روزمره
نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۷ | بدون نظر
افشین جان!
آدمها وقتیکه میخواهند گم شوند، کجا میروند؟ پشت یک کوه که گذر از آن سخت باشد؟ یا وسط بیابانی که پر است از شن و ماسه و گرما و آفتاب و باد، یا شاید یک دهکده کوچک و دورافتاده که کل جمعیتش چند خر و گاو و مرغ و گوسفند باشد با چند پیرمرد و پیرزن دم مرگ خرفت. از همانهایی که خیره میشوند در چشمهایت درحالیکه نمیدانی چه چیزی را مدام نشخوار میکنند. انگار در این دنیا نیستند و زندگی نمیکنند. نگاه هیچ کسی برایشان اهمیتی ندارد… چه جای زیبایی باید باشد جایی که آدمها در آنجا گم میشوند. حتم دارم آنجا آدمهایش دلیلی برای حرفزدن و انگیزهای برای زیبایی ندارند. رنگ بیمعنی است. نه تلاش و تقلایی برای خوب بودن و نه سودی در بد بودن. جایی که نه از رادیوی سیاه خبری هست نه از خبرها و تفسیرهای آزاردهندهاش و نه صحبتهای مردمی که نمیشناسیشان یا نمیخواهی بشناسی و چشمهایت را بستهای درحالیکه هر روز بارها و بارها با آنها برخورد میکنی. زندگی راه و رسم و آدابی دارد. راست میگفتی افشین! ما تاجرانی بیش نیستیم، “تاجران فریب و دروغ”… آهای مرد لاغر دراز! کدام گوری هستی؟ مدتی است که زندگیات رنگ و بویی از گناه گرفته است… میگویند لذت یعنی گذر زمان به سرعت. یعنی تجربه کردن لحظاتی که نمیفهمی، درکشان نمیکنی و در آن هنگام بودن خودت را احساس نمیکنی. یعنی زندگی بدون زمان یا لااقل بدون احساسش. وقتیکه آنقدر در چیز دیگری غرق شدهای که بجز همان چیز، خودت را، زمان را، مکان را و هر چیز دیگری را در این دنیا نمیبینی و انگار اصلا وجود نداشته و ندارند. نمیدانم یک آدم نیمه دیوانه که سی سال از عمرش گذشته است، چه لذتی میتواند در زندگیاش داشته باشد. چه چیزهایی میتواند برایش وجود داشته باشد که آنقدر او را مجذوب کند که هیچ چیز را نبیند، زمان را درک نکند و از همه مهمتر خودش را فراموش کند!… روزهای تعطیل صبحهای بدردبخوری دارند. میشود آتوآشغالهای گوشه اتاق را جمع کرد، وسایل را مرتب کنار هم چید، دستمالی برداشت و گرد و غبار همه جا را گرفت، آنتن رادیوی سیاه را آنقدر بلند کرد تا وسط گلهای گلدان برسد و بعد همه چیز را از نو شروع کرد. درست مثل همیشه، از نقطه صفر، با آدمهای جدید، با چرندیات جذابتر، خزعبلات مسخرهتر و حتی با باورهایی جدید و تازه.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶ | بدون نظر
مترسک
مترسکها هر روز صبح با طلوع خورشید قد علم میکنند تا برای شروعی تازه در صبح دلانگیز دیارشان آماده و مهیا شوند. مترسک قصه ما نیز چنین میکند و پیرمردی که میآید، مینشیند کنار مترسک، صبحانه میخورد و از زمین و زمان صحبت میکند. مترسک طلوعهای خورشید را میشمرد، به درد دلهای پیرمرد گوش میدهد، وقتیکه باد میآید آستینش را برای پیرمرد تکان میدهد و با منحنی یک تکه چوب خشک به پیرمرد لبخند میزند. این تمام زندگی مترسک است؛ شبیه به همه مترسکها. خیلی وقت است که تعداد آدمهای این دیار از انگشتان یک دست هم کمتر شده است. پیرمرد میگوید “هیچ آفتی برای محصولات کشاورزی بدتر و مخربتر از ظلم شاهان نیست”. مترسک هنوز سالهای خشکسالی و بیآبی را به یاد دارد. از همان سالها بود که مردمان این دیار با عبادت آشنا شدند، انسانها کم شدند و مترسکها زیاد. اینگونه بود که دیار مترسکها شکل گرفت. مدیریت همیشه با حق تملک همراه شده است. مدیریت آب منجر به تملک آب میشود، مدیریت زمین یعنی تملک زمین، مدیریت یک سازمان یعنی تملک آن و مدیریت تعدادی انسان یعنی تملک آنها. مترسکها خیلی وقت است که به عبادت عادت کردهاند. پیرمرد میگوید “در غرب نخست تولید میبایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود بدلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولید کننده، حکومت ظهور کرده باشد. اما در شرق از همان ابتدا نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید براه افتد. یعنی حکومت مقدم بر تولید”… مدیریت همیشه با حق تملک همراه بوده است. شاید اینگونه بود که پادشاه، سایه خدا در زمین شد و بر طبق مشیت او شاه.
