کسی را که نزدیک ظنت بداوست … چه دانی که صاحب ولایت خود اوست


این روزها، کتاب “شرح بوستان” نوشته دکتر محمد خزائلی، بیشتر از همیشه جلب توجه می‌کنه. نمی‌دونم که این کتاب شیرین و دلپذیر با این ظاهر رنگ و رورفته‌اش، کی و از کجا به کتاب‌هام اضافه شده. احتمالا باید برگرده به سال‌های آخری که مشهد بوده‌ام. بهرحال، برام جالبه که هیچ وقت به اندازه الان از خوندن حکایت‌ها و اشعار بوستان سعدی لذت نبرده‌ام، نه توی دبیرستان و نه حتی موقعی که نمی‌دونم کی بوده و این کتاب رو خریدم. چقدر این اشعار و این حکایت‌ها شیرین بودند و من ازشون غافل بودم. شاید این تغییر ذائقه مربوط به همان سنت طبیعت باشه که آدم پا به سن که می‌گذارد، حکایت‌ها براش شیرین می‌شن. بهرحال، غرض از این نوشته، یک جور ادای احترام یا اظهار اشتیاق نسبت به این مرد و این کتاب است. مردی که قشنگی‌های طبع لطیفش، حتی از پشت این نگاه‌های غبارگرفته و کدر من هم، دیده میشه. این کتاب، علاوه بر حکایت‌هایی که داره و سعدی آنها را در زیر یکسری عنوان‌های عرفانی ، اخلاقی و اجتماعی: مثل عدل، احسان، عشق، تواضع و … دسته‌بندی کرده است، یک مقدمه قشنگ هم داره که سعدی در این مقدمه، سخن خودش رو با حمد خدا آغاز می‌کند، و در آن از جملاتی استفاده می‌کند که همگی اشاراتی است به آیات قران تا خدایش را با جملات خودش ستایش کند.
به‌نام خداوند جان آفرین … حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشنده دستگیر … کریم خطابخش پوزش پذیر
-(الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البیان — رحمن : بخشنده، بیان: آنچه که از درون حکایت کند)-
نه گردنکشان را بگیرد به‌فور … نه عذرآوران را براند به‌جور
وگر خشم گیرد ز کردار زشت … چو بازآدمی ماجرا درنوشت
-(انما نملی لهم لیزدادو اثما — نملی: مهلت دادن، اثم: گناه)-(الم یعلموا ان‌الله هو یقبل التوبه عن عباده)- (ماجرا درنوشت: آنچه گذشه است را نادیده می‌گیرد)-
فروماندگان را به رحمت قریب … تضرع کنان را به دعوت مجیب
-(فاذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوت داعی اذا دعان)-
قدیمی نکوکار و نیکی‌پسند … به‌کلک قضا در رحم نقشبند
-(و احسن کما احسن الله الیک)-(والله یحب المحسنین)-(هوالذی یصورکم فی‌الارحام کیف یشاء)-
زمشرق به مغرب مه و آفتاب … روان کرد و بنهاد گیتی بر آب
-(کان عرشه علی الماء)-(و جعلنا من الماء کل شئ حی)-
به امرش وجود از عدم نقش بست … که داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتم عدم در برد … وز آنجا به صحرای محشر برد
-(کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون)-(نیست و هست: به معنای معدوم و موجود بکار رفته است، کتم: به فتح اول به معنای نهان کردن است)-
و همینطور ادامه می‌دهد و در این دیباچه به بهانه حمد خدایش، او را با کمک مفاهیم عنوان شده در قرآن، توصیف می‌کند.
بعد از این مقدمه، ده باب یا گفتار دارد که در هر کدام از این گفتارها یکی از موضوعات اخلاقی و اجتماعی را با مجموعه‌ای از حکایت‌ها بیان می‌کند. در ادامه حکایت(۲۲) را از باب دوم این کتاب که به احسان اختصاص دارد، به صورت خلاصه با شرح دکتر خزائلی مرور می‌کنیم:
یکی را پسر گم شد از راحله … شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت … به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد بر مردم کاروان … شنیدم که میگفت با ساروان:
ندانی که چون راه بردم بدوست … هر آنکس که پیش آمدم گفتم: اوست
-( راحله : حیوان بارکش، مفهوم کلی ابیات فوق این است که برای یافتن گم‌کرده‌اش، امید پیدا کردنش را در هر کسی که می‌دید داشت و حالا در ادامه می‌گوید به همین دلیل هم اهل دل، با همه می‌سازند تا شاید به کسی که می‌خواهند برسند)-
از آن اهل دل در پی هر کسند … که باشد که روزی به مردی رسند
-( در ادامه، داستان دیگری را نقل می‌کند)-
ز تاج ملک‌زاده‌ای در سباخ … شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش: اندر شب تیره رنگ … چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
همه سنگ‌ها پاس دار، ای پسر … که لعل از میانش نباشد به‌در
در اوباش، پاکان شوریده رنگ … همان جای تاریک و لعلند و سنگ
-(سباخ: زمین بایر و خشک، در ابیات فوق نیز حکایتی را به عنوان پشتوانه‌ای دیگر برای بیت آخر آورده است که اگر دنبال پاکان هستی آنها را شاید در میان اوباش هم، بتوان یافت و در ادامه، می‌خواهد از این بگوید که باید به همه احسان کرد)-
چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان … برآمیختستند با جاهلان
به رغبت بکش بار هر جاهلی … که افتی به سروقت صاحبدلی
غم جمله خور در هوای یکی … مراعات صد کن برای یکی
کسی را که نزدیک ظنت بداوست … چه دانی که صاحب ولایت خود اوست


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵ |

ارسال نظر