۲۹ سالگی


خیلی‌وقت پیش فکر می‌کردم که وقتی آدم پا در سی سالگی می‌گذارد، یعنی کنده شدن از جوانی و چقدر آدم کامل و پخته می‌شود در این سن و چقدر نگاهش به زندگی و زنده‌گی‌اش تغییر می‌کند. و حالا می‌بینم که من هیچ‌ تغییری نکرده‌ام و زندگی هم واقعا همان چیزهای خیلی‌کوچک و بی‌اهمیت است. و اینکه اگر به چیزهای بزرگ دل ببندی، زندگی را از دست خواهی داد۱. بگذریم از اینکه زندگی زیباست یا زشت، خوشبختی است یا بدبختی که دیگر فرصتی نیست برای وقت ‌تلف ‌کردن. وقتیکه انسان آنقدر قدرت دارد که زیبایی در نگاهش باشد۲، دیگر چه نیازی به زیبایی زندگی. و اینکه حالا تنها باید جشن گرفت تا این اندازه نزدیک شدن به مرگ را. رخت‌ها را بکنیم، آب در یک قدمی است۳.

۱ شری راجنیش , ۲ آندره ژید , ۳سهراب سپهری


نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۶ |

ارسال نظر