آقا ترمینال؟
زیرانداز، رادیو، این کامپیوتر لعنتی، بالشت، پتو، چهار تا کاغذ پاره، چند تا کتاب پرت و پلا و عکس پسرکی که در لباسی فرو رفته است که خیلی بزرگتر از خودش است. اینها نفرینشدهها هستند. خیلی وقته که این گوشه افتادهاند درست مثل من. صبح با هم بیدار میشویم. من نماز میخوانم و بعد درازکشیده در هرم یک لیوان چای داغ فکر میکنم که چقدر خوب شد که دیشب هوا سرد نبود که حالا مجبور باشم دوباره کرکره را بالا بکشم و پرده را کنار بزنم. لبخند مسخرهای میزنم. چند روزی میشه که سروکله نوهها پیدا نشده است تا این کاغذ پارهها از اینجا جمع شوند. دستم را دراز میکنم و کاغذ پارهای را برمیدارم و موشکی میسازم. موشک را با نگاه دنبال میکنم که به شیشه پنجره میخورد و سقوط میکند. فکر میکنم به اینکه آیا شانس آوردهام که بابا تصمیم نگرفت که فقط چهار تا بچه داشته باشد. فکر میکنم به اینکه من نیستم. آنوقت نه این زیرانداز بود، نه این رادیو، نه این لیوان چای، نه این کامپیوتر لعنتی که نمیدونم کی میخواهد دست از سر من و این زندگی من بردارد، نه… گور پدرش!، با قسط ماشین چکار کنم؟ … نیمخیز میشوم تا چایی را بخورم. سرد است … آقا بیا کجا میری؟ ترمینال؟ بیا آقا ترمینال دو نفر. بیا رفتیم. ترمینال. بیا بشین خانم. ترمینال میری؟
نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۶ |
