حسین، فرشته آزادی و عدالت
http://weblog.shojaee.com/weblog/images/ashura.jpg
خیلی وقت نیست که از درگذشت آیتالله صالحی نجف آبادی میگذره. تقریبا اوایل امسال بود. روزنامه شرق شرحی از زندگی او نوشت و همچنین در مورد کتاب “شهید جاوید” که اگر خبرهای درگذشت آقای صالحی رو دنبال کرده باشید، حتما درباره این کتاب شنیدهاید. این کتاب، قیام امام حسین رو جور دیگری بررسی کرده و به قول خودش از دریچه یک فرد شیعه به این قیام نگاه نکرده، بلکه اونرو مانند سایر حوادث تاریخی تجزیه و تحلیل کرده است. آقای صالحی نجف آبادی و این کتاب او، در دهههای ۵۰ و ۶۰ جنجال زیادی را برپا کرده بوده و هر چند در آن زمان از طرف آیتالله منتظری و مشکینی تاییدیهای بر کتابش نوشته شد، ولی شاید همین طرز نگاه جسورانهاش باعث شد تا در این سالها اسمی از او شنیده نشد. فکر میکنم که بد نباشه اگر در کنار عزاداریهایی که در این ایام محرم انجام میدیم، وقتی هم بزاریم برای خوندن این کتاب.
نوشته شده که این کتاب در حقیقت نظر سید مرتضی و شیخ طوسی را شرح و بسط داده است. نظر این دو، درباره قیام امام حسین در همان کتاب “شهید جاوید” به این صورت بیان شده است: اگر امام ظن قوی پیدا کرد که میتواند خلافت را قبضه کند و به وظائف زمامداری بپردازد واجب است برای گرفتن خلافت اقدام کند. امام حسین به سوی کوفه حرکت نکرد مگر وقتیکه مردم کوفه داوطلبانه به وی نامه نوشتند و از روی رغبت با او عهد وفاداری بستند. آنگاه که معاویه مرد و آن حضرت دید حاکم کوفه ضعیف است در چنین شرایطی ظن قوی پیدا کرد که حرکت وی به سوی کوفه برای قبضهکردن خلافت واجب عینی است. تصور نمیکرد که بعضی از مردم کوفه بیوفایی میکنند و آن حوادث عجیب پیش میآید. هنگامیکه خبر قتل مسلم به امام رسید و با یارانش مشورت کرد به فکر افتاد برگردد، اما حر مانع از بازگشت او شد. چگونه میتوان گفت که امام خود را به هلاکت انداخته است، در حالیکه نقل شده آنحضرت به عمربنسعد فرمود: یکی از چند پیشنهاد را از من بپذیرید: ۱- برگردم به حجاز ۲- دست بدست یزید بدهم تا او که پسرعم من است نظر خود را درباره من بدهد. ۳- مرا به یکی از سرحدات بفرستید تا مثل مردم آنجا و طبق مقررات آنان زندگی کنم. ابن زیاد این پیشنهادها را نپذیرفت و دستور جنگ داد و شعر معروفی را خواند که: آیا حالا که چنگالهای ما به وی گیر کرده امید نجات دارد، درحالیکه وقت نجات نیست؟. امام چون اقدام عمال حکومت را دید و فهمید که دین را پشت سر انداختهاند و دانست که اگر تسلیم شود باید ذلت و عار را بپذیرد و سرانجام هم کشته شود ناچار به دفاع و جنگ اضطراری پرداخت و در این دفاع یکی از دو خوبی درباره وی انتظار میرفت یا غلبه بر دشمن یا شهادت افتخارآمیز.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر
بابا محتوا، بابا بامزه !
