روزمره
یه جای دنج و خلوت برای خودم روبراه کردهام. تمام حجم من از زندگی، شده گوشه همین اتاق. خیلی وقته که دیگه زیرانداز، پتو و بالشام رو کسی از این گوشه خلوت برنمیداره، وقتیکه خونه هستم معمولا با همین سهتا سروکار دارم. مطمئن نیستم که تصمیم درستی گرفته باشم. این روزها، خودم هم نمیدونم چی میخوام. به آینده زیاد فکر نمیکنم. فکر ادامه بازی برای خدامیدونه چند سال دیگه، آزارم میده. کولهبارم رو هنوز باز نکردم، باید بهونه دیگهای پیدا کنم. کتابهام رو ردیف کردم روی رف پایین پنجره، درست بالای سرم. کتابهای شعر جلوتر و کتابهای کامپیوتری پرتتر، میدونی که چقدر از کامپیوتر بدم مییاد. خوبی اینجا اینه که بیخوابیهای شبانه دست از سرم برداشته. اینجا حتی دیگه راهشب رو هم نمیشنوم. اما بهجاش صبحها معمولا زود بیدار میشم، قبل از اونکه حاجاسماعیل بیاد اذون بده. البته مادر زودتر از من بیدار میشه. جانمازش رو کنار بخاری توی هال پهن میکنه. حاج اسماعیل دکلمه میکنه که خواب غفلت تا به کی … بیدار شو! و مثل هر روز تاکید میکنه که نماز جماعت برقرار است. مادر چادرش رو برمیداره و از خونه میزنه بیرون. هر روز صبح میره نماز جماعت. من اما همین گوشه خلوت، یک چای داغ و زیر همین پتو رو ترجیح میدم. صبحها، کرکره پنجرهها رو میکشم بالا، پرده رو کنار میزنم تا اگر خورشید در اومد، آفتاب روشنم کنه و باز شب، پردهها رو میکشم، کرکرهها رو پایین میدم تا سرما بیخوابم نکنه. اینجا یک سکوت مدام فضا رو پر کرده. میتونی بدون اینکه از چیزی یا کسی باخبر بشی، روزهاتو سپری کنی. میتونی فرو بری در زندگی خودت. اما کاش میشد جوری هم زندگی کرد که هیچکس نفهمه تو هم هستی.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵ |
