سگ‌کُشی در آخر سال


مرد تا چشمش به من و سگ افتاد، با عجله جلو آمد. مردی تقریبا لاغر اندام بود با صورتی پر از مو‌ که ارتفاع موهای صورتش به اندازه یک ناخن دست می‌رسید. با اشاره نگاه، از من پرسید که آیا این سگ توست و من هم بدون آنکه سگ متوجه شود، اشاره کردم که یعنی نه. نمی‌خواستم سگ بفهمد که می‌خواهم از دستش خلاص شوم. در طول راه، به صورت اتفاقی با هم آشنا شده بودیم و من هم از همان اول از ترس اینکه مبادا به من حمله کند، به او روی خوش نشان داده بودم. در چشم‌هایش چیزی بود که علاقه شدید به انسان را نشان می‌داد. رفیق شده بودیم. همین چند روز قبل، گرگی را که قصد حمله به من داشت را تکه‌پاره کرده بود. هنوز هم جراحت آن درگیری روی دست راستش دیده می‌شد. حالا در این وسط بیابان، این سگ‌پز غریبه با این نگاه‌های حریصانه‌اش انگار برای من نعمتی بود تا از دست این سگ و توجه آزاردهنده‌اش راحت شوم. مرد سگ‌پز به سمت سگ یورش برد و با یک دست پوزه پایین سگ و با دست دیگر پوزه بالای او را گرفت و در همان حال، تمام هیکلش را روی سگ انداخت. سگ تازه متوجه شده بود که چه بلایی بر سرش نازل شده است. من به فاصله ۴ یا ۵ متری آنها ایستاده بودم و با دلهره به سگ که داشت زیر فشار دست‌های مرد سگ‌پز، دست و پا می‌زد نگاه می‌کردم. مرد سگ‌پز، یک تشت مسی را با پاهایش به جلو کشید و سپس سر سگ را به درون آن برد و یک پایش را روی سر سگ گذاشت. حالا می‌شد صدای سگ را شنید که فریاد می‌زد و مرد سگ‌پز را تهدید به کشتن می‌کرد، ولی مرد سگ‌پز بی‌توجه به فریادهای او به کار خودش مشغول بود و من از ترس اینکه مبادا سگ موفق به فرار از دست مرد شود، با صدای بلند فریاد می‌زدم که ولش کن، بی‌شرف او دوست من است، چکارش داری. مرد همانطور که یک پایش را روی سر سگ گذاشته بود، با دست‌هایش هیکل سگ را گرفت و به سمت بالا کشید. می‌خواست گردن سگ را بشکند. عجیب بود که مرد سگ‌پز چشمان بی‌تفاوتی داشت. هیچ نفرتی در آنها دیده نمی‌شد، ولی با این وجود، تمام توانش را بکار برده بود تا گردن سگ را در هم شکند. کم‌کم صدای جریک جریک گردن سگ به گوش می‌رسید و از فریادهای سگ کاسته می‌شد. با هر صدایی که از استخوان‌های گردن سگ بلند می‌شد، چنان به هیجان می‌آمدم که دوست داشتم از این شادی و خوشحالی به رقص بپردازم. ولی در ظاهر خود را بی‌تفاوت نشان می‌دادم، نمی‌خواستم که مرد سگ‌پز متوجه شود که من از خورد شدن گردن یک سگ بیچاره اینچنین به وجد آمده‌ام. یکمرتبه با یک حرکت دست، استخوان‌های گردن حیوان در هم شکست و هیکلش از میان دست‌های مرد فرو ریخت و روی سر سگ افتاد. جلوتر رفتم. چشم‌های سگ هنوز هم باز بود و به من نگاه می‌کرد. هنوز هم علاقه شدید در چشمانش موج می‌زد.

* * * *من به پشتی خانه تکیه داده بودم و تلویزیون را تماشا می‌کردم که داشت مصاحبه با همان مرد سگ‌پز را پخش می‌کرد. او از گرفتاری‌های شغلش می‌گفت و اینکه سگ‌ها چقدر کم شده‌اند. از اینکه مردم علاقه زیادی به خوردن روغن سگ ندارند و اینکه پوست سگ‌ها بر اثر درگیری‌هایی که در بیابان با حیوان‌های دیگر دارد، آنقدر سوراخ می‌شود که با هزار بدبختی باید آنها را ترمیم کند تا قابل استفاده شوند.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۵ | بدون نظر

به بهانه بمب گوگلی فیلم ۳۰۰


خشایارشا در جواب عموی خود که او را از جنگ با یونان بر حذر می داشت اینچنین گفت: شما در آنچه می‌گویید حق دارید اما نباید در همه جا فقط خطر را دید و دائما مخاطرات را حساب کرد. اگر در برابر هر پیشامدی شما هر چیز را به همین صورت بسنجید، هرگز هیچ‌کاری انجام نخواهید داد. خیلی بهتر است که همیشه با خوش‌بینی به حوادث بنگریم و به‌خاطر نیمی از مخاطراتی که ممکن است پیش‌آید رنج بکشیم تا اینکه همیشه از پیش‌بینی‌های تیره پر باشیم و بدین جهت به هیچ اقدامی نپردازیم و از هیچ‌چیز رنج نبریم…موفقیت معمولا در انتظار کسانی است که به اقدام می‌پردازند. پیروزی برای کسانی که ترسو و ملاحظه‌کار هستند و می‌خواهند نتیجه هر کار را بدرستی بسنجند به انتظار نمی ایستد. …همیشه کارهای بزرگ با مخاطرات بزرگ انجام شده است.
- - - - -
پ.ن۱: مطلب بالا از کتاب “نگاهی به تاریخ جهان” نوشته جواهر لعل نهرو و ترجمه محمود تفضلی نقل شده است.
پ.ن۲: با سیصد چه کار کنیم؟
پ.ن۳: ۳۰۰ the movie


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۵ | بدون نظر

سلام آقای اخوان ثالث،


خیلی وقته که کوچه‌های تاریک و سرد زمستون‌ها، حرارت و سنگینی قدم‌های تو را از دست داده است. سال‌هاست که این سنگ تیپاخورده رنجور رو دستان رهگذری نامرئی به دوردست‌ها پرتاب کرده است. با این وجود، مهدی اخوان ثالث عزیز، مسیحای جوانمرد من، آیا هنوز هم هستی؟! همین سوال را سال‌ها قبل از هستی‌آفرین پرسیده بودی. آیا او هم هست؟. کاش هم تو باشی و هم هستی‌آفرین، کاش قشنگی‌های شوریده مستی چون تو را پایانی نباشد. کاش برگشتی در کار بود. آنوقت شاید حالا که زنجیرهایت سبک‌تر شده ‌است، حالا که چشم تو بیدار و چشم عالمی در خواب، می‌سرودی دوباره کتیبه‌ای نو برای رویاهای خوف و خستگی‌هامان. برای زنجیریانی که امید را چون دعایی زیر لب تکرار می‌کنند، بر‌می‌شدی از تخته‌سنگ و می‌خواندی راز زندگی را. و هیچ هم عجیب نبود اگر این‌بار نیز می‌گفتی همان!. همان تاریک ترس‌آور و بیهوده، و ما نیز همان دشنام پست آفرینش و نغمه ناجور. و شاید هم نه. این‌بار نه آنرا خلط گندیده می‌نامیدی و نه آفریننده آنرا سینه‌ای‌ بیمار. شاید هم کاملا برعکس آنرا تعبیر عاشقانه سهراب می‌خواندی. که در هر دو صورت تو همان مهدی اخوان ثالث می‌ماندی و بزرگ. هیچ‌چیز از ارزش تو کم نخواهد کرد. تو خود بارها از تضاد گفته بودی و از درستی تضادها…