هر طوری که فکر کنید، دو حالت بیشتر نداره : ۱- ما آدمهای خیلی بدبختی هستیم. ۲- در بیابان لنگ کفشی هم نعمت است. ۳- مهران مدیری خیلی کارش درسته. البته از اونجاییکه نه ما شبیه به آدمهای بدبخت هستیم و نه اینجایی که هستیم شباهتی به بیابون داره، بنابراین من فکر میکنم که باید همون حالت سوم درست باشه. واقعا این همه تعریف و تمجید و بهبه و چهچه، حقشه. کار هر کسی نیست که بتونه این همه آدم رو پای یک تبلیغات ۴۰ دقیقهای بشونه. تازه دیالوگهای تبلیغاتیش خوبه، بقیه حرفها و کارهاشون که مجبورن بین دو تبلیغاتشون بچپونن که مگه آدم توی خونه تنها باشه، وگرنه اگر حداقل دو نفر باشید، حرفها و کارهایی که به صورت فیالبداهه بینتون رد و بدل میشه، حتما بامزهتر و خندهدارتره. شک نکنید. البته به شرط اینکه بدونید که نباید گاز رو هدر داد(اگه گیرتون بیاد) و ماهی هم چیز خوبیه.
- - - - - -
: داره برف می یاد.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر
همپا
این روزها راحتتر قرآن میخونم. دیگه اذیتم نمیکنه. دلم رو آشوب نمیکنه. مدتیه که اگه نگم از خوندنش لذت میبرم، مطمئن هستم که دیگه خوندنش آزارم نمیده. میخواستم در مورد این آیه جدیدی که کشف کردم، بنویسم: آیه ۱۱۶ از سوره انعام. این آیه حرف دل من رو میزنه. خیلی وقته که دیگه اعتقادی به درستی رای اکثریت ندارم. من از اون آدمهایی هستم که اگر دوباره جمهوری اسلامی به رفراندوم گذاشته بشه(فرض از این محالتر هم میشه!)، دوباره نظر من همون آری است. نظام ایران به نظر من بدرستی به صورت محدود شده به ملت اجازه میده که در تصمیمگیریها دخالت کنند. واقعا چقدر خود ما در روزمرههای زندگی خود با مواردی مواجه میشویم که حق یک عدهای را تنها بهخاطر اینکه جزء اقلیت هستند بدون عذاب وجدان زیر پا میگذاریم. چه آدمهایی که در طول تاریخ، فقط به این دلیل جون خودشون رو از دست دادند که نخواستند جزء اکثریت بشند و اکثریت نیز با بیشرمی تمام اونها رو به قول خودشون به درک واصل کردند و میکنند. دموکراسی توی زندگی ما اونقدر رخنه کرده که هرکسی میخواد کاری انجام بده اول دنبال یک همپا میگرده، دنبال کسی که حمایتش کنه و وقتی به اندازه کافی از قدرت حامیانش مطمئن شد به خودش این حق رو میده که دست به هر کثافتکاری بزنه. یا برای اثبات درستی نظرش از بقیه میخواد تا اونرو تایید کنند.
“اگر پیروی کنی از اکثر مردم زمین، تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد که اینان جز از پی گمانی نمیروند و جز اندیشه باطل و دروغ چیزی در دست ندارند” ( آیه ۱۱۶ از سوره انعام ).
نمیدونم چه تفسیرهایی برای این آیه وجود داره، ولی من دوست دارم این آیه رو تفسیر نکنم.
