روزمره
نگاههای این اسکلتی که سه میلیون سال قبل زندگی میکرده است، بدجور زندگیات را بهم میریزد. همه چیز بیارزش میشود در تمسخر این نگاهها. تنها حقیقت با ارزش شاید همین باشد که “در این دَم در جهان بودن، اینجا و آنجا رفتن و در ماجرایی شگفتانگیز شرکت داشتن فوقالعاده است”۱. این شاید تنها حقیقت پرشور زیبا باشد… نگاههای پسرک در عکس هنوز هم اسیر لباسی است که خیلی بزرگتر از خودش است. لیوان چای و قندان همان است که بود. رادیوی سیاه همان اراجیف همیشگی خود را سرهم میکند. همه چیز رنگ تکرار احمقانهای به خود گرفته است. اما با این وجود، چیزهایی هست که آنرا دوستداشتنی میکند. آنقدر دوستداشتنی که حتی شنیدن تفسیرهای خبری رادیوی سیاه هم تحملپذیر مینماید. آهای ابرمرد عزیز!، فلسفه کم آوردهام برای زندگی. یک فلسفه زیبا سراغ نداری؟… “خواجه در زندگی خود مقصد و هدف مشخصی داشته که همه عمر آنرا دنبال میکرده است. هدف و مقصد از نظر او عاشق شدن بوده است و با کمک عشق فائق آمدن بر مشکلات و گرفتاریهای زندگی. خواجه عشق را موهبتی الهی میداند که در فطرت و طبیعت هر انسانی نهفته است و بشر برای بیان آنچه که ناشناخته و پیچیده مانده است، از آن استفاده میکند. عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید - نابرده نقش مقصود از کارگاه هستی.”۲ آهای کوکب هدایت!، فلسفه کم آوردهام در این شب سیاه. یک فلسفه آدمیزادی سراغ نداری برای زندگی؟
۱ دنیای سوفی، یوستین گُردر
۲ حافظ آب حیات، دکتر حسنعلی شیبانی
۱ دنیای سوفی، یوستین گُردر
۲ حافظ آب حیات، دکتر حسنعلی شیبانی
نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۶ |
