راننده معتاد تاکسی
“میدونی برای خدای دیوانهای که این آدمها و این دنیای مزخرف را سرگرمی خودش کرده است، تنها عبادتی که میتوان انجام داد این است که هر روز صبح که از خواب بیدار میشوی دستت را از زیر پتو بیرون بیاوری، انگشت شست را بالا بگیری و با صدای بلند بگویی: بیا!”
فکر کنم بیش از اندازه خورده بود. دود سیگار صورتش را کمرنگ کرده بود و مزخرفاتی که میگفت با صدای لرزانش تاثیری گنگ و مبهم روی آدم میگذاشت. موهای بلند، صورتی باریک و سفید و چشمانی که همیشه رنگ و بویی از خماری دارند.
“از اینجا میشه حسش کرد. اندام اثیری و بلند، رقص زیبا، بوی تازه زندگی و آوازی که بدجور دلت را میبرد. این روزها با طراوتتر هم شده است. بعدازظهرها جان میدهد روی این صندلی راحتی بالکن کنارش بنشینی، یک لیوان چای دارچین بخوری، باهاش صحبت کنی، بوش بکشی و گاهگاهی برایش رمانهای مزخرف بخوانی. این تنها درخت کاج این کوچه است! میدونی مهم این است که در حال حاضر کدام غریزهات به فنا رفته یا کدام راه و فکر و حتی اینکه با کدام عقیده میتوانی به غریزهات نزدیکتر شوی. تو میشوی همان، شک نکن! همیشه دلیل به اندازه کافی پیدا میشود. اما از حق نگذریم، امشب شب بارکلی۱ است. خدایش چه صحنههای زیبایی را به تصویر خواهد کشید و چه تخیلات و تصورات لذتبخشی خواهد داشت!”
الان تقریبا دو سالی میشود که توی آژانس کار میکند. یک پیکان ۷۹ تمیز که رویش را یک خط سیاهرنگ کشیدهاند: یعنی مسافربرشخصی. اما من به او میگویم راننده معتاد تاکسی!
۱جورج بارکلی
نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۸ |

توسط hassan در تیر ۱۸, ۱۳۸۸ | پاسخ
salam hassan jan,
dir hengami ast ke site ro update nakardi,
Hassan