فرهنگ و ارزش


“وقتی به یک چینی گوش می‌دهیم، تمایل داریم حرف زدن او را غرغره کردنی ناواضح بنامیم. کسی که چینی بلد است در حرف زدن او، زبان را باز خواهد شناخت. این‌سان است که اغلب نمی‌توانم انسان بودن را در یک انسان بازشناسم.”
“آنچه با یک نردبان دست ‌یافتنی است، مورد علاقه من نیست”
“اگر نمی‌خواهی آدم‌هایی معین وارد اتاقی شوند، پس قفلی به آن بزن که هیچ کس کلیدش را نداشته باشد. ولی حرف زدن با آنها در این‌باره بی‌معنی است، البته مگر اینکه بخواهی اتاق را از بیرون تحسین کنند.”
“آدمی چه آسان از چیزهای بس بزرگ و دور از دست، تکان می‌خورد و آن چه نزدیک و جزئی است چه دشوار به چنگ می‌آید.”
“خودخواسته فقیربودن وقتی که آدم مجبور است فقیر باشد، دشوارتر از فقیربودن است وقتی که آدم می‌تواند غنی هم باشد.”
“از هر اشتباهی سکه‌ای ضرب کن”
فرهنگ و ارزش، دست‌نوشته های لودویگ ویتگنشتاین ترجمه امید مهرگان


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۸۵ | بدون نظر

دیار دلشدگان


اینجا دیار دلشد‌گان است. سرزمین فرشتگان و ملائک. سرزمین نور و مغفرت و آمرزش. دیار ابرار و صالحان. نیک‌مردانی که پاداش خوبی‌شان از آخرت به دنیایشان سرریز کرده است و بغل بغل رحمت از آسمان به خانه می‌برند: آسمان پربارتر، زمین حاصل‌خیزتر، گوسفندان فربه‌تر، گاوان شیرده‌تر و زنان دلرباتر. اینجا دیار دلشدگان است. اینجا امروز بی دیدار، مهر یار بر دل می‌گیرند و مجنون‌وار از عشقش سر بر دیوار می‌کوبند و فردا با نگاهی نفرت‌انگیز به سایه‌اش می‌نگرند، در حالیکه نمی‌دانی زیرلب چه با خدایشان نجوا می‌کنند. اینجا دیار دلشدگان است. کریمترین مردم، کسی است که رحمت بیشتری به کوله‌بارش ریخته است. حرارت خیر و برکت آسمانی در روزهایی مبارک، به داغی موزائیک‌فرش‌های حیاط خانه می‌ماند در ظهر تابستان، اما آن سوختن کجا و این کجا، آن درد است و این درمان. آن زحمت است و این رحمت. اینجا دیار دلشدگان است.
قبیله معنی ندارد. هر که کریمتر، خویشاوندتر. “چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید” ۱. اینجا، حذر شرط عقل است و عاشق شدن از نفرت دیگری، آنقدر عادی است که هیچ رنگی از شک بر چشمانت پذیرفتنی نیست. نشانه غرور، سلام نکردن است وقتیکه کفشی نو خریده‌ای، و نشانه تواضع، اظهار احتیاج است با احتیاط مستحب در ملا عام. اینجا خوب بودن، جنسی است. شرط خوبی انسان‌ها، همان کرامت است. هر که کریمتر، درنزد خدا عزیزتر. هر که در نزد خدا عزیزتر، در نزد خلق خدا عزیزتر. خوبی زنان در سفره صلوات، یک مفاتیح کوچک در کیف دستی کنار لوازم آرایش، تعداد قرآن‌های دردست- یکی برای خود، یکی برای دوازده امام، یکی برای تعجیل در ظهور – و صد البته بعد از زیبایی رخسار و برازندگی قامت است. خوبی بچه‌ها در سکوت وسربه‌زیر بودن و بالاخره خوبی چهارپایان در خوردن کم و حاصل زیاد است. اینجا دیار دلشدگان است. سرزمین فرشتگان و ملائک. سرزمین نور و مغفرت و آمرزش.
- - - - - - - - -
۱ سهراب سپهری


