سایه لرزان
دلبری نگاههای تو چه دلنشین بود و من چه سر پر سودایی داشتم. من جوان بودم و تو الهه ناز من. در لطافت دستانت نوشته بودم نیلوفر، و چشم براه تو با صدای هر پایی دلم لرزیده بود. من در جستجوی خوشبختی بودم، در جستجوی بهشت. قدمهایم را با لبخند چشمهایت برمیداشتم و به سمتی میرفتم که نگاه تو را زیباتر میکرد. تو معیار من بودی. معیار پاکی و قشنگی، در سخنگفتن و سکوتکردن، در رفتن و ماندن، در غم و شادی. برای تو نماز میخواندم، برای تصوری که دنیای زیباتری میساخت …
چقدر زود همه چیز رنگ میبازه. چقدر زود نگاهها بیمعنی میشن. چقدر زود زندگی تموم میشه.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵ |
