روزمره


مادر و عمه دارند در مورد احتمال حمله آمریکا و مسائل روز بحث می‌کنند. عجیب است که چقدر طرز فکر زن‌ها به شوهرانشان نزدیک است. چند دقیقه‌ای نظرات حاج‌عباس و حاج‌حسین بینشان ردوبدل می‌شود و در نهایت می‌رسند به اینکه لباسشویی چیز خیلی خوبی است… من درازکشیده دارم تلویزیون می‌بینم… مجری تلویزیون می‌گوید هر انسانی مانند یک عدد صفر است و خدا عدد یک. وقتی خدا در کنار این صفر قرار می‌گیرد به آن معنا می‌دهد. چه تمثیل قشنگی! ولی نمی‌دانم چرا مجری آنرا برعکس می‌گوید. فکر می‌کنم به اینکه خدا بدون من بی‌معنی است. من باعث ارزش خدا می‌شوم نه خدا باعث ارزش من… نیم‌خیز می‌شوم تا چایی را بخورم. سرد است، مثل همیشه. فکر می‌کنم که یک لیوان چای سرد چقدر شبیه به یک دوست ازدست‌رفته است. هر دو بی‌مصرف هستند و بدرد نخور، باید دور ریخته شوند… مرد لاغرِ دراز می‌گوید انتخابات به شیوه فعلی اصلا عادلانه نیست، مرد مجرد یک حق رای دارد و مرد متاهل دو حق رای!. وقتی داشت صحبت می‌کرد، حالت یک آدم جدی و معقول را به خود گرفته بود. من فکر کرده بودم که این مرد لاغرِ دراز چه دلِ خوشی دارد و چه دغدغه‌های چرتی.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶ |

ارسال نظر