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۸۵ | بدون نظر

بازی با کلمات


ریسمان، قلاده ، دایره بسته، محدودیت، امنیت، رفاه، آسایش، بیا در این سایه دراز بکش و لذت ببر، توجیه، گارد، تمام مقصد ما مکتب ماست، خرافات، این خانه در دست تعمیر است، چه پسر خوبی ماشاءالله!، کره‌خر بیا پایین، با خدا باش پادشاهی کن، اون الان ۳۱۲ سالشه، “تمام بدبختی ما به دو کلمه داشتن و خواستن مربوط می‌شود” ۱، آل‌پا‌چینو، هاها… چه چرتی، ما می‌توانیم داشته باشیم اگر بخواهیم ، استغفرالله چه بی‌حیا. حق گرفتنی است نه دادنی. داره حالم بهم میخوره. ۱۲۰۰ شلیک در دقیقه. الحمدلله.
- - - - - - -
۱ شریعتی

نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵ | بدون نظر

معشوقه


معشوقه بی‌‌رنگی و بی‌نیازی تو را به سوی خویش می‌خواند و تو در جستجویش، از گردوغبار سال‌های خاک، از گرمای سوزان کویر، از عطش بر لب‌های خشکیده یک غواص، از سخن‌ها و گفته‌ها و نوشته‌ها و رفتارها و کردارها.
در این محضر، می‌توان تصور انسان‌های رذل و متعفنی را یافت که مزخرف‌ترین کلمه در نگاه‌شان همان “بی‌رنگی” است. آدم‌نماهایی که چون گاو به دنبال هرکس که بغلی علف در دست گرفته است، می‌دوند و به روال طبیعی از تو نیز چنین انتظاری دارند. انسانهایی که تنها مقصد زندگی‌شان در شکم و زیرشکم خلاصه می‌شود و ایده‌آل‌ترین راه زندگی‌شان از مسیر کسب اعتبار و آبرو می‌گذرد. وقتی‌که از این‌گونه بسیار یافتی، شک می‌کنی در حقانیت خودت یا حقانیت اکثریت و متنفر می‌شوی از هر کسی که جایگاهش، حماقت اکثریت را به ذهن می‌آورد و سخن‌اش تجلیل دموکراسی را.
و نیز، در این وادی، می‌توان انسان‌های آزاده و پاکی یافت که بی‌نیاز از مرگ، تو را به بهشت می برند. همان بهشت خداوندی با همان ویژگی‌ها و خصوصیت‌ها در همین دنیا. همان بهشت موعود سوره الرحمن. همان حوریان بهشتی با میوه‌ها و تخت‌ها و نهرهای جاری شیر و عسل. همان بهشتی که درحالیکه بر بسترهایی با آستری خوشرنگ تکیه زده‌ای، تنها کافیست دستت را دراز کنی تا میوه‌ای از شاخساره زیبای درختی برچینی.
و من تو را یافتم. باکره‌گی حوریان بهشتی خدایم را در بی‌نیازی چشم‌هایت می‌بینم، حلاوت و شیرینی نهرهای شیر و عسلش را در بی‌رنگی لب‌هایت و دلبری شاخساران زیبایش را در صداقت و پاکی نگاهت.
کدامین گناه مرا به معشوقه‌ام خواهد رساند: رنگ یا نیاز.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵ | بدون نظر