بر اساس یکی از نظرات عنوان شده در کتاب «ما چگونه ما شدیم؟» نوشته دکتر صادق زیباکلام
نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۶ | بدون نظر
ابرمرد عزیز!
یک لیوان چای داغ دارچین در شبی که بوی خنکی میدهد زیرانداز. رادیوی سیاهی که مثل همیشه از مزخرفترین چیزهای دنیا میگوید، از تمام چیزهایی که رنگی از زندگی دارند. و بوی کافور کتابهایی که هنوز در آتش میسوزند. کفر است اگر بخوانی “آب کمجو تشنگی آور بدست” و سری به نشانه تایید تکان دهی و بعد به خواندن کتاب ادامه دهی. میگویند به ازای هر جمله که میخوانی باید چند قدم به جلو بروی، یا شاید بهتر باشد بگوییم برای جلو رفتن باید بخوانی. این جملات فقط بدرد این میخورند که کمکی باشند در جلو رفتن، در معاشرت بیشتر، در لذت خوشگوارتر، در کسب ثروت بیشتر، کمکی باشند برای ساختن دنیایی بهتر و مرفهتر، در سیرکردن شکم چند نفر، در کم کردن غم و غصه عدهای، در تمام چیزهایی که کاملا دنیایی است. زندگی افلاطونی را باید برای آخرت گذاشت، اینجا دنیاست و زندگی آن باید دنیایی باشد. باید مثل “ارسطو خم شد و به ماهیها و قورباغهها، شقایقها و خشخاشها توجه کرد”. همین توجه خودش معنویت مورد نیاز را خواهد آورد. “تا نزاید طفلک نازک گلو - کی روان گردد ز پستان شیر او”… و من مدام در حال تغییرم. زندگی من هزارشاخه شده است. به هر جایی سرکی میکشم و رها میکنم، اما نه بدون دلیل. مثل همیشه چند مسیر جدید شروع شده و چند مسیری که با آدمهایش دیگر جایی در فردایت ندارند. مسیرهایی که دیگر در آنها احساس نمیکنی که داری بزرگ میشوی. ابرمرد عزیز!، چارهای جز رفتن نیست. رفتنی که میتواند با تغییر هم همراه باشد یا نباشد. چه باک. گامهای نیکو شاید ما را به بهشت برساند اما افکار نیکو بعید است. تنها در رفتن است که خداوند آرام آرام تو را دگرگون خواهد کرد. میگویند این سنت دهر است.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۶ | بدون نظر
شب قدر
میگویند “در شب قدر فرشتگان خدا با بندگان او در زمین پیوستگی پیدا میکنند و رحمت و برکت و آمرزش او در کلمه سلام متجلی میشود و در تمام طول شب تا دمیدن سپیده صبح ادامه مییابد. شبی که در آن امور آفریدگان مقدر میشود.” ۱ تقدیری که حتما رنگی از خواستههای ما خواهد داشت… خدایا من را ببخش به خاطر لحظاتی که جلوه روشن تو را نمیبینم و بیراهه را برمیگزینم، به خاطر نقابهایی که آگاهانه یا ناآگاهانه بر چهره میزنم، به خاطر گناهانی که از جهالت آنها را ثواب میپندارم، به خاطر غرور و تکبر، به خاطر تمام لحظاتی که به سراغ قرآن میروم تا تفسیرهای دیگران را در آن جستجو کنم، به خاطر لحظاتی که کارهای پسندیده انجام میدهم تا بزرگی بفروشم، به خاطر لحظاتی که کارهای ناپسند میکنم تا بزرگی بفروشم، به خاطر لحظاتی که نماز میخوانم تا بزرگی بفروشم، به خاطر لحظاتی که نماز نمیخوانم تا بزرگی بفروشم، به خاطر تمام لحظاتی که خودبینیام مانع از دیدن جلوههای زیبایت در انسانهای اطرافم میشود، به خاطر تمام لحظاتی که احساس ناتوانی از اصلاح کار دنیا مرا به ترک آن با برچسبی خدایی تشویق میکند، به خاطر نظراتی که خود برگزیدهام و سعی میکنم تا در جستجوی آرامشی گناهآلود، آنها را به تو نسبت دهم. خدایا مرا ببخش به خاطر خودم، به خاطر لحظاتی که این قشنگترین تجلی تو را به خود و دیگران ارزان میفروشم.
