روزمره
مردِ لاغرِ دراز، کمرش شکسته است. امروز صبح متوجه این موضوع شدم، وقتیکه شنیدم زن مردِ کچل به همین مناسبت دیشب یک جشن خانوادگی گرفته است. نمیدانم چطور این حادثه اتفاق افتاده بود. امروز صبح مثل هر روز، مردِ لاغر دراز با صدای اذان حاج اسماعیل از خواب بیدار شد، گوشی سبز رنگ رادیو را از گوشش بیرون آورد، رادیو را خاموش کرد، در تاریکی دستش را به سمت راستِ بالای سرش دراز کرد و دنبال موبایلش گشت، موبایل را برداشت و ساعت را نگاه کرد، پتو را با پایش به کناری انداخت و نشست. چند دقیقهای نشسته بیحرکت ماند، انگار هنوز خواب باشد. بعد بلند شد و یکراست به سمت مستراح رفت. بعد از نماز، لیوانش را از لای آت و آشغالهای ریخته و پاشیده در این گوشه اتاق پیدا کرد، یک لیوان چای داغ ریخت و آمد روی همین زیرانداز به شکم جلوی لپتاپش دراز کشید. مثل همیشه. او هر روز همین کارها را تکرار میکرد. هیچ چیز غیرعادی در رفتارش دیده نمیشد. من فکر کرده بودم که این حادثه نباید یکمرتبه رخ داده باشد، چون مرد لاغر دراز انگار هیچدردی احساس نمیکرد. شاید آنقدر آرامآرام کمرش شکسته است که حتی خود مردِ لاغر دراز هم متوجه نشده است. جایی خوانده بودم که درد به خاطر خارج شدن سریع از حالت عادی و طبیعی بوجود میآید. بنابراین اگر در طول سالهای زیادی که از عمر مردِ لاغر دراز میگذرد، آرام آرام این اتفاق افتاده باشد، او دردی احساس نکرده است و بهمین دلیل نفهمیده است که کمرش شکسته است. ولی بهرحال باید به مرد لاغر دراز خبر داد که کمرش شکسته است. شاید او هم مثل بقیه از شنیدن این موضوع خوشحال شود. هر چند بعید میدانم. خرسِ گنده راست میگفت که این مرد لاغر دراز انگار احساس ندارد. زندگی نمیفهمد که چیست، شادی و غم سرش نمیشود. اصلا آدم نیست.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶ |
