نگاهی به سلوک محمود دولت آبادی


دولت آبادی در خاطره من با رمان “جای خالی سلوچ” و جلد اول “روزگار سپری شده مردمان سالخورده” شناخته می شود. کتاب “سلوک”، همان گونه که در سایت های مختلف در مورد آن خوانده بودم، قلمی کاملا متفاوت با نوشته های دیگر دولت آبادی دارد. رمان های قبلی بیشتر یک حال و هوای روستایی داشت با نوشتاری ساده و روان به صداقت نگاه و رفتار انسان های روستا. سلوک اما بستری شهری دارد و سراسر حاوی جملات پیچیده و پراکنده، به پیچیدگی چشم ها و انسان های شهرنشین.
قیس(قهرمان داستان)، مردی سالخورده است که به شهری اروپایی سفر کرده است و در آنجا می خواهد به خانه دوستش آصف برود، ولی میزبانش در خانه نیست و مرد تمام طول روز را آواره کوچه پس کوچه ها می شود. در شروع رمان، قیس، مردی را می بیند که از سایه کوچه می رود. مردی که به دنبال خود، قیس را به گورستان می کشاند. مردی که “یک حس گنگ و ناشناخته به او می گوید که باید برایش آشنا باشد. اما هر چه به ذهن فشار می آورد، نمی تواند تصویر روشنی از او برای خود بسازد”. به نظر می رسد که این مرد کسی نیست جز خود قیس. خودی که درگیر خاطرات گذشته شده است و با دست نوشته های خود، قیس را نیز به گذشته می برد. گذشته ای که از ۱۱ سال قبل شروع می شود. جایی که قیس میانسال، عاشق دخترکی ۱۷ ساله می شود:”با هفده بهار آمده بود در گلوگاه به هنگام شهریور، فصلی که بسیار دوست می داشتش قیس، با خون روشن زیر پوست گونه ها و ذکاوتی کودکانه در مردمک چشمهایش و نیرویی برجهنده در قفسه سینه”.
قیس دختر را پاداش الهی می نامد، پاداشی برای تمام دردها و رنج هایش. دردهایی که ناشی از خودبینی است و گذشتن از خود با محو شدن در یک وجود زیبا که آنرا معشوق می نامد، می تواند التیام بخش آن باشد. جایی که خود را با دیگری، با عشق اش یکی می بیند:” تو و من یکی هستیم؛ یکی. بی تو من نبودم، این که هستم نبودم”. پایداری این عشق در زندگی قیس حجم بسیار ناچیزی از کتاب را شامل می شود. عشقی که گویا دولت آبادی نمی خواهد، منکر شود قداست اش را در از بین بردن خودبینی انسان ها، ولی گویا داستانی را آغاز کرده است تا برسد به این جمله از شیخ اشراق که “عشق هیچ آفریده را نبود”. جمله ای که یکبار در ابتدای کتاب و بار دیگر در صفحات انتهایی به آن اشاره کرده است.
قیس آرام آرام در سرگردانی خود در کوچه و قهوه خانه، خاطرات گذشته را با نوشته هایی که به همراه دارد، مرور می کند. سرگذشت هایی که بر او رفته است در این ۱۱ سال آشنایی با دختری که نام های مختلفی بر او می گذارد: مها، نیلونا، نیلوفر. خاطراتی که در نهایت به یک کلمه ختم می شوند. کلمه ای که مرد با خط درشت بر برگه های یاداشت خود نوشته است: “شنیع”.
کل داستان واقعی، در طول یک روز شکل می گیرد که قیس آواره کوچه ها شده است. ساعت ها می گذرند و خستگی قیس افزون و افزون تر می شود و چقدر قشنگ، دولت آبادی این خستگی آواره گی را با خستگی ناشی از یادآوری خاطرات گذشته در هم آمیخته است.
در انتها، قیس دوباره همان مرد ابتدای کتاب را می بیند. مرد، قیس را به دنبال خود به گورستان می کشاند، ولی اینبار قیس وارد گورستان نمی شود. همان جا می ماند. و مرد را با نگاهش دنبال می کند که بر روی نیمکت می نشیند و سپس “می رود طرف عمق خیابان شنی و آنجا درون انبوهی از مه کم رنگ، گم و سپس ناپدید می شود”. قیس با اینکار، رشته ارتباطش با آن چیزهایی که او را بیشتر در خود فرو می برد، قطع می کند. او، آن خود دیگرش را نمی بیند. آن خود دیگر، از نظرش گم و ناپدید شده است. و در انتها، تنها حقیقت محض است که باقی می ماند: “اینک قیس، پیاده رو، دیوار سنگی خزه بسته، یک شماره سه رقمی گم شده و غلاف عتیقه یک تیغ قدیمی بر دست های قیس”.
علاوه بر این ساختار کلی، در گوشه گوشه کتاب، می توان استعارات مختلفی را دید. فزه شخصیت سیاه داستان که بیش از آنکه زندگی برای خودش مهم باشد، زندگی را از نگاه دیگران می پسندد. نام های انتخاب شده برای شخصیت ها، مثل قیس (مجنون) و نامی که قیس به دختر مورد علاقه اش داده است: نیلوفر. و جایی که قیس فکر می کند که چرا محال می بیند اینکه برود و یک اتاق در پانسیون بگیرد، به جای اینکه منتظر میزبان اش بماند. و مردی که سمبلی از یادآوری خاطرات ناخوشایند گذشته می باشد، قیس را به دنبال خود به گورستان می کشاند. و خیلی از جملات کنایه آمیز دیگر.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴ | یک نظر