معجزه محمد


جواهرلعل نهرو در سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ که برای استقلال هند در کنار گاندی مبارزه می کرد، از زندان نامه‌هایی برای دخترش ایندیرا نوشت که بعدها این ۱۹۶ نامه در کتابی با عنوان “نگاهی به تاریخ جهان” به چاپ رسید که توسط محمود تفضلی به فارسی ترجمه شد. چنانکه می‌دانید، پس از استقلال هند در سال ۱۹۴۷، جواهرلعل به عنوان اولین نخست وزیر هند انتخاب شد و بعد از او هم، همین دخترش به منصب پدر دست یافت… . بهرحال، از معرفی کتاب و شخصیت هایش بگذریم، چون در مورد چیز مهمتری می خواهیم صحبت کنیم.
متن زیر برگرفته از نامه های ۴۸ تا ۵۱ این کتاب است. شاید باید تاریخ قبل از این زمان را هم دانست تا به اهمیت کار محمد، پیامبر اسلام پی برد. کاری که او با اعراب کرد، خود معجزه ای بسیار بزرگ محسوب می‌شود. به نظر من مسلمان‌ها با داشتن این تاریخ، نیازی به تلاش‌های عبث برای اثبات معجزه بودن قرآن نخواهند داشت، کارهایی که نمی‌دانم به خاطر این است که قرآن نتوانسته با متن خود، آنها را قانع کند و بنابراین حالا که مجبورند مسلمان باشند، برای اطمینان خاطر خودشان باید دلیلی برای معجزه بودن آن چیزی پیدا کنند که به آن ایمان دارند!. یا نه، می‌خواهند راهی برای اثبات معجزه بودن آن برای دیگران پیدا کنند تا پس از اینکه آنها دیدند معجزه است به آن ایمان بیاورند. و نمی دانم چرا درحالیکه خودشان اول به آن ایمان آورده‌اند و بعد در پی یافتن نشانه‌ای از معجزه بودن آن برآمده‌اند، از بقیه می‌خواهند که برعکس این مسیر را بروند.(چه پیچیده، چه جلب!)
بهرحال، یک نکته کوچک دیگر اینکه خواندن تاریخ بدون نقشه چندان لطف و صفایی ندارد، بنابراین پیشنهاد می‌کنم که یک نقشه از جهان را هم دانلود کنید. البته حجم نقشه ها در حدود ۱/۸ مگابایت است.
———–
محمد پیغمبر اسلام، در سال ۵۷۰ میلادی متولد شد. در آن زمان دو شهر مهم عربستان مکه و یثرب بود که بعدها شهر یثرب، شهر مدینه‌النبی نامیده شد. محمد در سال ۶۲۲ به مدینه مهاجرت کرد که آغاز تاریخ شمسی و قمری محسوب می‌شود. او در سال ۶۳۲ میلادی درگذشت و از خود یک ارمغان بی‌مانند برجاگذاشت. یک جوش و خروش عظیم در میان اعرابی که قبل از او، هیچ نشانی از آنها در تاریخ نمی‌توان یافت. قبل از آمدن محمد، تنها نشانه‌ای که از اعراب وجود دارد در قالب بازرگانانی است که برای تجارت، گهگاه سروکله‌شان در گوشه‌ای از جهان پیدا می‌شود. درحالیکه، سرزمین‌های اطراف عرب‌ها، هر کدام تمدنی هزار ساله دارند، آنها نه تمدنی دارند و نه اثری. پس از درگذشت محمد، دو مرد بزرگ جهان اسلام به‌نام‌‌های ابوبکر و عمر با انتخاب مردم به خلافت رسیدند. ابوبکر ۲ سال و عمر ۱۰ سال خلافت کرد. آنها انسان‌هایی ساده‌زیست بودند و در زمان آنها که هنوز زندگی اشرافی در بدنه حکومت اسلامی نفوذ نکرده بود، قلمرو حکومت اسلامی بسیار گسترش یافت. گویی یک نیروی عجیب و بی‌سابقه این عرب‌های نوظهور در صحنه جهانی را متحول کرده بود. آنها در همین مدت خلافت ۱۲ ساله، پایه امپراطوری عظیم عرب را بنیان گذاشتند و امپراطوری ساسانی در ایران و رم شرقی را شکست دادند و در غرب تا نزدیکی مصر پیش رفتند. بعد از ۲۵ سال از درگذشت محمد، مسلمانان در غرب تا شمال آفریقا و در شرق تا مغولستان پیش رفتند. “عقبه” سردار معروف اسلام، در سرتاسر شمال آفریقا پیش رفت تا به اقیانوس اطلس و سواحل غربی آفریقای شمالی که اکنون مراکش نامیده می‌شود، رسید. از اینکه به دریا رسیده بود بسیار متاسف شد و حتی مدتی در دریا پیش رفت تا شاید سرزمین دیگری را بیابد و بالاخره وقتی ناامید شد به درگاه خداوند اظهار تاسف کرد که دیگر سرزمینی نیست که به نام خداوند مسخر سازد!. عرب‌ها از آفریقای شمالی و از تنگه باریک دریا در آنجا که تا آن زمان “ستون‌های هرکولس” نامیده می‌شد، گذشتند و وارد اسپانیا و اروپا شدند. سردار عرب که از این تنگه گذشت، نامش طارق بود و بهمین دلیل پس از آن، نام آن تنگه جبل‌الطارق شد. سراسر اسپانیا مسخر شد و مسلمانان خود را به فرانسه رساندند. این زمان حدود ۱۰۰ سال پس از درگذشت پیامبر اسلام بود. در این زمان، اروپا از دو جهت یکی قسطنطنیه و دیگری فرانسه مورد حمله مسلمانان بود. ولی آنها چون تعدادشان کم بود در محلی به نام “تور” در فرانسه در سال ۷۳۲ میلادی از شارل‌مارتل رهبر نیرو‌های ائتلافی اروپای آن زمان، شکست خوردند و اینگونه بود که میسر نشد تا تمام جهان را به تسخیر خود در آورند. شاید اگر این شکست اتفاق نمی‌افتاد، حالا دین پایه در کشورهای غربی به جای مسیحیت، اسلام می‌بود. چرا که به‌گواهی تاریخ، دین نیز مانند رنگ پوست ارثی است.
خلافت اعراب، در حدود ۱۰۰ سال در اختیار یکی از شاخه‌های بنی‌قریش به نام بنی‌امیه بود. آنها شهر دمشق را مرکز خلافت خود قرار دادند. تمدن اعراب در حال شکوفایی بود. دستگاه ذخیره و توزیع آب شهر دمشق که مربوط به این زمان است، شهرت زیادی دارد. در این دوران عرب‌ها یک سبک معماری بوجود آوردند که به‌نام معماری ساراسنی مشهور شده است. در این سبک، تزئینات زیادی وجود ندارد بلکه سبکی بسیار ساده و درعین حال پرجلوه و زیبا است. قوس‌ها و ستون‌ها و مناره‌ها و گنبد‌ها، همگی تنه‌ها و قوس‌های شاخه‌ها و انبوه گنبدی شکل چتر درخت‌های نخل را به‌خاطر می‌آورد.
