مترسک
“مترس (بفتح میم و تا): چیزی که با سنگ یا چوب و پارچه بهیکل انسان در کشتزار برپا کنند که جانوران از آن بترسند و بزراعت آسیب نرسانند”
مترسکها هر روز صبح با طلوع خورشید قد علم میکنند تا برای شروعی تازه در صبح دلانگیز دیارشان آماده و مهیا شوند. مترسک قصه ما نیز چنین میکند و پیرمردی که میآید، مینشیند کنار مترسک، صبحانه میخورد و از زمین و زمان صحبت میکند. مترسک طلوعهای خورشید را میشمرد، به درد دلهای پیرمرد گوش میدهد، وقتیکه باد میآید آستینش را برای پیرمرد تکان میدهد و با منحنی یک تکه چوب خشک به پیرمرد لبخند میزند. این تمام زندگی مترسک است؛ شبیه به همه مترسکها. خیلی وقت است که تعداد آدمهای این دیار از انگشتان یک دست هم کمتر شده است. پیرمرد میگوید “هیچ آفتی برای محصولات کشاورزی بدتر و مخربتر از ظلم شاهان نیست”. مترسک هنوز سالهای خشکسالی و بیآبی را به یاد دارد. از همان سالها بود که مردمان این دیار با عبادت آشنا شدند، انسانها کم شدند و مترسکها زیاد. اینگونه بود که دیار مترسکها شکل گرفت. مدیریت همیشه با حق تملک همراه شده است. مدیریت آب منجر به تملک آب میشود، مدیریت زمین یعنی تملک زمین، مدیریت یک سازمان یعنی تملک آن و مدیریت تعدادی انسان یعنی تملک آنها. مترسکها خیلی وقت است که به عبادت عادت کردهاند. پیرمرد میگوید “در غرب نخست تولید میبایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود بدلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولید کننده، حکومت ظهور کرده باشد. اما در شرق از همان ابتدا نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید براه افتد. یعنی حکومت مقدم بر تولید”… مدیریت همیشه با حق تملک همراه بوده است. شاید اینگونه بود که پادشاه، سایه خدا در زمین شد و بر طبق مشیت او شاه.
مترسکها هر روز صبح با طلوع خورشید قد علم میکنند تا برای شروعی تازه در صبح دلانگیز دیارشان آماده و مهیا شوند. مترسک قصه ما نیز چنین میکند و پیرمردی که میآید، مینشیند کنار مترسک، صبحانه میخورد و از زمین و زمان صحبت میکند. مترسک طلوعهای خورشید را میشمرد، به درد دلهای پیرمرد گوش میدهد، وقتیکه باد میآید آستینش را برای پیرمرد تکان میدهد و با منحنی یک تکه چوب خشک به پیرمرد لبخند میزند. این تمام زندگی مترسک است؛ شبیه به همه مترسکها. خیلی وقت است که تعداد آدمهای این دیار از انگشتان یک دست هم کمتر شده است. پیرمرد میگوید “هیچ آفتی برای محصولات کشاورزی بدتر و مخربتر از ظلم شاهان نیست”. مترسک هنوز سالهای خشکسالی و بیآبی را به یاد دارد. از همان سالها بود که مردمان این دیار با عبادت آشنا شدند، انسانها کم شدند و مترسکها زیاد. اینگونه بود که دیار مترسکها شکل گرفت. مدیریت همیشه با حق تملک همراه شده است. مدیریت آب منجر به تملک آب میشود، مدیریت زمین یعنی تملک زمین، مدیریت یک سازمان یعنی تملک آن و مدیریت تعدادی انسان یعنی تملک آنها. مترسکها خیلی وقت است که به عبادت عادت کردهاند. پیرمرد میگوید “در غرب نخست تولید میبایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود بدلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولید کننده، حکومت ظهور کرده باشد. اما در شرق از همان ابتدا نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید براه افتد. یعنی حکومت مقدم بر تولید”… مدیریت همیشه با حق تملک همراه بوده است. شاید اینگونه بود که پادشاه، سایه خدا در زمین شد و بر طبق مشیت او شاه.
بر اساس یکی از نظرات عنوان شده در کتاب «ما چگونه ما شدیم؟» نوشته دکتر صادق زیباکلام
نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۶ |