- - - - - - - - - -
پ.ن: بعضی از جملات این پست، ایجاد سوءتفاهم کرده بود و بعضی از دوستان خوبم رو ناراحت. بهمین دلیل اونها رو اصلاح کردم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر
دعا برای پیروزی فمینیستهای دلاور
بیایید همه با هم از صمیم قلب دست به دعا برداریم و از خدا بخواهیم که به تمام زنان فمینیست کمک کند تا به حقوق از دست رفتهشان از جمله رفتن به سربازی، خواستگاری از مردها و دادن مهریه به آنها، سگدو زدن برای یک لقمه نان، حق طلاق!، و از همه مهمتر حضور در استادیوم آزادی برسند. انشاءالله.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر
کسی را که نزدیک ظنت بداوست … چه دانی که صاحب ولایت خود اوست
این روزها، کتاب “شرح بوستان” نوشته دکتر محمد خزائلی، بیشتر از همیشه جلب توجه میکنه. نمیدونم که این کتاب شیرین و دلپذیر با این ظاهر رنگ و رورفتهاش، کی و از کجا به کتابهام اضافه شده. احتمالا باید برگرده به سالهای آخری که مشهد بودهام. بهرحال، برام جالبه که هیچ وقت به اندازه الان از خوندن حکایتها و اشعار بوستان سعدی لذت نبردهام، نه توی دبیرستان و نه حتی موقعی که نمیدونم کی بوده و این کتاب رو خریدم. چقدر این اشعار و این حکایتها شیرین بودند و من ازشون غافل بودم. شاید این تغییر ذائقه مربوط به همان سنت طبیعت باشه که آدم پا به سن که میگذارد، حکایتها براش شیرین میشن. بهرحال، غرض از این نوشته، یک جور ادای احترام یا اظهار اشتیاق نسبت به این مرد و این کتاب است. مردی که قشنگیهای طبع لطیفش، حتی از پشت این نگاههای غبارگرفته و کدر من هم، دیده میشه. این کتاب، علاوه بر حکایتهایی که داره و سعدی آنها را در زیر یکسری عنوانهای عرفانی ، اخلاقی و اجتماعی: مثل عدل، احسان، عشق، تواضع و … دستهبندی کرده است، یک مقدمه قشنگ هم داره که سعدی در این مقدمه، سخن خودش رو با حمد خدا آغاز میکند، و در آن از جملاتی استفاده میکند که همگی اشاراتی است به آیات قران تا خدایش را با جملات خودش ستایش کند.
بهنام خداوند جان آفرین … حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشنده دستگیر … کریم خطابخش پوزش پذیر
-(الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البیان — رحمن : بخشنده، بیان: آنچه که از درون حکایت کند)-
نه گردنکشان را بگیرد بهفور … نه عذرآوران را براند بهجور
وگر خشم گیرد ز کردار زشت … چو بازآدمی ماجرا درنوشت
-(انما نملی لهم لیزدادو اثما — نملی: مهلت دادن، اثم: گناه)-(الم یعلموا انالله هو یقبل التوبه عن عباده)- (ماجرا درنوشت: آنچه گذشه است را نادیده میگیرد)-
فروماندگان را به رحمت قریب … تضرع کنان را به دعوت مجیب
-(فاذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوت داعی اذا دعان)-
قدیمی نکوکار و نیکیپسند … بهکلک قضا در رحم نقشبند
-(و احسن کما احسن الله الیک)-(والله یحب المحسنین)-(هوالذی یصورکم فیالارحام کیف یشاء)-
زمشرق به مغرب مه و آفتاب … روان کرد و بنهاد گیتی بر آب
-(کان عرشه علی الماء)-(و جعلنا من الماء کل شئ حی)-
به امرش وجود از عدم نقش بست … که داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتم عدم در برد … وز آنجا به صحرای محشر برد
-(کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون)-(نیست و هست: به معنای معدوم و موجود بکار رفته است، کتم: به فتح اول به معنای نهان کردن است)-
و همینطور ادامه میدهد و در این دیباچه به بهانه حمد خدایش، او را با کمک مفاهیم عنوان شده در قرآن، توصیف میکند.
بعد از این مقدمه، ده باب یا گفتار دارد که در هر کدام از این گفتارها یکی از موضوعات اخلاقی و اجتماعی را با مجموعهای از حکایتها بیان میکند. در ادامه حکایت(۲۲) را از باب دوم این کتاب که به احسان اختصاص دارد، به صورت خلاصه با شرح دکتر خزائلی مرور میکنیم:
یکی را پسر گم شد از راحله … شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت … به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد بر مردم کاروان … شنیدم که میگفت با ساروان:
ندانی که چون راه بردم بدوست … هر آنکس که پیش آمدم گفتم: اوست
-( راحله : حیوان بارکش، مفهوم کلی ابیات فوق این است که برای یافتن گمکردهاش، امید پیدا کردنش را در هر کسی که میدید داشت و حالا در ادامه میگوید به همین دلیل هم اهل دل، با همه میسازند تا شاید به کسی که میخواهند برسند)-
از آن اهل دل در پی هر کسند … که باشد که روزی به مردی رسند
-( در ادامه، داستان دیگری را نقل میکند)-
ز تاج ملکزادهای در سباخ … شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش: اندر شب تیره رنگ … چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
همه سنگها پاس دار، ای پسر … که لعل از میانش نباشد بهدر
در اوباش، پاکان شوریده رنگ … همان جای تاریک و لعلند و سنگ
-(سباخ: زمین بایر و خشک، در ابیات فوق نیز حکایتی را به عنوان پشتوانهای دیگر برای بیت آخر آورده است که اگر دنبال پاکان هستی آنها را شاید در میان اوباش هم، بتوان یافت و در ادامه، میخواهد از این بگوید که باید به همه احسان کرد)-
چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان … برآمیختستند با جاهلان
به رغبت بکش بار هر جاهلی … که افتی به سروقت صاحبدلی
غم جمله خور در هوای یکی … مراعات صد کن برای یکی
کسی را که نزدیک ظنت بداوست … چه دانی که صاحب ولایت خود اوست
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر
بوی جوی مولیان آید همی
- واقعا حیفه که چنین آدم هایی رو به همین راحتی اعدام کنند. صدام یک نابغه بود. ضمن اینکه به خاطر تمام قربانی هاش خوشحالم از کشته شدنش، ولی قدرت کمنظیر این آدم رو نمیشه تحسین نکرد.
- با وجود اینکه تا حالا حتی یکبار هم کلیسا نرفتم، ولی اصلا نمیترسم. اصلا برام مهم نیست. الان تنها چیزی که برام مهمه اینه که قسط این ماشین رو چطوری باید جور کنم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۹ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر
بازدید از یک سایت
در مورد نحوه دیدن سایتهایی که جلوی دیدنش گرفته شده، توی سایتهای مختلف مطالب زیادی اومده. اما به نظر من، بهترین روش برای دیدن چنین سایتهایی، استفاده از آدرس IP آن سایت است. روشهای دیگر، یا سرعت دریافت صفحات را کاهش میدهند یا امکان دسترسی به صفحات بروز در آنها وجود ندارد. البته از نظر تئوری، این روش برای همه سایتها جواب نمیدهد، ولی تا حالا برای همه سایتهایی که من چک کردهام، جواب داده است. بهعنوان مثال، فرض کنید که میخواهید سایت www.bbc.com را ببینید. ابتدا به command prompt بروید. دستور ping www.bbc.com را اجرا کنید. اجرای این دستور یک آدرس IP به شما خواهد داد. مثلا آدرس ۲۱۲/۵۸/۲۲۴/۸۷. حال مرورگر اینترنت خود را باز کنید. و در قسمت Address آن، همین آدرس IP را بنویسید: http://212.58.224.87/. سایت bbc نمایش داده خواهد شد. علامت / آخری یادتان نرود. البته خود سایت bbc فکر نکنم مشکلی داشته باشه، قسمت فارسی این سایت مشکل داره که اونهم با آدرس http://212.58.224.87/persian/ قابل دریافت خواهد بود. سرعت این روش از وقتیکه در قسمت Address مرورگر اینترنت، آدرس سایت را وارد میکنیم، بیشتر است. چون اولین کاری که مرورگر انجام میده، اینه که آدرس سایت رو به آدرس IP اون تبدیل کنه، که ما خودمون اینکار رو برای مرورگر به صورت دستی انجام دادیم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵ | بدون نظر
