انسان چگونه حسی است؟
“انسان چگونه حسی است؟! من چگونه حسی هستم وقتی خودم را،بارانی ام،شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟ من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه آن اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبود آنچه در جستجویش هستم؟”
——–
“عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود… پس آن درخت روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد.”
« سلوک محمود دولت آبادی »
نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴ |
