زندگی


نمی‌دونم تا کی میشه گفت که یک کسی جوونه یا کی وارد میانسالی میشه. یادم میاد وقتی بچه بودم یه همچین سوالی همیشه برام وجود داشت. اگر کار بچه‌گانه‌ای می کردی، می‌گفتن خجالت بکش تو دیگه بزرگ شدی، اینکارها از تو زشته. از اون طرف، توی کار بزرگترها هم نمی‌تونستی دخالت کنی، چون اونجا بچه به حساب می‌اومدی. از اینجور چارچوب‌های بدرد نخور توی زندگی ما خیلی زیاده. باید یا مسلمان باشی یا مسیحی، یا شیعه باشی یا سنی. هیچ‌کس از تو نخواهد پرسید تا حالا به چند نفر کمک کردی. مهم نیست که تا حالا به چند نفر بی‌احترامی کردی، غیبت چند نفر کردی، آیا هیچ آدمی هست که ترس از اون آدم روی عمل و سخنت تاثیر بذاره، تا حالا دل چند نفر رو شکستی، آیا به فلانی احترام می‌ذاری به خاطر اینکه می‌خوای واست کاری انجام بده، آیا به فلانی احترام نمی‌ذاری چون کاری از دستش بر نمی‌یاد، به چه آدم‌هایی سلام می‌کنی و از اینجور سوال‌ها. هیچ‌کدوم از اینها مهم نیستند. از نظر شخصی، مهم اینه که دینت چیه؟ کارت چیه؟ آیا نماز می‌خونی یا نه؟ پدر و مادرت کی‌اند؟.
چقدر پرت شدم. هر وقت همینطوری بی‌خود وبی‌جهت شروع می‌کنم به نوشتن، همینطور اراجیفه که پشت سر هم ردیف میشن. بهرحال، منظور این بود که این دنیای بعد از جوانی هم عجب عالمی داره. نه شور و هیجان و اضطرابی، نه حساسیتی و راحت‌تر بگم نه هیچ تعصبی. یه جورایی آزاد می‌شی، تنها چیزی که برات مهمه، نظر خودته. البته نه اینکه نظر بقیه مهم نباشه. شاید بهتره بگم، نظر دیگران ناراحتت نمی‌کنه. نظر دیگران، باعث نمیشه کاری رو که نمی‌پسندی انجام بدی(البته به این راحتی‌ها!). توی یک کلمه، فارغ و آسوده. آرد بیخته الک آویخته، تمام. آدم یاد رویاهای دخترانه دوران نوجوانی‌اش می‌افتد. البته الان که بهشون فکر می‌کنم، می‌بینم چندان هم رویاهای بدی نیستند. یک کلبه چوبی کنار جنگل و کوه. یک حوض آب جلوی خونه که مثل فیلم‌ها، میوه‌هاتو بندازی توش تا غلت بخورند و تمیز بشن. و هوایی که همیشه بوی بارون میده. کوهی که نصفش توی مهه. و یه سگی که همیشه همون اطراف می‌چرخه. یک میز شطرنج با مهره‌های سنگی و بزرگ. و یک آدم بیکار مثل خودت، که دم غروب بشینی باهاش چایی بخوری، گل بگی و بشنوی و چند دست شطرنج بازی کنی. و یک پیکان که باهاش مسافرکشی کنی. عجب حال و هوایی داره. باید این مدرک لعنتی رو هر چه زودتر گرفت و همین کار رو کرد.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۵ |

ارسال نظر