حسین فرشته آزادی و عدالت


آیت‌الله صالحی نجف آبادی در کتاب “شهید جاوید” قیام امام حسین رو جور دیگری بررسی کرده و به قول خودش از دریچه یک فرد شیعه به این قیام نگاه نکرده، بلکه اونرو مانند سایر حوادث تاریخی تجزیه و تحلیل کرده است. آقای صالحی نجف آبادی و این کتاب او، در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ جنجال زیادی را برپا کرده بوده و هر چند در آن زمان از طرف آیت‌الله منتظری و مشکینی تاییدیه‌ای بر کتابش نوشته شد، ولی شاید همین طرز نگاه جسورانه‌اش باعث شد تا کمتر اسمی از او شنیده شود.
نوشته شده که این کتاب در حقیقت نظر سید مرتضی و شیخ طوسی را شرح و بسط داده است. نظر این دو، درباره قیام امام حسین در همان کتاب “شهید جاوید” به این صورت بیان شده است: اگر امام ظن قوی پیدا کرد که می‌تواند خلافت را قبضه کند و به‌ وظائف زمامداری بپردازد واجب است برای گرفتن خلافت اقدام کند. امام حسین به سوی کوفه حرکت نکرد مگر وقتیکه مردم کوفه داوطلبانه به وی نامه نوشتند و از روی رغبت با او عهد وفاداری بستند. آنگاه که معاویه مرد و آن حضرت دید حاکم کوفه ضعیف است در چنین شرایطی ظن قوی پیدا کرد که حرکت وی به سوی کوفه برای قبضه‌کردن خلافت واجب عینی است. تصور نمی‌کرد که بعضی از مردم کوفه بی‌وفایی می‌کنند و آن حوادث عجیب پیش‌ می‌آید. هنگامیکه خبر قتل مسلم به امام رسید و با یارانش مشورت کرد به فکر افتاد برگردد، اما حر مانع از بازگشت او شد.
چگونه می‌توان گفت که امام خود را به هلاکت انداخته است، در حالیکه نقل شده آنحضرت به عمربن‌سعد فرمود: یکی از چند پیشنهاد را از من بپذیرید:
۱- برگردم به حجاز
۲- دست بدست یزید بدهم تا او که پسرعم من است نظر خود را درباره من بدهد.
۳- مرا به یکی از سرحدات بفرستید تا مثل مردم آنجا و طبق مقررات آنان زندگی کنم.
ابن ‌زیاد این پیشنهادها را نپذیرفت و دستور جنگ داد و شعر معروفی را خواند که: آیا حالا که چنگال‌های ما به وی گیر کرده امید نجات دارد، درحالیکه وقت نجات نیست؟. امام چون اقدام عمال حکومت را دید و فهمید که دین را پشت سر انداخته‌اند و دانست که اگر تسلیم شود باید ذلت و عار را بپذیرد و سرانجام هم کشته شود ناچار به دفاع و جنگ اضطراری پرداخت و در این دفاع یکی از دو خوبی درباره وی انتظار می‌رفت یا غلبه بر دشمن یا شهادت افتخارآمیز.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ | ۲ نظر

دیار مترسک ها


“مترس (بفتح میم و تا): چیزی که با سنگ یا چوب و پارچه بهیکل انسان در کشتزار برپا کنند که جانوران از آن بترسند و بزراعت آسیب نرسانند”
مترسک‌‌ها هر روز صبح با طلوع خورشید قد علم می‌کنند تا برای شروعی تازه در صبح دل‌انگیز دیارشان آماده و مهیا شوند. مترسک قصه ما نیز چنین می‌کند و پیرمردی که می‌آید، می‌نشیند کنار مترسک، صبحانه می‌خورد و از زمین و زمان صحبت می‌کند. مترسک طلوع‌های خورشید را می‌شمرد، به درد دل‌های پیرمرد گوش می‌دهد، وقتیکه باد می‌آید آستینش را برای پیرمرد تکان می‌دهد و با منحنی یک تکه چوب خشک به پیرمرد لبخند می‌زند. این تمام زندگی مترسک است؛ شبیه به همه مترسک‌ها. خیلی وقت است که تعداد آدم‌های این دیار از انگشتان یک دست هم کمتر شده است. پیرمرد می‌گوید “هیچ آفتی برای محصولات کشاورزی بدتر و مخرب‌تر از ظلم شاهان نیست”. مترسک هنوز سال‌های خشکسالی و بی‌آبی را به یاد دارد. از همان سال‌ها بود که مردمان این دیار با عبادت آشنا شدند، انسان‌ها کم شدند و مترسک‌ها زیاد. اینگونه بود که دیار مترسک‌ها شکل گرفت. مدیریت همیشه با حق تملک همراه شده است. مدیریت آب منجر به تملک آب می‌شود، مدیریت زمین یعنی تملک زمین، مدیریت یک سازمان یعنی تملک آن و مدیریت تعدادی انسان یعنی تملک آنها. پیرمرد می‌گوید “در غرب نخست تولید می‌بایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود بدلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولید کننده، حکومت ظهور کرده باشد. اما در شرق از همان ابتدا نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید براه افتد. یعنی حکومت مقدم بر تولید”…
“برداشتی مترسکی! از نظریه عنوان شده در کتاب «ما چگونه ما شدیم؟» نوشته دکتر صادق زیباکلام”


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰ | یک نظر

نیلوفر من تو را می پرستم


“و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند”۱

می گویند اولین نژادی که ما انسان های امروزی از تبار آنها محسوب می شویم به ۶۰ میلیون سال قبل برمی گردد. البته کاملا به سبک و شیوه ما شاید ۲ میلیون سال قبل. آرام آرام رشد کردیم تا رسیدیم به اینجا. مغزمان رشد کرد، مهاجرت کردیم، فرهنگ مان پیشرفت کرد، نگاه هایمان عوض شد. آدم شدیم.
راننده معتاد تاکسی عزیز! روزگار بر وفق مراد است؟ هنوز هستند مسافرانی که زیبارو باشند و خوش سخن با یک نگاه عاشق و گرم؟ با رنگ و بویی از همین سالها، از امروز. گفته بودی آدمیزاد باید همیشه حواسش باشد گاهی آنقدر سرت گرم می شود که شک میکنی این مسیر را میروی یا برمیگردی. میروی به جایی که باید آنجا کاری را شروع کنی یا داری برمیگردی از جایی که کارت تمام شده است. و من فکر کرده بودم که اگر مسلمان نبودم، اگر آدمیزاد میتوانست در یک لحظه چند خدا داشته باشد، تو حتما یکی از خداهای دوست داشتنی من بودی. تو با آن چشمان کبود به گودی نشسته که در عمقش میشود مردی را دید که جامعه ای از نسلی به عقب برگشته او را اسیر کرده است. اگر مسلمان نبودم ….
و نیلوفر با آن شور و اشتیاق خفته در نگاه های دلبرانه همیشه خندانش. هنوز انگشتانم بوی لطافت گونه هایت را می دهد، بوی عطر موهایت. در کف دستان نرم و سفیدت نوشته بودم: نیلوفر من تو را میپرستم.

گفته بودی آدمیزاد باید همیشه حواسش باشد گاهی آنقدر سرت گرم می شود که شک میکنی این مسیر را میروی یا برمیگردی.

۱فروغ فرخزاد


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۰ | ۲ نظر