موفقیت


تنها دو ویژگی کافیست تا یک انسان بتونه به جایی برسه که آدم موفقی به حساب بیاد. اولین ویژگی داشتن صداقت است. صداقت با خود و دیگران. با خود، تا کفتار غرور آسمان زندگی ات را تیره نکند و با دیگران، تا گرمی دستی باشند در دستهای تو برای رفتن.
و دوم سماجت. واژه سماجت را به عمد انتخاب کردم. می دانم می شود به جای آن از اعتماد به نقس از پشتکار یا هر واژه قشنگ دیگر استفاده کرد. ولی سماجت تنها واژه ای است که ترکیبی از یک حس زیبا و زشت را در تصور می آورد. ترکیبی که در کنار صداقت، برای رسیدن به موفقیت لازم است. تعیین هدف با صداقت، و رفتن با سماجت. این رفتن، شاید به هر دلیلی یا فارغ از دلیل باعث آزار عده ای شود. اما این نباید مانعی باشد برای رسیدن. وقتی کاری را درست تشخیص دادی، بعد از آن فقط باید بروی.
چند نفر رو می شناسید که در گذشته ای نه چندان دور، وقتی شما با قد ۱۸۶ سانت، برنامه نویس بودید، او شاگرد بستنی فروشی، آبدارچی یا نامه رسان بوده است. و حالا شما برنامه نویسی هستید با قد ۱۸۶ سانت، و او مسئول سایت کامپیوتر، انتخاب شما برای مشورت در مورد یک مشکل کامپیوتری، مترجم و گاهی اوقات آموزگار شماست.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۸۴ | بدون نظر

انسان چگونه حسی است؟


“انسان چگونه حسی است؟! من چگونه حسی هستم وقتی خودم را،بارانی ام،شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟ من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه آن اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبود آنچه در جستجویش هستم؟”
——–
“عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود… پس آن درخت روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد.”
« سلوک محمود دولت آبادی »


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴ | بدون نظر

ثانیه ها


سکوت شب، لذت بخشه. زمان را با صدای تیک تاک عقربه ساعت می تونی احساس کنی. صداهای تکراری، که هر کدام تصویر متفاوتی از زندگی ما را با خود به همراه می برد. تصاویری که در نامه اعمال ما به ثبت می رسند.
خیلی وقت پیش ازش پرسیدم این همه نامه اعمال را خدا کجا ذخیره می کنه؟! گفت: خدایی که این همه آدم خلق میکنه جای نگهداری نامه اعمال رو هم داره. حالا هر وقت در آینه به خودم نگاه می کنم، یاد حرف او می افتم. ثانیه های گناه به رنگ درد و ثانیه های ثواب به رنگ باران. میگن روزگار معلم بزرگیه و من فکر می کنم که آفریننده بزرگی هم هست. آفریدگار انسان هایی به رنگ های مختلف. یکی به رنگ شب و دیگری به رنگ صبح، یکی به رنگ غم و دیگری به رنگ لبخند، یکی به رنگ درد و دیگری به رنگ باران.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۴ | بدون نظر

