روزمره


راننده تاکسی سیگاری روشن می‌کند، متفکرانه ابروهایش را بالا و پایین می‌کند، پوزه‌اش را چند بار می‌چرخاند و سپس گویا مطلب جالبی برای گفتن پیدا کرده باشد، سری تکان می‌دهد و شروع به حرف زدن می‌کند … می‌تونی از فلکه احمدآباد بپیچی توی بابک و از بابک ۱۱ مستقیم بروی تا انتهای ابومسلم تا به چهارراه دکترا برسی. اینطوری هم سریع‌تر به مقصد می‌رسی و هم اینکه مجبور نیستی ترافیک وحشتناک احمدآباد و تقی‌آباد را تحمل کنی. این شهر پر است از راه‌های میانبر، کوچه‌های تنگ و خلوت و گاهی کثیف. اما بیشتر مردم نمی‌دانند. بی‌تفاوت و بدون اینکه فکر کنند این کوچه‌ها کجا می‌رود از کنارشان رد می‌شوند. برای کشف راه‌های میان‌بر باید حواست باشد که به کوچه‌ها عادت نکنی. هر کوچه‌ای یک علامت سوال بزرگ است، باید تو را به حیرت درآورد که این کوچه از کجا می‌آید و به کجا می‌رود. درست مانند یک فیلسوف. این یکی از سنت‌های زندگی است که بیشتر مردم از راه‌های اصلی خوششان می‌آید، از مغازه‌های رنگارنگ مسیر، از روشنایی راه، از احساس تنها نبودن. یک راننده خوب راننده‌ای است که لذت ببرد از کوچه‌های تنگ، خلوت، تاریک و کثیف، از سکوت این کوچه‌ها و نترسد از اینکه تنهاست… راننده معتاد تاکسی اینها را گفت و سری به نشانه رضایت از غنای کلامش تکان داد. بعد سیگارش را خاموش کرد، سوار ماشینش شد و رفت.

نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۷ |

ارسال نظر