افشین جان!


آدم‌ها وقتیکه می‌خواهند گم ‌شوند، کجا می‌روند؟ پشت یک کوه که گذر از آن سخت باشد؟ یا وسط بیابانی که پر است از شن و ماسه و گرما و آفتاب و باد، یا شاید یک دهکده کوچک و دورافتاده‌ که کل جمعیتش چند خر و گاو و مرغ و گوسفند باشد با چند پیرمرد و پیرزن دم مرگ خرفت. از همان‌هایی که خیره می‌شوند در چشم‌هایت درحالیکه نمی‌دانی چه چیزی را مدام نشخوار می‌کنند. انگار در این دنیا نیستند و زندگی نمی‌کنند. نگاه هیچ کسی برایشان اهمیتی ندارد… چه جای زیبایی باید باشد جایی که آدم‌ها در آنجا گم می‌شوند. حتم دارم آنجا آدم‌هایش دلیلی برای حرف‌زدن و انگیزه‌ای برای زیبایی ندارند. رنگ بی‌معنی است. نه تلاش و تقلایی برای خوب بودن و نه سودی در بد بودن. جایی که نه از رادیوی سیاه خبری هست نه از خبرها و تفسیرهای آزاردهنده‌اش و نه صحبت‌های مردمی که نمی‌شناسی‌شان یا نمی‌خواهی بشناسی و چشم‌هایت را بسته‌ای درحالیکه هر روز بارها و بارها با آنها برخورد می‌کنی. زندگی راه و رسم و آدابی دارد. راست می‌گفتی افشین! ما تاجرانی بیش نیستیم، “تاجران فریب و دروغ”… آهای مرد لاغر دراز! کدام گوری هستی؟ مدتی است که زندگی‌ات رنگ و بویی از گناه گرفته است… می‌گویند لذت یعنی گذر زمان به سرعت. یعنی تجربه کردن لحظاتی که نمی‌فهمی، درکشان نمی‌کنی و در آن هنگام بودن خودت را احساس نمی‌کنی. یعنی زندگی بدون زمان یا لااقل بدون احساسش. وقتیکه آنقدر در چیز دیگری غرق شده‌ای که بجز همان چیز، خودت را، زمان را، مکان را و هر چیز دیگری را در این دنیا نمی‌بینی و انگار اصلا وجود نداشته و ندارند. نمی‌دانم یک آدم نیمه دیوانه که سی سال از عمرش گذشته است، چه لذتی می‌تواند در زندگی‌اش داشته باشد. چه چیزهایی می‌تواند برایش وجود داشته باشد که آنقدر او را مجذوب کند که هیچ چیز را نبیند، زمان را درک نکند و از همه مهمتر خودش را فراموش کند!… روزهای تعطیل صبح‌های بدردبخوری دارند. می‌شود آت‌و‌آشغال‌های گوشه اتاق را جمع کرد، وسایل را مرتب کنار هم چید، دستمالی برداشت و گرد و غبار همه جا را گرفت، آنتن رادیوی سیاه را آنقدر بلند کرد تا وسط گل‌های گلدان برسد و بعد همه چیز را از نو شروع کرد. درست مثل همیشه، از نقطه صفر، با آدم‌های جدید، با چرندیات جذاب‌تر، خزعبلات مسخره‌تر و حتی با باورهایی جدید و تازه.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶ |

ارسال نظر