۱ تفسیر هدایت، سید محمد تقی مدرسی
نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸۶ | بدون نظر
روزمره
میگویند مثنوی معنوی همان کتابی است که پس از خواندن آن شریعتی، شریعتی شده است و منصرف از رجعت دوباره به پارک کوهسنگی برای خودکشی. از این قبیل داستانها و توصیفها درباره این کتاب و تاثیر شمس گونه آن بر آدمهای مختلف و بینظیر بودن آن زیاد شنیده میشود و شاید همین شنیدهها بود که بارها مردک را ترغیب کرده بود تا به سراغ این کتاب برود و او هم خرده حظی از این چشمه خوششهرت ببرد. ولی هر بار جز اضافه شدن تشویش درونی چیز دیگری عایدش نشده بود. درست مثل وقتیکه قرآن میخواند. میگویند آدمها باید لیاقت درک حقیقت را داشته باشند وگرنه چیزی جز تباهی بیشتر نصیب نخواهند برد. “با قرآن چیزی نازل میکنیم که برای مومنان درمان و رحمت است و بر ستمکاران چیزی جز خسارت و زیانکاری افزوده نمیشود”۱. شاید او هم جزء آن دسته از آدمهایی است که مورد قهر خداوند واقع شده است. “خدا بر دلها و گوشهای ایشان مُهر نهاده است و بر چشمهایشان پوششی است و آنان را عذابی بزرگ در پیش است”۲. کسی چه میداند. راننده تاکسی میگوید که مُهر خداوند بر دلها، پردهاش بر چشمها و افزونی خسارت و تباهی چیزی جز دیدن با نگاه دیگران نیست. نگاه و تفسیر یعنی رنگآمیزی و اینکار جز به مذاق آنهایی که از قبل عاشق آن رنگ بودهاند، خوش نخواهد آمد. مثنوی را باید لخت خواند. “باید تمام سنگهای محوطه را دور بریزیم و سپس بنای خانه جدید خود را شروع کنیم”۳. هر کسی باید با بال و پر خودش بپرد. بال و پرهای عاریتی دیگران را باید دور ریخت تا بال و پر خداییات بروید. “گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم - در هوس بال و پرت، بیپر و پرکنده شدم”۴.
۱ آیه ۸۲ از سوره اسراء
۲ آیه ۷ از سوره بقره
۳ دنیای سوفی
۴ دیوان کبیر
نوشته شده توسط حسن شجاعی در سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶ | بدون نظر
روزمره
۱ دنیای سوفی، یوستین گُردر
۲ حافظ آب حیات، دکتر حسنعلی شیبانی
نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۶ | بدون نظر
فن آوری اطلاعات در ایران
طبق آخرین رتبه بندی کشورهای جهان در سال ۲۰۰۷ میلادی که بر اساس صحنه رقابتی صنعت فناوری اطلاعات صورت گرفته است، کشور ایران با کسب رتبه شصت و چهارم در واقع در پایین ترین جایگاه دنیا قرار گرفته است. در این رتبه بندی کشور ایالات متحده آمریکا جایگاه نخست را کسب کرده است و پس از آن کشورهای ژاپن، کره جنوبی و انگلستان به ترتیب مقام ها دوم تا چهارم را به خود اختصاص داده اند. به گفته مقامات رسمی موئسسه اکونومیست، شیوه کسب امتیاز در این فهرست بر مبنای ساختارهای زیر بنایی آی تی کشورها، محیط تجارت الکترونیک، گنجایش نیروی انسانی، چهارچوب قانونی، سیاست گذاری های حامی از بخش خصوصی و پشتیبانی از تلاش در حوزه های تحقیق و توسعه فناوری اطلاعات بوده است.جدول صنعت فناوری اطلاعات سال ۲۰۰۷ میلادی
منبع: آفتاب نیوز
نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۲ شهریور ۱۳۸۶ | ۲ نظر
راننده تاکسی عزیز