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۵ | بدون نظر

خشم و سنت


از سر شب هوا کمی گرفته است و داره باد خنکی می‌یاد، ولی از بارندگی خبری نیست. ساعت از ۱۱ شب گذشته و کوچه‌باغ تاریک و خلوت شده. اینجا نه چشمی هست که تو رو ببینه و نه کسی که به تو توجه کنه. هیچ‌کس نیست، حظ میبری از این احساس تنهایی و ندیده شدن. صدای خرخر بیل که داره روی کف سیمانی جوی آب کشیده میشه، سکوت شب رو خش‌دار میکنه و بی‌نظمیِ لذت‌بخشی رو بوجود می‌یاره. اینجا نه به نگاهی نیاز داری که جواب نگاهی رو بدهی و نه لبخند یا کلامی که پاسخی باشه بر یک توجه. اینجا پر است از سکوت، از تنهایی و تاریکی، واقعیتِ محض.
از دیشب هوا گرفته است و سردتر شده و از صبح داره یکریز بارون می‌یاد. امروز پدربزرگ حالش بهتر شده و احتمالا فردا مرخص میشه. هرچند لاغر شده و ضعیف که به سختی صحبت می‌کنه و باید زیربغلش رو بگیری تا بتونه قدمی برداره، ولی هنوز هم رفتار و کلامش بوی سنت میده، پرغرور، احترام‌برانگیز و دوست‌داشتنی.

نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵ | بدون نظر

سلام ابرمرد عزیز!


خیلی وقته که ازت بی‌خبرم. نمی‌دونم این روزها داری با زندگی چه می‌کنی و زندگی چگونه با تو رفتار می‌کنه. آیا بالاخره راه‌ بردی به دوست. تونستی چشم‌هایی پیدا کنی که از دریچه نگاه تو زیبایی‌ها رو ببینه و حرف‌ها و کلامی که مقبول قلب مرد مغروری باشه که ناجوانمردی‌های زمانه رنگی از خستگی بر چهره‌اش نشونده و سالهاست که عصمت کودکانه انگار خشک شده در نگاهش. مردی که زمان برایش خیلی وقته که متوقف شده، صاحب‌دلی که به قول سعدی مصاحبت هر جاهلی را برای یافتن چون اویی کشیده بودم و حالا نمی‌دونم کجاست و داره چکار می‌کنه. کاش یافته باشی جفت چشمی رو که لیاقت نگاه تو رو داشته باشند و کلامی که شایسته طبع زیباپسندت باشه. اما نمی‌دونم چرا می‌ترسم که نیافته باشی و این نیافتن اونقدر طولانی بشه که مجبور بشی متوسل ‌شوی به این قوه تخیل لعنتی تا راهی پیش پایت بذاره که از خلوت بگذره، از جدایی و دورشدن. و او هم هزار و یک دلیل برات بیاره که تنهایی‌یه آدم رو توجیه می‌کنه. می‌ترسم از اون روزی که روزگار کمر خسته این مرد مغرور رو شکسته و گرد پیری و عزلت رو بر چهره‌اش نشونده. اونوقت دیگه حتی با قدرت تخیل هم نمیشه التیامی برای این زخم‌ کاری پیدا کرد. می‌ترسم ابرمرد عزیز!. می‌ترسم برای پیرزنی که باید گوشه کاپشن یکی رو بگیره تا بتونه بره اون طرف خیابون، خیابونی که ماشین‌هاش دیوانه‌وار معلوم نیست از کجا می‌یان و کجا میرن، اونهم توی این واویلای آدم‌هایی که تنها چیزی که براشون ارزشی نداره نگاه مهربون یک پیرزن زشت و کمرخمیده است. می‌ترسم ابرمرد عزیز! برای آن مرد نابینای عصا به‌دستی که دیگه کسی نخواهد بود تا اونرو آروم آروم و باحوصله به جایی برسونه که محتاج هیچ بنی‌بشری نباشه. می‌ترسم برای خودم از روزی که اونقدر ازت فاصله بگیرم که دیگه چشم‌هام عادت کنه که کارهای امثال تو رو تلاش‌های یک آدم مفلوکی می‌بینه که داره سعی می‌کنه سرپوشی برای بدبختی‌های خودش پیدا کنه. روزی که طلوع برام تنها شروع روزی باشه مثل دیروز، روزی که دیگه حتی نشه وانمود کرد که اینطور نیست.
من هنوز زنده‌ام و می‌خوام زندگی کنم. می‌خوام هر طلوع برام فرصتی نو باشه، فرصتی نو در جستجوی کمال. من شاید نگاه و کلام عاشقانه‌ای نداشته باشم، اما می‌خواهم عاشقانه زندگی کنم. از من رنجیده خاطر مشو. ابرمرد عزیز! عشق‌آفرین من! دستانم را بگیر و عاشقانه زیستن را به من بیاموز.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵ | بدون نظر