زندگی یک شطرنج باز


اینک این تو، مطرود و ناامید، بی هیچ چراغی باید بگذری و بگذری. کاش می توانستی چون من، به اهمیت بازی شطرنج پی ببری. آنوقت در می یافتی که زندگی چقدر شیرین است. آنوقت چون من هر روز به امید یک حرکت بهتر از خواب بر می خواستی، حرکتی به سوی پیروزی، به سوی سعادت، به سوی نور …
می خندی؟! خنده ات سرد است و بی کس.
زندگی من پر است از شور، پر است از هیجان. میدانی دیشب جالبالوف بهم زنگ زد. می دانی یعنی چی؟ جالبالوف!. اصلا باورم نمی شد. گفت که همیشه از بازی های من لذت می برده است. و من خیلی فکر کردم. فکر کردم که چرا پس هیچ وقت بهم زنگ نزده بود. چرا مرا به بقیه شطرنج بازان معرفی نکرده بود. آخه من هم تکنیک های زیادی بلدم که شاید بتونه براشون مهم باشه. به جالبالوف گفتم: باید راهی پیدا کنیم تا تکنیک ها و روش بازی ما برای تمام انسان ها باقی بمونه. ازش نظرش رو خواستم. اون خیلی خوشحال شد. تازه شندیم که کاسپارف هم به بقیه شطرنج بازها هم گفته که باید در این مورد یه کاری بکنیم. می تونی اینو درک کنی؟!. کاسپارف هم بازی های من را دنبال می کرد! و بدون اینکه من ازش بخوام، ایده من رو در انجمن شطرنج بازان جهانی مطرح کرده است. حالا تصمیم گرفتم هر روز بیشتر روی شطرنج وقت بگذارم…
می خندی؟! خنده ات سرد است و بی کس.
من می خواهم تمام دنیا تکنیک های مرا بشنوند و در موردش فکر کنند. می دونی رفیق، تو هیچ وقت معنای زندگی رو درک نخواهی کرد. شرط می بندم که هیچ وقت توی زندگیت در مورد اینکه اگه یک روز یکی از سربازهای صفحه شطرنج ات گم بشه فکر نکردی. می دونی من بارها و بارها درباره آن فکر کرده ام. می دونی به نظر من از دست دادن یک سرباز ضربه سنگینی به حساب می یاد. خدایا تو را شکر که موقعیتی برایم پیش آوردی تا به سرباز در صفحه شطرنج فکر کنم و به اهمیت آن پی ببرم.
می خندی؟! خنده ات سرد است و بی کس.
خدایا این انسان مفلوک را نجات بده و من از طرف خود برای او آرزوی شفا می کنم. آمین

نوشته شده توسط حسن شجاعی در سه شنبه ۶ دی ۱۳۸۴ | بدون نظر

فیلم


امیر حرف قشنگی می زد. فیلم دیدن مثل خواندن یک کتاب می مونه که هم تاثیرش بیشتره و هم وقت زیادی لازم نداره. میشه ۲ ساعت وقت گذاشت و یک فیلم رو تماشا کرد. البته مثل کتاب فیلم هم خوب و بد داره. ولی در بیشتر فیلم ها میشه چیزی پیدا کرد که بدرد بخور باشه. برخی حرفهای زیادی برای گفتن دارند مثل “زندگی زیباست” و برخی کمتر مثل “وکیل مدافع شیطان” و البته از نوع مزخرف هم توش پیدا میشه مثل “molin rouge” یا “زن زیبا” یا “Troy” یا “eyes wide shut”. برخی حس زیبایی بهت میدن مثل “French kiss” یا “man on fire” و برخی تفکرات قشنگی به همراه دارند مثل “City of angels” یا “مرد بارانی”.
البته ممکنه هر آدمی مطابق طرز فکر خودش برداشت متفاوتی از فیلم ها داشته باشه. ممکنه یکی چیزهایی توی molin rouge ببینه که از نظر من مزخرفه ولی از نظر او خیلی هم جالب باشه. مهم فقط همینه که یک فیلم، یک داستان یا هر چیز دیگری اون حس قشنگ یا تفکر زیبا را برای فرد تداعی کند.
- - - - -


نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴ | بدون نظر

حکمت و معیشت


کتاب “حکمت و معیشت” نوشته دکتر سروش شرحی است بر نامه امام علی به امام حسن. نکته های جالبی دارد و در مواردی که به خودشناسی و انسان شناسی مربوط می شود قابل مقایسه با مطالب عنوان شده در کتاب “تفکر زائد” محمد جعفر مصفا می باشد.
مصفا در کتاب تفکر زائد، مفهومی با عنوان هویت فکری تعریف می کند. هویتی که از جانب فکر به انسان تحمیل شده است و برای او مجموعه ای از ارزش ها ساخته است. از نظر او انسان نباید در خصوص مسائل معنوی فکر کند چرا که فکر قادر به درک ماهیت چنین اموری نیست. انسان باید مطابق فطرت خود عمل کند و هر انسان رها شده از بند فکر و هویت فکری انسانی خواهد بود آنگونه که خدا خواسته است نه آنگونه که ارزش های ساخته شده بدست خود یا جامعه آنرا به ما تحمیل می کند. ببخش بدون آنکه بدلیل ارزش بخشش اینکار را انجام دهی.
مصفا اشاره صریحی به روش خودشناسی ندارد. او بدی هایی که هویت فکری برای انسان به همراه خواهد آورد را بر می شمارد و نتیجتا به این می رسد که هویت فکری عامل بدبختی انسان هاست و باید از میان برداشته شود.
سروش اما معتقد است که انسان اگر بخواهد خود را از روی خود بشناسد بعلت انواع گرفتاری ها و حجابهایی که دارد در این امر چندان توفیقی نمی یابد. آدمیان خود را بسیار دوست دارند و میان آنها و خویشتن شان انواع حجابها وجود دارد که دیدن را بسیار دشوار می کند. او معتقد است که مراجعه به تاریخ مطمئن ترین روش خودشناسی است. او به این نتیجه می رسد که انسان به گواهی تاریخ و شریعت رو به پایین و پستی دارد، یعنی اگر او را رها کنند به جای آنکه خود به خود رو به بالا بیاورد، میل به نزول دارد، مگر آنکه کسی یا الگویی یا نیرویی پیدا شود و او را به طبع خود به سوی بالا برکشد.
تفاوت این دو دیدگاه در دخالت فکر است. مصفا اعتقادی به دخالت فکر در معنویات ندارد ولی سروش برعکس معتقد است که فکر باید در بسیاری از کارها دخالت داده شود چون انسان ذاتا پلید است. انسان ترکیبی از زشتی و زیبایی است و باید خوب و بد را شناخت تا بتوان این انسان مستعد رو به پایین را، بالا کشید. به عبارت دیگر او معتقد است که هویت فکری باید وجود داشته باشد ولی از نوع اصلاح شده آن. مصفا آنگونه که در کتاب “با پیر بلخ” آورده است، لیلای گمشده انسان عاشق را فطرت می داند. او معتقد است که چون امور فطری طبیعی و واقعی هستند بنابراین مطلوب نیز می باشند. از نظر او نباید دو مفهوم خوب و بد ایجاد کرد، نباید یکسری کارها را به عنوان ارزش تعریف کرد تا در مقابل ضد ارزش شکل بگیرد. در مقابل سروش معتقد است که هر چیز طبیعی لاجرم مطلوب نیست. فطرت انسان ترکیبی از زشتی و زیبایی است و باید از بروز زشتی آن جلوگیری کرد که اینکار از طریق معرفی یکسری ارزش و در مقابل آن ضد ارزش امکان پذیر است.
- - - - -
هر چند که مطالب عنوان شده توسط مصفا شاید در بسیاری از موارد کارایی خوبی داشته باشند ولی به نظر می رسد که مطالب عنوان شده توسط این استاد روانشناس در مقابل نظرات و ادله استادی دین محور، در بسیاری از موارد کم می آورد و نمی توان به مطالب مصفا جنبه عمومی داد.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۴ | یک نظر