روزمره
یه جای دنج و خلوت برای خودم روبراه کردهام. تمام حجم من از زندگی، شده گوشه همین اتاق. خیلی وقته که دیگه زیرانداز، پتو و بالشام رو کسی از این گوشه خلوت برنمیداره، وقتیکه خونه هستم معمولا با همین سهتا سروکار دارم. مطمئن نیستم که تصمیم درستی گرفته باشم. این روزها، خودم هم نمیدونم چی میخوام. به آینده زیاد فکر نمیکنم. فکر ادامه بازی برای خدامیدونه چند سال دیگه، آزارم میده. کولهبارم رو هنوز باز نکردم، باید بهونه دیگهای پیدا کنم. کتابهام رو ردیف کردم روی رف پایین پنجره، درست بالای سرم. کتابهای شعر جلوتر و کتابهای کامپیوتری پرتتر، میدونی که چقدر از کامپیوتر بدم مییاد. خوبی اینجا اینه که بیخوابیهای شبانه دست از سرم برداشته. اینجا حتی دیگه راهشب رو هم نمیشنوم. اما بهجاش صبحها معمولا زود بیدار میشم، قبل از اونکه حاجاسماعیل بیاد اذون بده. البته مادر زودتر از من بیدار میشه. جانمازش رو کنار بخاری توی هال پهن میکنه. حاج اسماعیل دکلمه میکنه که خواب غفلت تا به کی … بیدار شو! و مثل هر روز تاکید میکنه که نماز جماعت برقرار است. مادر چادرش رو برمیداره و از خونه میزنه بیرون. هر روز صبح میره نماز جماعت. من اما همین گوشه خلوت، یک چای داغ و زیر همین پتو رو ترجیح میدم. صبحها، کرکره پنجرهها رو میکشم بالا، پرده رو کنار میزنم تا اگر خورشید در اومد، آفتاب روشنم کنه و باز شب، پردهها رو میکشم، کرکرهها رو پایین میدم تا سرما بیخوابم نکنه. اینجا یک سکوت مدام فضا رو پر کرده. میتونی بدون اینکه از چیزی یا کسی باخبر بشی، روزهاتو سپری کنی. میتونی فرو بری در زندگی خودت. اما کاش میشد جوری هم زندگی کرد که هیچکس نفهمه تو هم هستی.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵ | بدون نظر
پیامبر
بعضی از کتابها هست که هر چند بار که بخونیش، بازم برات تازگی داره و از خوندنش لذت میبری. برای من کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران، یکی از این کتابها بوده. این کتاب رو، خیلی وقت پیش، وقتیکه مشهد زندگی میکردم، یک دوست قدیمی بهم هدیه داد. فکر میکنم که این کتاب برای خیلی از آدمها کتاب دوستداشتنیای بوده، لااقل توی مجموعه آدمهایی که من باهاشون ارتباط داشتم، اینطور بوده. اینجور کتابها، آروم آروم توی زندگیت نفوذ میکنند و جزئی از خاطرات قشنگت رو تشکیل میدن. وقتیکه زمان میگذره و تو برای چندمین بار میری سراغ یک کتاب، این کتاب تو رو با خودش میبره به حس قشنگ سالهای دور. و همین احساس قشنگه که دلپذیری کتاب رو دوچندان میکنه. زنده شدن خاطره دوستان قدیمی، شبنشینیها، گشتزنی شبانه، قشنگی کدورتها و ….
البته اینجور نگاه کردن به کتاب، شاید درست نباشه. کتاب، یکسری نوشته است که باید بخونیش، بهش فکر کنی، ازش چیزی یاد بگیری تا توی زندگیت کمکت کنه. اما بهنظرمن، لذت مقدمه یادگیریه. یادگیری بدون لذت امکانپذیر نیست. گذشته از این، یادگیری اصلا چیز مهمی نیست. چیزی که مهمه، همون لذته و بس.
قسمتهایی از فصل دین و دیانت این کتاب که ترجمه الهی قمشهای است را اینجا آوردم. شاید برای شما هم، ضمن اینکه خود نوشته قشنگه، خاطره اونها هم لذت بخش باشه:
“آنکس که خرقه تقوا را چون فاخرترین جامه خویش بر تن میکند، همانبهتر که عریان باشد.، زیرا از پشت آن تنپوش تظاهر، باد و آفتاب در پوست او رخنه نخواهد کرد.
