حمید جان!


شب نیمه شعبان است و شور و شوق و عروسی از خانه همسایه به این زیرزمین من لبریز شده است. کوچه شلوغ، هیاهو در خانه همسایه و صدای ونگ ونگ بچه طبقه بالا. من رنگی و بویی از همین شب گرفته‌ام با یک جفت کفش سیاه، یک شلوار سرمه‌ای و یک پیرهن کرم راه‌راه با یک احساس گنگ. گاهی اوقات احساسات مبهم‌تر از آن هستند که بتوان آن‌ها را بدرستی تشخیص داد. این شهر حال و هوای آشنایی دارد. اینجا همه‌چیز و همه‌کس را می‌شناسم. ساندویچ همبر با نوشابه و سس تند گوجه‌فرنگی، خلش‌خلش دم‌پایی روی موزائیک‌فرش درب و داغون پیاده‌رو، سکوت آخر شب و چند دقیقه‌ای با تکرار زندگی‌مانند دوقدم مانده به صبح: آسمان سینه‌ام را چون شمایی مشتری‌‌ست، باز‌کن دکان که وقت عاشقی‌ست.
سوالات و مسائل مهمی که سال‌ها محجوب مانده بودند آرام‌آرام گردوغبارشان شسته می‌شود و شاید لبخند زندگی تنها چیزی است که می‌تواند پاسخی برای همه آنها باشد. رنگی از بی‌چرایی و عدم نیاز به دلیل بر روی همه چیز کشیده می‌شود و فقط یک منطق و دلیل روشن باقی می‌ماند. بودن دلیل بودن است و اینکه هست و اینگونه است دلیلی است بر اینکه چرا هست و چرا اینگونه است.
قدم‌های آرام و شمرده پیرزنی دم مرگ با یک سبد سبزی، چشم‌های به سیاهی‌نشسته و گودرفته راننده معتاد تاکسی که گویا هنوز هم نگاهی پیدا نکرده است تا منجی چشم‌هایش شود، پیرمرد وزنی دور میدان سوار بر ویلچر همیشه‌اش، درخت‌های پیاده‌روی خیابان کوهسنگی، نگاه‌های غمناک مردک میانسال آفتاب‌سوخته‌ای که تازه اصلاح کرده است و چشمان پرفروغ و سرشار از شوق دخترک کتاب‌فروش. هر چیزی سر جای خودش است. شور و شوق و سرمستی و زندگی و تپش‌های قلب یک شهر.
من بیکارترین ایام را می‌گذرانم. پیاده‌روی صبح و غروب، بطالت بعدازظهر و سکوت شبانه. من بیهودگی را زندگی می‌کنم و رنگ یک شعر از شاعری نیمه‌دیوانه هوش از سرم می‌برد.
مشهد - تابستان ۸۷


نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۷ |

ارسال نظر