چند سالی بود که ازت بیخبر بودم. هنوز هم صبحها میایستی سر چهارراهی که همان دختر زیباروی سالهای دور کتاب میفروشد و منتظر میمانی تا آدمهای همیشه را به جایی برسانی که پیرمرد وزنی در آنجا سوار بر ویلچرش آنقدر به قدمها چشم میدوخت که تاریکی همه جا را فرا میگرفت و پیرمرد را با خود به نقطهای نامعلوم میبرد. و تو باز همان آدمها را برمیگرداندی. هیچوقت برایت مهم نبود که این آدمهای زشت و زیبا چرا میروند و چرا باز برمیگردند. برای تو تنها رفتن و آمدن مهم بود. فلسفه زندگیات همین رفتن و آمدن آدمها بود. بارها فکر کرده بودم که فلسفه زندگی تو، چقدر به فلسفه زندگی خدا نزدیک است. گویا تو هم پرتوی از خدا داشتی…
یک تکه چمن سبز توی یک گوشه دنج پارک برای حل جدول روزانه، رفاقت با پیرمرد بازنشسته خندهرو، کتابی که یک فلسفه تجربهنشده از زندگی بدهد، جوانک کثیفی که هر روز صبح در پارک صبحانه میخورد و روزنامه میخواند… شاید تو هم به دنبال یک بهانه میگردی در این شهر تکراری و غریبه. یک بهانه زیبا. هر چیزی که بتواند دست آویزی شود برای ماندن و ادامه دادن. و شاید به همین دلیل هم سراغ چیزهای مبهم میرفتی. راست میگفتی که زیبایی در ابهامهاست. در تمام چیزهایی که نیاز به تفسیر دارند و میتوان رنگ خود به آنها زد. قرآن، دیوان حافظ، مثنوی مولوی، اشعار سهراب سپهری، سکوت دختر زیباروی کتابفروش. زیبایی در شعر است و تو در جستجوی ابیات زندگیات.
بنام خداوند بخشنده مهربان. سوگند به این شهر. سوگند به تو. سوگند به هر والد و مولودی… آدمی را در رنج آفریدیم.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۸۶ | بدون نظر
آزادی
احساس آزادی قرار گرفتن در نقطهای است که میتواند نقطه شروع باشد. سالها قبل که هنوز رنگی از طراوت بر دل جوانک لاغراندام بود و نگارهای قابل تحمل بر صورت از نگاه دختران ذاتی، نامههایی نوشت به تقلید از بزرگانی چون یوستین گردر، یا شاید حتی جواهرلعل نهرو و یا به سبک عاشقانههای نیما. کسی چه میداند. چیزهایی هست که حساب حد و اندازه را از دست آدم خارج میکند. آن سالها این نامهها از نگاه جوانک لاغراندام بسیار ارزشمند بودند و چه اهمیتی دارد که حالا از نگاه پیرمردانه مرد لاغر دراز در کلمه مزخرف خلاصه شوند. گیرنده دختری بود به نام نیلوفر یا چیزی شبیه به آن. جوانک شاید قبل از انتشار تحت تاثیر سلوک دولتآبادی بوده است… “گذشته از این وسایل عهد باستان، اولین ماشین حساب مکانیکی را به بلز پاسکال نسبت میدهند. پاسکال ریاضیدان، فیزیکدان و فیلسوفی بود که در فرانسه بهدنیا آمد. پدرش رئیس اداره مالیات بود و این دستگاه را که میتوانست تا هشت رقم نگهدارد را برای کمک به او ساخت. مثلث محاسباتی پاسکال برای تعیین ضرایب بسط یک چندجملهای معروف است. متاسفانه یا خوشبختانه، پاسکال تقریبا در سن ۲۵ سالگی توسط خواهرش به کلیسا کشانده شد و بهجای آنکه استعدادش را برای کمک به دیگران بکار گیرد در راه مذهب به هدر داد” … “وقتی بدانی که چه مشکلاتی وجود داشته و چه چیزهایی باعث شده که الان به جایی رسیدهایم که کامپیوتر به صورت یک وسیله ضروری در زندگی انسانها تبدیل شده است، شاید راحتتر بشود، قدم بعدی را مشخص کرد. و علاوه بر آن، مطمئن هستیم که در برداشتن قدم فعلی خیلی به ما کمک خواهد کرد” … “تو هم حتما موافقی که زندگی یعنی شکار همین صحنههای زیبا. یعنی رفتن به سمت چیزهایی که یک حس قشنگی را در ما ایجاد میکنند، به سمت چیزهایی که دوست داریم یا شاید بهتر باشد بگوییم بیدلیل دوست داریم” … تقدیم میکنم به نگاههای بیرنگ دختری با ابروان پرپشت.
نوشته شده توسط حسن شجاعی در دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۶ | ۱۰ نظر
