خشم و سنت


از سر شب هوا کمی گرفته است و داره باد خنکی می‌یاد، ولی از بارندگی خبری نیست. ساعت از ۱۱ شب گذشته و کوچه‌باغ تاریک و خلوت شده. اینجا نه چشمی هست که تو رو ببینه و نه کسی که به تو توجه کنه. هیچ‌کس نیست، حظ میبری از این احساس تنهایی و ندیده شدن. صدای خرخر بیل که داره روی کف سیمانی جوی آب کشیده میشه، سکوت شب رو خش‌دار میکنه و بی‌نظمیِ لذت‌بخشی رو بوجود می‌یاره. اینجا نه به نگاهی نیاز داری که جواب نگاهی رو بدهی و نه لبخند یا کلامی که پاسخی باشه بر یک توجه. اینجا پر است از سکوت، از تنهایی و تاریکی، واقعیتِ محض.
از دیشب هوا گرفته است و سردتر شده و از صبح داره یکریز بارون می‌یاد. امروز پدربزرگ حالش بهتر شده و احتمالا فردا مرخص میشه. هرچند لاغر شده و ضعیف که به سختی صحبت می‌کنه و باید زیربغلش رو بگیری تا بتونه قدمی برداره، ولی هنوز هم رفتار و کلامش بوی سنت میده، پرغرور، احترام‌برانگیز و دوست‌داشتنی.

نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵ |

ارسال نظر