معشوقه


معشوقه بی‌‌رنگی و بی‌نیازی تو را به سوی خویش می‌خواند و تو در جستجویش، از گردوغبار سال‌های خاک، از گرمای سوزان کویر، از عطش بر لب‌های خشکیده یک غواص، از سخن‌ها و گفته‌ها و نوشته‌ها و رفتارها و کردارها.
در این محضر، می‌توان تصور انسان‌های رذل و متعفنی را یافت که مزخرف‌ترین کلمه در نگاه‌شان همان “بی‌رنگی” است. آدم‌نماهایی که چون گاو به دنبال هرکس که بغلی علف در دست گرفته است، می‌دوند و به روال طبیعی از تو نیز چنین انتظاری دارند. انسانهایی که تنها مقصد زندگی‌شان در شکم و زیرشکم خلاصه می‌شود و ایده‌آل‌ترین راه زندگی‌شان از مسیر کسب اعتبار و آبرو می‌گذرد. وقتی‌که از این‌گونه بسیار یافتی، شک می‌کنی در حقانیت خودت یا حقانیت اکثریت.
و نیز، در این وادی، می‌توان انسان‌های آزاده و پاکی یافت که بی‌نیاز از مرگ، تو را به بهشت می برند. همان بهشت خداوندی با همان ویژگی‌ها و خصوصیت‌ها در همین دنیا. همان بهشت موعود سوره الرحمن. همان حوریان بهشتی با میوه‌ها و تخت‌ها و نهرهای جاری شیر و عسل. همان بهشتی که درحالیکه بر بسترهایی با آستری خوشرنگ تکیه زده‌ای، تنها کافیست دستت را دراز کنی تا میوه‌ای از شاخساره زیبای درختی برچینی.
و من تو را یافتم. باکره‌گی حوریان بهشتی خدایم را در بی‌نیازی چشم‌هایت می‌بینم، حلاوت و شیرینی نهرهای شیر و عسلش را در بی‌رنگی لب‌هایت و دلبری شاخساران زیبایش را در صداقت و پاکی نگاهت.
کدامین گناه مرا به معشوقه‌ام خواهد رساند: رنگ یا نیاز.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵ |

ارسال نظر