و آنکس که رفتارش را با موازین اخلاق میسنجد، پرنده خوشآواز روحش را در قفس اسیر میکند.
آنکس که عبادت برایش یک پنجره است که هم میتواند آنرا باز کند و هم ببندد، هنوز خانه روحش را زیارت نکرده است، خانهای که پنجرههایش به پهنایی از یک بامداد تا بامداد دیگر گسترده است.
اگر میخواهید خدا را بشناسید، به حل هزار معما نپردازید، بلکه در اطراف خود نظر کنید و او راببینید که با کودکان شما سرگرم بازی است. او را خواهید دید که در گلها لبخند میزند و دستهای خود را در شاخههای درختان برای شما تکان میدهد.”
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۴ آذر ۱۳۸۵ | بدون نظر
زندگی
نمیدونم تا کی میشه گفت که یک کسی جوونه یا کی وارد میانسالی میشه. یادم میاد وقتی بچه بودم یه همچین سوالی همیشه برام وجود داشت. اگر کار بچهگانهای می کردی، میگفتن خجالت بکش تو دیگه بزرگ شدی، اینکارها از تو زشته. از اون طرف، توی کار بزرگترها هم نمیتونستی دخالت کنی، چون اونجا بچه به حساب میاومدی. از اینجور چارچوبهای بدرد نخور توی زندگی ما خیلی زیاده. باید یا مسلمان باشی یا مسیحی، یا شیعه باشی یا سنی. هیچکس از تو نخواهد پرسید تا حالا به چند نفر کمک کردی. مهم نیست که تا حالا به چند نفر بیاحترامی کردی، غیبت چند نفر کردی، آیا هیچ آدمی هست که ترس از اون آدم روی عمل و سخنت تاثیر بذاره، تا حالا دل چند نفر رو شکستی، آیا به فلانی احترام میذاری به خاطر اینکه میخوای واست کاری انجام بده، آیا به فلانی احترام نمیذاری چون کاری از دستش بر نمییاد، به چه آدمهایی سلام میکنی و از اینجور سوالها. هیچکدوم از اینها مهم نیستند. از نظر شخصی، مهم اینه که دینت چیه؟ کارت چیه؟ آیا نماز میخونی یا نه؟ پدر و مادرت کیاند؟.
چقدر پرت شدم. هر وقت همینطوری بیخود وبیجهت شروع میکنم به نوشتن، همینطور اراجیفه که پشت سر هم ردیف میشن. بهرحال، منظور این بود که این دنیای بعد از جوانی هم عجب عالمی داره. نه شور و هیجان و اضطرابی، نه حساسیتی و راحتتر بگم نه هیچ تعصبی. یه جورایی آزاد میشی، تنها چیزی که برات مهمه، نظر خودته. البته نه اینکه نظر بقیه مهم نباشه. شاید بهتره بگم، نظر دیگران ناراحتت نمیکنه. نظر دیگران، باعث نمیشه کاری رو که نمیپسندی انجام بدی(البته به این راحتیها!). توی یک کلمه، فارغ و آسوده. آرد بیخته الک آویخته، تمام. آدم یاد رویاهای دخترانه دوران نوجوانیاش میافتد. البته الان که بهشون فکر میکنم، میبینم چندان هم رویاهای بدی نیستند. یک کلبه چوبی کنار جنگل و کوه. یک حوض آب جلوی خونه که مثل فیلمها، میوههاتو بندازی توش تا غلت بخورند و تمیز بشن. و هوایی که همیشه بوی بارون میده. کوهی که نصفش توی مهه. و یه سگی که همیشه همون اطراف میچرخه. یک میز شطرنج با مهرههای سنگی و بزرگ. و یک آدم بیکار مثل خودت، که دم غروب بشینی باهاش چایی بخوری، گل بگی و بشنوی و چند دست شطرنج بازی کنی. و یک پیکان که باهاش مسافرکشی کنی. عجب حال و هوایی داره. باید این مدرک لعنتی رو هر چه زودتر گرفت و همین کار رو کرد.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۵ | بدون نظر