سایه لرزان


دلبری نگاه‌های تو چه دلنشین بود و من چه سر پر سودایی داشتم. من جوان بودم و تو الهه ناز من. در لطافت دستانت نوشته بودم نیلوفر، و چشم‌ براه ‌تو با صدای هر پایی دلم لرزیده بود. من در جستجوی خوشبختی بودم، در جستجوی بهشت. قدم‌هایم را با لبخند چشم‌هایت برمی‌داشتم و به سمتی می‌رفتم که نگاه تو را زیباتر می‌کرد. تو معیار من بودی. معیار پاکی و قشنگی، در سخن‌گفتن و سکوت‌کردن، در رفتن و ماندن، در غم و شادی. برای تو نماز می‌خواندم، برای تصوری که دنیای زیباتری می‌ساخت …
چقدر زود همه چیز رنگ می‌بازه. چقدر زود نگاه‌ها بی‌معنی میشن. چقدر زود زندگی تموم میشه.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵ | بدون نظر

بابا محتوا، بابا بامزه !


هر طوری که فکر کنید، دو حالت بیشتر نداره : ۱- ما آدم‌های خیلی بدبختی هستیم. ۲- در بیابان لنگ کفشی هم نعمت است. ۳- مهران مدیری خیلی کارش درسته. البته از اونجاییکه نه ما شبیه به آدم‌های بدبخت هستیم و نه اینجایی که هستیم شباهتی به بیابون داره، بنابراین من فکر می‌کنم که باید همون حالت سوم درست باشه. واقعا این همه تعریف و تمجید و به‌به و چه‌چه، حقشه. کار هر کسی نیست که بتونه این همه آدم رو پای یک تبلیغات ۴۰ دقیقه‌ای بشونه. تازه دیالوگ‌های تبلیغاتیش خوبه، بقیه حرف‌ها و کارهاشون که مجبورن بین دو تبلیغاتشون بچپونن که مگه آدم توی خونه تنها باشه، وگرنه اگر حداقل دو نفر باشید، حرف‌ها و کارهایی که به صورت فی‌البداهه بین‌تون رد و بدل میشه، حتما بامزه‌تر و خنده‌دارتره. شک نکنید. البته به شرط اینکه بدونید که نباید گاز رو هدر داد(اگه گیرتون بیاد) و ماهی هم چیز خوبیه.
- - - - - -
: داره برف می یاد.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر

دعا برای پیروزی فمینیست‌های دلاور


بیایید همه با هم از صمیم قلب دست به دعا برداریم و از خدا بخواهیم که به تمام زنان فمینیست کمک کند تا به حقوق از دست رفته‌شان از جمله رفتن به سربازی، خواستگاری از مردها و دادن مهریه به آنها، سگ‌دو زدن برای یک لقمه نان، حق طلاق!، و از همه مهمتر حضور در استادیوم آزادی برسند. ان‌شاءالله.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر

کسی را که نزدیک ظنت بداوست … چه دانی که صاحب ولایت خود اوست


این روزها، کتاب “شرح بوستان” نوشته دکتر محمد خزائلی، بیشتر از همیشه جلب توجه می‌کنه. نمی‌دونم که این کتاب شیرین و دلپذیر با این ظاهر رنگ و رورفته‌اش، کی و از کجا به کتاب‌هام اضافه شده. احتمالا باید برگرده به سال‌های آخری که مشهد بوده‌ام. بهرحال، برام جالبه که هیچ وقت به اندازه الان از خوندن حکایت‌ها و اشعار بوستان سعدی لذت نبرده‌ام، نه توی دبیرستان و نه حتی موقعی که نمی‌دونم کی بوده و این کتاب رو خریدم. چقدر این اشعار و این حکایت‌ها شیرین بودند و من ازشون غافل بودم. شاید این تغییر ذائقه مربوط به همان سنت طبیعت باشه که آدم پا به سن که می‌گذارد، حکایت‌ها براش شیرین می‌شن. بهرحال، غرض از این نوشته، یک جور ادای احترام یا اظهار اشتیاق نسبت به این مرد و این کتاب است. مردی که قشنگی‌های طبع لطیفش، حتی از پشت این نگاه‌های غبارگرفته و کدر من هم، دیده میشه. این کتاب، علاوه بر حکایت‌هایی که داره و سعدی آنها را در زیر یکسری عنوان‌های عرفانی ، اخلاقی و اجتماعی: مثل عدل، احسان، عشق، تواضع و … دسته‌بندی کرده است، یک مقدمه قشنگ هم داره که سعدی در این مقدمه، سخن خودش رو با حمد خدا آغاز می‌کند، و در آن از جملاتی استفاده می‌کند که همگی اشاراتی است به آیات قران تا خدایش را با جملات خودش ستایش کند.
به‌نام خداوند جان آفرین … حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشنده دستگیر … کریم خطابخش پوزش پذیر
-(الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البیان — رحمن : بخشنده، بیان: آنچه که از درون حکایت کند)-
نه گردنکشان را بگیرد به‌فور … نه عذرآوران را براند به‌جور
وگر خشم گیرد ز کردار زشت … چو بازآدمی ماجرا درنوشت
-(انما نملی لهم لیزدادو اثما — نملی: مهلت دادن، اثم: گناه)-(الم یعلموا ان‌الله هو یقبل التوبه عن عباده)- (ماجرا درنوشت: آنچه گذشه است را نادیده می‌گیرد)-
فروماندگان را به رحمت قریب … تضرع کنان را به دعوت مجیب
-(فاذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوت داعی اذا دعان)-
قدیمی نکوکار و نیکی‌پسند … به‌کلک قضا در رحم نقشبند
-(و احسن کما احسن الله الیک)-(والله یحب المحسنین)-(هوالذی یصورکم فی‌الارحام کیف یشاء)-
زمشرق به مغرب مه و آفتاب … روان کرد و بنهاد گیتی بر آب
-(کان عرشه علی الماء)-(و جعلنا من الماء کل شئ حی)-
به امرش وجود از عدم نقش بست … که داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتم عدم در برد … وز آنجا به صحرای محشر برد
-(کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون)-(نیست و هست: به معنای معدوم و موجود بکار رفته است، کتم: به فتح اول به معنای نهان کردن است)-
و همینطور ادامه می‌دهد و در این دیباچه به بهانه حمد خدایش، او را با کمک مفاهیم عنوان شده در قرآن، توصیف می‌کند.
بعد از این مقدمه، ده باب یا گفتار دارد که در هر کدام از این گفتارها یکی از موضوعات اخلاقی و اجتماعی را با مجموعه‌ای از حکایت‌ها بیان می‌کند. در ادامه حکایت(۲۲) را از باب دوم این کتاب که به احسان اختصاص دارد، به صورت خلاصه با شرح دکتر خزائلی مرور می‌کنیم:
یکی را پسر گم شد از راحله … شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت … به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد بر مردم کاروان … شنیدم که میگفت با ساروان:
ندانی که چون راه بردم بدوست … هر آنکس که پیش آمدم گفتم: اوست
-( راحله : حیوان بارکش، مفهوم کلی ابیات فوق این است که برای یافتن گم‌کرده‌اش، امید پیدا کردنش را در هر کسی که می‌دید داشت و حالا در ادامه می‌گوید به همین دلیل هم اهل دل، با همه می‌سازند تا شاید به کسی که می‌خواهند برسند)-
از آن اهل دل در پی هر کسند … که باشد که روزی به مردی رسند
-( در ادامه، داستان دیگری را نقل می‌کند)-
ز تاج ملک‌زاده‌ای در سباخ … شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش: اندر شب تیره رنگ … چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
همه سنگ‌ها پاس دار، ای پسر … که لعل از میانش نباشد به‌در
در اوباش، پاکان شوریده رنگ … همان جای تاریک و لعلند و سنگ
-(سباخ: زمین بایر و خشک، در ابیات فوق نیز حکایتی را به عنوان پشتوانه‌ای دیگر برای بیت آخر آورده است که اگر دنبال پاکان هستی آنها را شاید در میان اوباش هم، بتوان یافت و در ادامه، می‌خواهد از این بگوید که باید به همه احسان کرد)-
چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان … برآمیختستند با جاهلان
به رغبت بکش بار هر جاهلی … که افتی به سروقت صاحبدلی
غم جمله خور در هوای یکی … مراعات صد کن برای یکی
کسی را که نزدیک ظنت بداوست … چه دانی که صاحب ولایت خود اوست


