عبادت


خیلی وقته که به عبادت عادت کرده‌ام. این داغ، نه حاصل امروزه نه دیروز و نه حتی دهه‌های پیش. این داغ یادگاری است از سال‌های دور، از پس هزاره‌ها، از کناره رود جیحون، از بهشت طلایی جمشید. پنجره نگاه من در گذر این هزارساله‌ها، آرام آرام آموخته است که باید دنیایم را نه فقط با عشق، بلکه با خواسته‌هایم رنگ بزند. خواسته‌هایی که انگار هیچ‌وقت تمامی ندارند. پنجره نگاه من، خیلی وقت است که رنگ روشنی می‌زند به تصویر قدرت و آن را با شمیم معنویت درونی‌ام پیوند می‌زند، تا دلپذیری‌اش را افزون کند. و برای من که محکوم شده‌ام به آدم بودن، دیوانگی است شوریدن… تنها باید ایستاد بر سر این گور خالی تا سنتی تو را لایق خاک سازد.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ |

ارسال نظر