روزمره
میگویند مثنوی معنوی همان کتابی است که پس از خواندن آن شریعتی، شریعتی شده است و منصرف از رجعت دوباره به پارک کوهسنگی برای خودکشی. از این قبیل داستانها و توصیفها درباره این کتاب و تاثیر شمس گونه آن بر آدمهای مختلف و بینظیر بودن آن زیاد شنیده میشود و شاید همین شنیدهها بود که بارها مردک را ترغیب کرده بود تا به سراغ این کتاب برود و او هم خرده حظی از این چشمه خوششهرت ببرد. ولی هر بار جز اضافه شدن تشویش درونی چیز دیگری عایدش نشده بود. درست مثل وقتیکه قرآن میخواند. میگویند آدمها باید لیاقت درک حقیقت را داشته باشند وگرنه چیزی جز تباهی بیشتر نصیب نخواهند برد. “با قرآن چیزی نازل میکنیم که برای مومنان درمان و رحمت است و بر ستمکاران چیزی جز خسارت و زیانکاری افزوده نمیشود”۱. شاید او هم جزء آن دسته از آدمهایی است که مورد قهر خداوند واقع شده است. “خدا بر دلها و گوشهای ایشان مُهر نهاده است و بر چشمهایشان پوششی است و آنان را عذابی بزرگ در پیش است”۲. کسی چه میداند. راننده تاکسی میگوید که مُهر خداوند بر دلها، پردهاش بر چشمها و افزونی خسارت و تباهی چیزی جز دیدن با نگاه دیگران نیست. نگاه و تفسیر یعنی رنگآمیزی و اینکار جز به مذاق آنهایی که از قبل عاشق آن رنگ بودهاند، خوش نخواهد آمد. مثنوی را باید لخت خواند. “باید تمام سنگهای محوطه را دور بریزیم و سپس بنای خانه جدید خود را شروع کنیم”۳. هر کسی باید با بال و پر خودش بپرد. بال و پرهای عاریتی دیگران را باید دور ریخت تا بال و پر خداییات بروید. “گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم - در هوس بال و پرت، بیپر و پرکنده شدم”۴.
۱ آیه ۸۲ از سوره اسراء
۲ آیه ۷ از سوره بقره
۳ دنیای سوفی
۴ دیوان کبیر
نوشته شده توسط حسن شجاعی در سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶ |
