روزمره
این رادیوی لعنتی موج FM را نمیگیرد. نه از رادیو جوان خبری هست، نه فرهنگ و نه معارف. البته چه اهمیتی دارد؟!. به درک که نمیگیرد. همه رادیوها سر و ته یک کوفتی هستند. میدانی که چه میخواهند بگویند. آمریکا باید بپذیرد که ما دیگر یک کشور هستهای شدهایم. بدحجابیها روح ما را آزرده است. روح؟ آدم یاد فیلم A walk in the clouds میافتد، وقتیکه پروفسور گفته بود میخواهد یک روح آزاد باشد. این یک موهبت الهی است که نصیب کمتر کسی میشود. کدام روح؟! روحی باقی نمانده است. تمام سروکار ما با جسم است از صبح تا شب و از شب تا صبح… مردِ لاغر دراز!، چه بلایی داری سر خودت میآوری؟!. رفته بودم قبرستان، به یاد بیبیحجی و خاله زهرا. برای اولین بار هول کردم از تصور مرگ. شاید این یک جور ترس از ناشناختهها باشد. ولی بهرحال باید روزی این بازی مسخره را تمام کرد. البته درستتر که فکر کنی میبینی ترس بیشتر از زندگی است تا مرگ. بیشتر به خاطر تصور سالهایی میترسی که ممکن است از دست بدهی همه این آدمهایی را که دوست داری و زندگیات را تشکیل میدهند. ناشناختههای همین دنیا بیشتر میترساندت تا دنیایی دیگر که هیچ شناختی ازش نداری… آهای مردِ لاغر دراز!، موهات سفید شده!
نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ |
