راننده تاکسی عزیز


چند سالی بود که ازت بی‌خبر بودم. هنوز هم صبح‌ها می‌ایستی سر چهارراهی که همان دختر زیباروی سال‌های دور کتاب می‌فروشد و منتظر می‌مانی تا آدم‌های همیشه را به جایی برسانی که پیرمرد وزنی در آنجا سوار بر ویلچرش آنقدر به قدم‌ها چشم می‌دوخت که تاریکی همه جا را فرا می‌گرفت و پیرمرد را با خود به نقطه‌ای نامعلوم می‌برد. و تو باز همان آدم‌ها را برمی‌گرداندی. هیچ‌وقت برایت مهم نبود که این آدم‌های زشت و زیبا چرا می‌روند و چرا باز برمی‌گردند. برای تو تنها رفتن و آمدن مهم بود. فلسفه زندگی‌ات همین رفتن و آمدن آدم‌ها بود. بارها فکر کرده بودم که فلسفه زندگی تو، چقدر به فلسفه زندگی خدا نزدیک است. گویا تو هم پرتوی از خدا داشتی…
یک تکه چمن سبز توی یک گوشه دنج پارک برای حل جدول روزانه‌، رفاقت با پیرمرد بازنشسته خنده‌رو، کتابی که یک فلسفه‌ تجربه‌نشده از زندگی بدهد، جوانک کثیفی که هر روز صبح در پارک صبحانه می‌خورد و روزنامه می‌خواند… شاید تو هم به دنبال یک بهانه می‌گردی در این شهر تکراری و غریبه. یک بهانه زیبا. هر چیزی که بتواند دست آویزی شود برای ماندن و ادامه دادن. و شاید به همین دلیل هم سراغ چیزهای مبهم می‌رفتی. راست می‌گفتی که زیبایی در ابهام‌هاست. در تمام چیزهایی که نیاز به تفسیر دارند و می‌توان رنگ خود به آنها زد. قرآن، دیوان حافظ، مثنوی مولوی، اشعار سهراب سپهری، سکوت دختر زیباروی کتاب‌فروش. زیبایی در شعر است و تو در جستجوی ابیات زندگی‌ات.
بنام خداوند بخشنده مهربان. سوگند به این شهر. سوگند به تو. سوگند به هر والد و مولودی… آدمی را در رنج آفریدیم.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۸۶ |

ارسال نظر