعید که تا دیروز دردها را فریاد زده بود امروز خود کمر به خدمت خلق بست.او بجا و به موقع کاندید نمایندگی مجلس شد و مردم تهران هم با انتخاب قاطعشان اوج شعور سیاسی و فهم دموکراسی خود را به منصه ظهور گذاشتند.
بعضی افراد کوته اندیش و کج فهم به اشاعه خیالات واهی خود پرداختند و ابوطالب کسی نیست که کج فهمی ها را برتابد:
من زمانی پاسخ به خبرنگار یکی از رسانه‌های خارجی درباره ارتباط بین دستگیر شدن من و نماینده شدنم به او گفتم با این کار تنها ۷-۸ سال من زودتر نماینده شدم چون به عنوان یک مستندساز شما وقتی می بینی هنگامی که دردها را فریاد می‌زنی ولی کسی نیست که گوش دهد، فکر می‌کنی که باید خودت، جلو بروی و کاری بکنی.*

خوشحالیم از اینکه ابوطالب زنده ،آزاده و امیدوار به ایران برگشت.
حالا خوشحالم از اینکه زنده ام ، آزادم و امیدوار . و این سه چیزی است که آمریکاییها می خواستنداز من بگیرند *

* نوشته های آبی رنگ به نقل از سخنان سعید ابوطالب می باشد.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۳ | بدون نظر

مشکلات!


نیاز به وجود مشکلات نیست.
ما خود با یک دست مشکلی می آفرینیم،
و تلاش می کنیم با دست دیگر از میان برداریمش،
و عجیب این که هر دو دستهای خود ما هستند.
« شری راجنیش »


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۳ | بدون نظر

پناهی حجمی از زیبایی زمین


هنوز هم نگاههای ساده،معصوم و پاکش جذبت میکنه.نیازی به کلام نیست،چشمانش سرشار از حرفهایی است همه به زلالی باران ، به زیبایی زندگی.او محو نخواهد شد او یک خاطره است از جنس حقیقت و حقیقت ماندنی است.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۳ | بدون نظر

راههای افتخار


دیشب سینما۱ فیلم راههای افتخار استنلی کوبریک رو نشون داد.آدمهای این فیلم رو به طرز عجیبی می شناختم.داستان برام آشنا بود.فکر کنم در اجتماع ما هر کس یه نگاهی به اطرافش ، به آدمهای دور و برش بندازه می تونه تمام شخصیتهای فیلم رو در قالب آدمهای اطرافش ببینه.مخصوصا اونایی که مدتی به نوعی در نقش یک کارمند ظاهر شدند، مطمئنا احساس نزدیکی بیشتری با فیلم خواهند کرد. همان ساختار قدرت، با همان ویژگیها و آدمها.آدمهای کثیف،آدمهای فریب خورده،آدمهای دغل و آدمهای بیچاره ای که راهی جز آنچه می کنند ندارند.هر چی سیاهی و فساد بیشتر به راس هرم نزدیکتر.
البته اگه مدتی کارمند آستان قدس بوده باشید که دیگه دیدن این فیلم براتون تکرار خاطرات خواهد بود!

نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۳ | بدون نظر

کرم و خورشید


مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش: ای کرمک شب فروز
چه بودت که بیرون نیایی به روز؟
ببین کاتشی کرمک خاکزاد
جواب از سر روشنایی چه داد:
که من روز و شب جز به صحرا نیم
ولی پیش خورشید پیدا نیم
« بوستان سعدی، باب سوم »
راغ: مرغزار،صحرا


نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۳ | ۵ نظر

شخصیت


در واقعیت همه یه جور بازیگرن که کارگردان اون ضمیر ناخودآگاهشونه یا همون شخصیت شون.شخصیتی که در طول سالها زندگی، آرام آرام شکل گرفته و استحکام یافته است.این شخصیت متاثر از اجتماعی است که در آن بسر برده ایم و مسائلی که باهاش روبرو شده ایم که خیلی از اونا اصلا بوسیله ما قابل تغییر نبوده.
شخصیت ما رو مسائلی بیرون از ما بهمون تحمیل می کنند و رفتار امروز ما ناشی از شخصیتی است که شاید خودمون در شکل گیری اون نقش چندانی نداشتیم.اینطوری میشه خیلی از رفتارها رو توجیه کرد.
فکر کنم باید یک تغییری در اون ایجاد کرد.ما قادریم که کارگردان رو عوض کنیم.کارگردان باید عقل باشد نه ضمیر ناخودآگاه.شاید این تنها کاری است که باید به عنوان یک انسان انجام دهیم.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۳ | بدون نظر

خشم


آنکس که درست و بهنگام و برای مدتی محدود به کسی یا چیزی خشم بگیرد قابل ستایش است.
« ارسطو »


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۳ | بدون نظر

این آقا چقدر آشناست!


داشتم کتاب موسولینی رو می خوندم که با یک آدم جالب مواجه شدم:نیکولا ماکیاول .در کتاب اطلاعات عمومی آورده که او از صاحب نظران علوم سیاسی بوده که به تشریح مسائل سیاسی از بعد فلسفی پرداخته است.این آقا عقاید جالبی داشته که برای همین عقایدش ازش خوشم اومد:
» همیشه در پی سود خود باش
» جز خویشتن هیچ کس را محترم مشمار
» بدی کن اما چنان وانمود کن که نیکی می کنی
» خشن و درنده خوی باش
» دشمنانت را بکش و تا می توانی دوستانت را نیز.
می دونید چرا ازش خوشم اومده.به چند دلیل:
۱- کمتر کسی پیدا می شه که جسارت کنه و این دست عقایدشو به صراحت بیان کنه چون هر احمقی می دونه که اگه دیگران بفهمند همچین عقایدی داره فورا طردش می کنند و دیگه هیچ کس بهش اعتماد نخواهد بود.
۲- سیاست ذاتا کثیف است! شاید دلیل خیلی از اونایی که معتقدن دین باید از سیاست جدا باشه همین است که سیاست بالاخره دین را آلوده خواهد کرد. و این شروع فاجعه است چون از طرفی این دین آلوده که قدرت هم دارد خیلی خطرناک خواهد شد و از طرف دیگر نجات این دین و پاک کردن آن خیلی سخت خواهد بود. او شاید فقط حقایق دنیای سیاست را اینقدر به شکل نفرت انگیزی بازگو کرده باشد.

نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۳ | بدون نظر

زندگی در خطر


زندگی در خطر آن است که هر گاه با انتخاب روبرو شدی:حذر کن از انتخاب راه راحت و بی دردسر،احترام برانگیز،خوشایند جامعه و آبرومند.چیزی را انتخاب کن که ناقوسی را در اعماق قلبت به صدا در آورد.چیزی را برگزین که دوست داری،فارغ از دغدغه پیامد آن.ابله به نتایج کار می اندیشد.

‹کتاب بشنو از این خموش›


نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۳ | بدون نظر