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر

پیامبر


بعضی از کتاب‌ها هست که هر چند بار که بخونیش، بازم برات تازگی داره و از خوندنش لذت می‌بری. برای من کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران، یکی از این کتاب‌ها بوده. این کتاب رو، خیلی وقت پیش، وقتیکه مشهد زندگی می‌کردم، یک دوست قدیمی بهم هدیه داد. فکر می‌کنم که این کتاب برای خیلی از آدم‌ها کتاب دوست‌داشتنی‌ای بوده، لااقل توی مجموعه آدم‌هایی که من باهاشون ارتباط داشتم، اینطور بوده. اینجور کتاب‌ها، آروم آروم توی زندگیت نفوذ می‌کنند و جزئی از خاطرات قشنگت رو تشکیل میدن. وقتیکه زمان میگذره و تو برای چندمین بار میری سراغ یک کتاب، این کتاب تو رو با خودش میبره به حس قشنگ سال‌های دور. و همین احساس قشنگه که دلپذیری کتاب رو دوچندان می‌کنه. زنده شدن خاطره دوستان قدیمی، شب‌نشینی‌ها، گشت‌زنی شبانه، قشنگی کدورت‌ها و ….
البته اینجور نگاه کردن به کتاب، شاید درست نباشه. کتاب، یکسری نوشته‌ است که باید بخونیش، بهش فکر کنی، ازش چیزی یاد بگیری تا توی زندگیت کمکت کنه. اما به‌نظرمن، لذت مقدمه یادگیریه. یادگیری بدون لذت امکان‌پذیر نیست. گذشته از این، یادگیری اصلا چیز مهمی نیست. چیزی که مهمه، همون لذته و بس.
قسمت‌هایی از فصل دین‌ و ‌دیانت این کتاب که ترجمه الهی قمشه‌ای است را اینجا آوردم. شاید برای شما هم، ضمن اینکه خود نوشته قشنگه، خاطره اونها هم لذت بخش باشه:
“آن‌کس که خرقه تقوا را چون فاخرترین جامه خویش بر تن می‌کند، همان‌بهتر که عریان باشد.، زیرا از پشت آن تن‌پوش تظاهر، باد و آفتاب در پوست او رخنه نخواهد کرد.
و آن‌کس که رفتارش را با موازین اخلاق می‌سنجد، پرنده خوش‌آواز روحش را در قفس اسیر می‌کند.
آن‌کس که عبادت برایش یک پنجره است که هم می‌تواند آنرا باز کند و هم ببندد، هنوز خانه روحش را زیارت نکرده است، خانه‌ای که پنجره‌هایش به پهنایی از یک بامداد تا بامداد دیگر گسترده است.
اگر می‌خواهید خدا را بشناسید، به حل هزار معما نپردازید، بلکه در اطراف خود نظر کنید و او راببینید که با کودکان شما سرگرم بازی است. او را خواهید دید که در گلها لبخند می‌زند و دستهای خود را در شاخه‌های درختان برای شما تکان می‌دهد.”


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۴ آذر ۱۳۸۵ | بدون نظر