در این سال‌ها، خلفا از اسلام واقعی بسیار فاصله گرفته بودند. خوی اشرافی در آنها تاثیر گذاشته بود و ظلم‌های بسیاری را در حق مردم روا می‌داشتند. بالاخره بنی‌امیه توسط یک شاخه دیگر از بنی‌قریش که خاندان عباس، عموی پیغمبر بودند به نام بنی‌عباس منقرض شد. آنها برای انتقام‌گیری از بیرحمی‌های بنی‌امیه قیام کردند ولی پس از مدتی از آنها نیز در بیرحمی و کشتار پیشی گرفتند. خلافت آنها در سال ۷۵۰ میلادی آغاز شد. هرچند که حاکمان از اسلام واقعی فاصله گرفته بودند، ولی در بین مردم عادی هنوز فاصله گرفتن با اسلام چندان زیاد نشده بود. همین دوران بنی‌عباس، یکی از درخشان‌ترین دوران‌های عرب از نظر علم و دانش و هنر به‌شمار می‌رود. داستان‌های زیبای هارون‌الرشید و شهرزاد قصه‌گو یعنی قصه‌های هزارویکشب بغداد معروف است. در زمان خلافت هارون‌الرشید که از سال ۷۸۶ تا ۸۰۹ به‌طول کشید، اوج امپراطوری عباسی به‌شمار می‌رود. بسیاری از دانشمندان عرب مربوط به همین دوران می‌باشند. دانشمندان عرب، در هرجا که دانشی بود برای آموختن آن می‌شتافتند. دانشگاه “تاکشاشیلا” در هند که از لحاظ پزشکی معروف بود یکی از دانشگاه‌هایی بود که اعراب به آن رو آورده بودند. کتاب‌های هندی که به زبان سانسکریت بود به عربی ترجمه شد. ولی در کنار رشد سریع این تمدن اعراب، در زمان بنی‌عباس کم‌کم از وسعت سلطه اعراب کاسته شد و حکومت‌های موجود در قسمت‌های دوردست مثل اسپانیا و شمال آفریقا تقریبا مستقل شدند. اعراب دیگر داشتند آرام آرام از آن چیزی که محمد به آنها داده بود فاصله می گرفتند، خلیفه دیگر امیر مومنان نبود، بلکه از آن، تنها لقبی برایش مانده بود، او در حقیقت یک امپراطور بود. هارون الرشید کجا و ابوبکر کجا. آنها مرکز حکومت خود را از دمشق به بغداد تغییر دادند، و این خود بیان‌گر عقب‌نشینی آنها از سرزمین‌های غربی بود..
پس از مرگ هارون‌الرشید، خلفا ضعیف‌تر شدند و زمانی فرا رسید که امپراطوری آنها به تعدادی دولت‌های مستقل تقسیم گشت. در همین دوران ضعف، یکی از غلامان ترک به نام سبکتکین در حدود سال ۹۷۵ میلادی برای خود در اطراف غزنه و قندهار دولتی بوجود آورد. و بدلیل ضعف خلفای عباسی، قسمت سمرقند را از آن خود ساخت. و بدین ترتیب قلمرو اعراب بازهم کوچکتر شد. ولی اسلام کار خود را کرده بود و همین سلطان های غزنوی هم مسلمان بودند، ولی چه سود که شاید اسلام واقعی در بین مسلمانان تا آخر خلافت علی بیشتر دوام نیاورد.
پس از سبکتکین، پسرش محمود روی کار آمد که حمله‌های او به هند معروف است. حمله های او را به نام اسلام می شناختند، ولی او مسلمانی بود که برای بدست آوردن ثروت حمله می کرد. او مخصوصا در “سومنات” ثروت عظیمی بدست آورد. آنجا می‌گویند که معبدی بوده که مردم پس از حمله محمود به آنجا پناه بردند تا خدایشان معجزه‌ای کند و آنها را نجات دهد. بالاخره معجزه هم روی داد، ولی نه به دست خدای آنها، بلکه بدست محمود غزنوی. محمود حدود ۵۰،۰۰۰ نفر را که منتظر معجزه بودند را با معجزه مرگ آرامش بخشید. این محمود بی انصاف، حتی با بدست آوردن این همه ثروت، حق بدبخت فردوسی را هم که آنهمه برای شاهنامه زحمت کشیده بود را نداد!.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۵ | بدون نظر

