ابرمرد عزیز!
یک لیوان چای داغ دارچین در شبی که بوی خنکی میدهد زیرانداز. رادیوی سیاهی که مثل همیشه از مزخرفترین چیزهای دنیا میگوید، از تمام چیزهایی که رنگی از زندگی دارند. و بوی کافور کتابهایی که هنوز در آتش میسوزند. کفر است اگر بخوانی “آب کمجو تشنگی آور بدست” و سری به نشانه تایید تکان دهی و بعد به خواندن کتاب ادامه دهی. میگویند به ازای هر جمله که میخوانی باید چند قدم به جلو بروی، یا شاید بهتر باشد بگوییم برای جلو رفتن باید بخوانی. این جملات فقط بدرد این میخورند که کمکی باشند در جلو رفتن، در معاشرت بیشتر، در لذت خوشگوارتر، در کسب ثروت بیشتر، کمکی باشند برای ساختن دنیایی بهتر و مرفهتر، در سیرکردن شکم چند نفر، در کم کردن غم و غصه عدهای، در تمام چیزهایی که کاملا دنیایی است. زندگی افلاطونی را باید برای آخرت گذاشت، اینجا دنیاست و زندگی آن باید دنیایی باشد. باید مثل “ارسطو خم شد و به ماهیها و قورباغهها، شقایقها و خشخاشها توجه کرد”. همین توجه خودش معنویت مورد نیاز را خواهد آورد. “تا نزاید طفلک نازک گلو - کی روان گردد ز پستان شیر او”… و من مدام در حال تغییرم. زندگی من هزارشاخه شده است. به هر جایی سرکی میکشم و رها میکنم، اما نه بدون دلیل. مثل همیشه چند مسیر جدید شروع شده و چند مسیری که با آدمهایش دیگر جایی در فردایت ندارند. مسیرهایی که دیگر در آنها احساس نمیکنی که داری بزرگ میشوی. ابرمرد عزیز!، چارهای جز رفتن نیست. رفتنی که میتواند با تغییر هم همراه باشد یا نباشد. چه باک. گامهای نیکو شاید ما را به بهشت برساند اما افکار نیکو بعید است. تنها در رفتن است که خداوند آرام آرام تو را دگرگون خواهد کرد. میگویند این سنت دهر است.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۶ |
