من یک نژادپرست هستم


خدا احساس تنهایی می‌کرد و عشق را آفرید. و بعد در روزی که باران ملایمی می‌آمد، آبستن آدم شد. درست هفت روز و هفت شب طول کشید تا آدم متولد شود. اینطور بود که من نژادپرست شدم. مرد لاغر دراز، گفته بود نژادپرست نه، خداپرست شدی! و من فکر کرده بودم که مگر فرقی هم می‌کند و خواسته بودم مرد لاغر دراز را توجیه کنم که هیچ‌فرقی ندارد ولی فکر کرده بودم که توجیه کردن یک مرد لاغر دراز خیلی حوصله می‌خواهد و منصرف شده بودم. درست مثل یک دختربچه ۲۸ ساله که ظلم به خود است اگر انتظار داشته باشی که بیش از یک پسربچه ۱۲ ساله بفهمد … چه تفکرات چرتی دارد هرم یک لیوان چای داغ در نیمه‌شبی مهتابی … چقدر گند زد این پیر چندش‌آور مردنی با این ملوانانش که بیشتر به عروسک خیمه‌شب بازی می‌مانند تا نظامیان قدرتمند. و چقدر زشت است اعتراف به دروغی مصلحتی وقتیکه به حد چاپلوسی رسیده باشد. مرد لاغر دراز بارها گفته بود که انگلیسی‌ها سیاستمداران خوبی هستند و بافرهنگ. گور پدرشان با این سیاست و فرهنگ‌شان.
پ.ن: چقدر دلم هوای دماغ گوشت‌کوبی‌ات را کرده است با آن ابروان پرپشت و چهره مردانه!


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶ |

ارسال نظر