خواب


الان ساعت نزدیک ۳ نصفه شبه و من طبق معمول بیدارم. تکاپویی برای خوابیدن و بیدار شدن زودهنگام. چرا هر آدمیزادی باید شبانه روز ۶-۷ ساعت بخوابه؟ و اصلا چرا باید بخوابه؟!
البته من منکر زیبایی های نهفته در شب و خواب نیستم چون منکر قدرت تخیل آدم نیستم. شب با خودش آرامش به همراه می یاره، بعد از یک روز پراضطراب. سکوت رو هدیه می کنه وقتی که تمام روزت پرهیاهو و شلوغ بوده. به احساسات قدرت میده، بهت این امکان زیبا رو هدیه میکنه تا حس کنی چیزهایی رو که بیداری نمی تونه برات بهمراه بیاره. تلنگری میزنه با نمایش صحنه هایی که تفکرت تو رو داره به اون سمت هدایت می کنه و کلی چیزهای قشنگی که در کلام نمی گنجه.
البته همه اینها قشنگن به شرط اینکه، هر وقت خواستی بتونی بخوابی یا حداقل وقتیکه فرداش مجبور نباشی زود از خواب بیدار بشی!
- - - - -
پروردگارا، تو را شکر به خاطر دنیای زیبایی که آفریدی. برایم مهم نیست که چرا آفریدی ولی تو را سپاس که فرصتی در اختیار من قرار دادی تا غم،شکست، لذت، لبخند، عشق و پیروزی را تجربه کنم.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴ | بدون نظر

فلسفه زندگی


نفس ها سنگین می شود و دو جسم، دیوانه وار در هم می پیچند و لحظه اوج، سرآغازی است بر تولد نطفه شهوت. نطفه ای که آرام آرام احساسات مادری را بر شهوت ذاتی خود می افزاید و با دمیده شدن روح، فطرتی انسانی می یابد. نطفه ای که روزی خواهد فهمید که تنها چیزی که می داند این است که زنده است و باید زندگی کند. مجموعه ای از شهوت، احساسات، فکر و فطرت. فکر، شهوت و احساسات را توجیه می کند و بی دلیل نمی تواند زندگی کند. راهی که با همراهی عشق و ترس آغاز می شود و سرانجام به یک خیالبافی زیبا یا یک خیالبافی وحشتناک ختم خواهد شد، یا شاید هیچ وقت به انتها نرسد.
در حالیکه بی دلیل می تواند دوست داشته باشد، بی دلیل می تواند لذت ببرد، بی دلیل متنفر و بی دلیل عاشق شود. شاید باید راه درست را در درون جست. شاید سایر موارد تنها یک تلنگری بیش نیست. تلنگری که تو را وادار کند به قدرتی در درون خودت پی ببری که فریاد می زند “بی دلیل به دیگری کمک کن”
«تفکر زائد: محمد جعفر مصفا»


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴ | بدون نظر

رمضان


باد پاییزی از شکاف بین شیشه شکسته اتاق و تکه روزنامه چسبیده به آن سرمای خود را به درون می ریزد و با صدای ساعت کوکی همدست می شود تا خواب شیرین را از وجودت برهاند و تلخی هشیاری را بر کامت بنشاند.
… و سحر، خود را به لالایی شیرین “الهم انی …” می سپاری تا تو را از ظلمت شب به روشنایی آفتاب برساند.
… و ربنا، پایانی و زیبایی یک آغاز، گذشتن از خدا تا رسیدن به خود.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴ | بدون نظر