دانش اندوز
حیرت زده دانش اندوز را نگاه میکنم گویا از حیرتم تعجب میکند.
“آقا، مگر نباید دقت نمود و از الکساندرن* در نثر پرهیز کرد؟”
اندکی از نظرش افتادهام. میپرسم در این وقت روز اینجا چه میکند. برایم توضیح میدهد که امروز را رئیسش به او مرخصی داده و یکراست به کتابخانه آمده است، دیگر اینکه ناهار نخواهد خورد و تا هنگام تعطیل کتابخانه مطالعه خواهد کرد.
دیگر به حرفهایش گوش نمیدهم، ولی لابد از موضوع اولش پرت شده است چون ناگهان میشنوم.
“… که آدم مثل شما سعادت نوشتن کتاب داشته باشد.”
باید چیزی بگویم. شکاکانه میگویم:
“سعادت…”
مفهوم جوابم را اشتباه میگیرد و تند سخنش را اصلاح میکند.
“آقا، میبایست میگفتم: شایستگی.”
از پلکان بالا میرویم. دانش اندوز فرز و چابک سر رفهای کتاب در کنار دیوار رفت، دو جلد کتاب میآورد میگذارد روی میز. به سگی میماند که استخوانی یافته باشد.
*alexandrin: نوعی شعر دوازده عروضی.
تهوع/ژان پل سارتر، ترجمه امیرجلال الدین اعلم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۲ آذر ۱۳۸۷ |