تولد رادیو


رادیو در ایران کار خود را در چنین روزی در سال ۱۳۱۹ شروع کرده است. نمی دونم چقدر با رادیو ارتباط دارید، اون هم حالا که لااقل در تهران، فقط کافیه چند متر به آسمان نزدیکتر شوید تا دیش هایی رو ببینید که با ولع تمام، دهن به نقطه ای در دوردست گشوده اند. میگن آدم به همه چیز عادت می کنه و من هر چند این حرف رو قبول دارم، ولی فکر نمی کنم که این حسی که من رو اینقدر به رادیو نزدیک میکنه، فقط یک عادت باشه. این انس و الفتی که شاید بشه گفت یک جور دلبستگی رو بوجود آورده، مطمئنا چیزی بیش از یک عادت باید باشه. انسی که هیچ وقت تلویزیون نتونسته ایجاد کنه.
هر دلبستگی فقط می تونه نشات گرفته از دو چیز باشه. آتش دلبستگی رو، یا نیاز روشن می کند یا زیبایی. در مورد رادیو، اگر این جرقه ناشی از نیازه، شاید این نیاز، نیاز به یک صدا باشه. صدایی که همنشین سکوت نشسته در پس زمینه ذهنت شود. صدایی که خلوت کنار این سکوت را پر کند. سکوت قشنگی که تو رو بیشتر به خودت نزدیک می کنه و شاید تلویزیون ایرادش همین باشه که علاوه بر اینکه اون خلوت رو پر می کنه، این سکوت رو هم از تو میگیره.
شاید هم آتش این دلبستگی، فقط بوسیله زیبایی روشن میشه، یعنی همون چیزی که برای تداوم دلبستگی لازمه. رادیو یعنی یکسری صداهای آشنا با تصاویری زیبا و دوست داشتنی، چرا که تو خود آنها را آنگونه که دوست داشته ای به تخیل در آورده ای. یکی می گفت رادیو را نباید به تصویر کشید، چرا که تمام زیبایی رادیو به تخیل برمی گرده، و تصویر، راه را بر تخیل می بندد.
و بالاخره “تهران در شب”، بی هیچ دلیلی، یعنی “تا بهار دلنشین” و “الهه ناز” غلامحسین بنان، یعنی “مرغ سحر” محمدرضا شجریان.
“تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن؛
ای بهار آرزو، بر سرم سایه فکن؛
چون نسیم نوبهار، بر آشیانم کن گذر؛
تا که گل باران شود، کلبه ویران من؛
تا بهار زندگی، آمد بیا آرام جان؛
تا نسیم از سوی گل؛ آمد بیا دامن کشان؛
ای روی تو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام؛
باز آ چو گل در این بهار، سر را بنه بر سینه ام؛
…”


نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵ | بدون نظر

نگاهی به قرآن


من آدم چندان معتقدی نیستم. ولی اگر صرف نظر از عادت - که شاید بزرگترین گناه باشد - آیات زیر را بخوانیم، به نظر من معانی قشنگی پشت آن خوابیده است. نمی دانم کتاب های مصفا را خوانده اید یا نه. من از طریق افشین با محمد جعفر مصفا آشنا شدم و کتاب “تفکر زائد” او را خواندم و همچنین فصل های ابتدایی کتاب “با پیر بلخ” او را. مصفا در کتاب هایش نظریه ای را بیان می کند که من قبلا به صورت مختصر در نوشته حکمت و معیشت به کلیات آن اشاره کرده ام. دو آیه آخر به نظر من، خیلی شبیه به آن چیزی است که مصفا با کتاب های گوناگون سعی کرده است آنرا بیان کند.
- - - - -
سوگند به خورشید و وسعت نور آن؛
سوگند به ماه، آنگاه که از پی خورشید برآید؛
سوگند به روز، آنگاه که نقاب از چهره خورشید برگیرد؛
سوگند به شب، آنگاه که خورشید را در پرده خویش گیرد؛
سوگند به آسمان، و بناکننده آسمان؛
سوگند به زمین، و گسترنده زمین؛
سوگند به فطرت آدمی، و راست کننده آن، که قدرت تمیز بین خیر و شر را به آن الهام کرد؛
رستگار است کسی که آنرا بی هیچ ناپاکی بکار گیرد و زیانکار است کسی که در آن چیز دیگری را دخالت دهد؛
- - - - - - - - - -
والشمس و ضُحیها، (ضحی: گستردگی نور)
والقمر اذا تَلیها، (تلی: در پی چیزی آمدن)
والنهار اذا جلّیها، (جلی: اظهار و برملا کردن)
والیل اذا یغشیها، (یغشی : پوشاندن)
والسماء و ما بَنیها،
والارض و ما طَحیها، (طحی:گستردن)
و نفسٍ و ما سوّیها، (سوّی:نظام کامل بخشیدن)
فالهمها فُجورها و تقویها، (فجور:دریدن پرده حرمت، تقوی: پرهیز)
قد افلح من زکّیها، و قد خاب من دسّیها، (دسّی: چیزی را پنهانی داخل در چیز دیگر کردن)


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۵ | بدون نظر