سلام ابرمرد عزیز!


خیلی وقته که ازت بی‌خبرم. نمی‌دونم این روزها داری با زندگی چه می‌کنی و زندگی چگونه با تو رفتار می‌کنه. آیا بالاخره راه‌ بردی به دوست. تونستی چشم‌هایی پیدا کنی که از دریچه نگاه تو زیبایی‌ها رو ببینه و حرف‌ها و کلامی که مقبول قلب مرد مغروری باشه که ناجوانمردی‌های زمانه رنگی از خستگی بر چهره‌اش نشونده و سالهاست که عصمت کودکانه انگار خشک شده در نگاهش. مردی که زمان برایش خیلی وقته که متوقف شده، صاحب‌دلی که به قول سعدی مصاحبت هر جاهلی را برای یافتن چون اویی کشیده بودم و حالا نمی‌دونم کجاست و داره چکار می‌کنه. کاش یافته باشی جفت چشمی رو که لیاقت نگاه تو رو داشته باشند و کلامی که شایسته طبع زیباپسندت باشه. اما نمی‌دونم چرا می‌ترسم که نیافته باشی و این نیافتن اونقدر طولانی بشه که مجبور بشی متوسل ‌شوی به این قوه تخیل لعنتی تا راهی پیش پایت بذاره که از خلوت بگذره، از جدایی و دورشدن. و او هم هزار و یک دلیل برات بیاره که تنهایی‌یه آدم رو توجیه می‌کنه. می‌ترسم از اون روزی که روزگار کمر خسته این مرد مغرور رو شکسته و گرد پیری و عزلت رو بر چهره‌اش نشونده. اونوقت دیگه حتی با قدرت تخیل هم نمیشه التیامی برای این زخم‌ کاری پیدا کرد. می‌ترسم ابرمرد عزیز!. می‌ترسم برای پیرزنی که باید گوشه کاپشن یکی رو بگیره تا بتونه بره اون طرف خیابون، خیابونی که ماشین‌هاش دیوانه‌وار معلوم نیست از کجا می‌یان و کجا میرن، اونهم توی این واویلای آدم‌هایی که تنها چیزی که براشون ارزشی نداره نگاه مهربون یک پیرزن زشت و کمرخمیده است. می‌ترسم ابرمرد عزیز! برای آن مرد نابینای عصا به‌دستی که دیگه کسی نخواهد بود تا اونرو آروم آروم و باحوصله به جایی برسونه که محتاج هیچ بنی‌بشری نباشه. می‌ترسم برای خودم از روزی که اونقدر ازت فاصله بگیرم که دیگه چشم‌هام عادت کنه که کارهای امثال تو رو تلاش‌های یک آدم مفلوکی می‌بینه که داره سعی می‌کنه سرپوشی برای بدبختی‌های خودش پیدا کنه. روزی که طلوع برام تنها شروع روزی باشه مثل دیروز، روزی که دیگه حتی نشه وانمود کرد که اینطور نیست.
من هنوز زنده‌ام و می‌خوام زندگی کنم. می‌خوام هر طلوع برام فرصتی نو باشه، فرصتی نو در جستجوی کمال. من شاید نگاه و کلام عاشقانه‌ای نداشته باشم، اما می‌خواهم عاشقانه زندگی کنم. از من رنجیده خاطر مشو. ابرمرد عزیز! عشق‌آفرین من! دستانم را بگیر و عاشقانه زیستن را به من بیاموز.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵ |

ارسال نظر