عادت
گفته بودی عادت بدترین بلایی است که میتواند سر یک آدم بیاید. تمرین کرده بودی که به هیچچیز و هیچکس عادت نکنی. آنقدر پی کار را گرفته بودی تا تنها شده بودی. همیشه همینطور بودهای. کاری را که شروع میکنی میخواهی تا تهش را بروی. شاید دیر فهمیده بودی که جهنم را برای آدمهای فوقالعاده ساختهاند، فوقالعاده خوب و فوقالعاده بد… خیلی وقت است که معتادش شدهای. معتاد تنهایی خودت. پرسیده بودی که آدمها با یکدیگر چه فرقی دارند؟ نمیدانم چقدر راه رفته بودی تا رسیده بودی به این سوال. سالها قبل، از راههای سعادت بشر میگفتی و از اثبات وجود خدا، از قشنگی وجود خدا، از اخلاق و رفتارهایی به قشنگی وجود انسان. آنوقتها چشمهایی داشتی با شور و حرارتی دلپسند… گفته بودی دموکراسی مزخرفترین شیوه اداره یک مملکت است. خیلی قبل از آنکه اخراجیها پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران شود به این نتیجه رسیده بودی. قبل از آنکه سعید ابوطالب و هادی ساعی منتخب مردم تهران شوند. قبل از آنکه دکتر کچل، سلام راننده معتاد تاکسی را بیجواب بگذارد. پسربچه را باید برای ختنه به دکتر برد، بدون اینکه به او بگویی به کجا میروی… مرد لاغر دراز میگوید آدمها هدیههای زیبایی برای یکدیگر دارند بدون آنکه خود بدانند. من عاشق راننده معتاد و دوستداشتنی تاکسی هستم. شاید بهمین دلیل حرف قشنگی برای گفتن ندارم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶ |
