خشم و سنت


از سر شب هوا کمی گرفته است و داره باد خنکی می‌یاد، ولی از بارندگی خبری نیست. ساعت از ۱۱ شب گذشته و کوچه‌باغ تاریک و خلوت شده. اینجا نه چشمی هست که تو رو ببینه و نه کسی که به تو توجه کنه. هیچ‌کس نیست، حظ میبری از این احساس تنهایی و ندیده شدن. صدای خرخر بیل که داره روی کف سیمانی جوی آب کشیده میشه، سکوت شب رو خش‌دار میکنه و بی‌نظمیِ لذت‌بخشی رو بوجود می‌یاره. اینجا نه به نگاهی نیاز داری که جواب نگاهی رو بدهی و نه لبخند یا کلامی که پاسخی باشه بر یک توجه. اینجا پر است از سکوت، از تنهایی و تاریکی، واقعیتِ محض.
از دیشب هوا گرفته است و سردتر شده و از صبح داره یکریز بارون می‌یاد. امروز پدربزرگ حالش بهتر شده و احتمالا فردا مرخص میشه. هرچند لاغر شده و ضعیف که به سختی صحبت می‌کنه و باید زیربغلش رو بگیری تا بتونه قدمی برداره، ولی هنوز هم رفتار و کلامش بوی سنت میده، پرغرور، احترام‌برانگیز و دوست‌داشتنی.

نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵ | بدون نظر

سلام ابرمرد عزیز!


خیلی وقته که ازت بی‌خبرم. نمی‌دونم این روزها داری با زندگی چه می‌کنی و زندگی چگونه با تو رفتار می‌کنه. آیا بالاخره راه‌ بردی به دوست. تونستی چشم‌هایی پیدا کنی که از دریچه نگاه تو زیبایی‌ها رو ببینه و حرف‌ها و کلامی که مقبول قلب مرد مغروری باشه که ناجوانمردی‌های زمانه رنگی از خستگی بر چهره‌اش نشونده و سالهاست که عصمت کودکانه انگار خشک شده در نگاهش. مردی که زمان برایش خیلی وقته که متوقف شده، صاحب‌دلی که به قول سعدی مصاحبت هر جاهلی را برای یافتن چون اویی کشیده بودم و حالا نمی‌دونم کجاست و داره چکار می‌کنه. کاش یافته باشی جفت چشمی رو که لیاقت نگاه تو رو داشته باشند و کلامی که شایسته طبع زیباپسندت باشه. اما نمی‌دونم چرا می‌ترسم که نیافته باشی و این نیافتن اونقدر طولانی بشه که مجبور بشی متوسل ‌شوی به این قوه تخیل لعنتی تا راهی پیش پایت بذاره که از خلوت بگذره، از جدایی و دورشدن. و او هم هزار و یک دلیل برات بیاره که تنهایی‌یه آدم رو توجیه می‌کنه. می‌ترسم از اون روزی که روزگار کمر خسته این مرد مغرور رو شکسته و گرد پیری و عزلت رو بر چهره‌اش نشونده. اونوقت دیگه حتی با قدرت تخیل هم نمیشه التیامی برای این زخم‌ کاری پیدا کرد. می‌ترسم ابرمرد عزیز!. می‌ترسم برای پیرزنی که باید گوشه کاپشن یکی رو بگیره تا بتونه بره اون طرف خیابون، خیابونی که ماشین‌هاش دیوانه‌وار معلوم نیست از کجا می‌یان و کجا میرن، اونهم توی این واویلای آدم‌هایی که تنها چیزی که براشون ارزشی نداره نگاه مهربون یک پیرزن زشت و کمرخمیده است. می‌ترسم ابرمرد عزیز! برای آن مرد نابینای عصا به‌دستی که دیگه کسی نخواهد بود تا اونرو آروم آروم و باحوصله به جایی برسونه که محتاج هیچ بنی‌بشری نباشه. می‌ترسم برای خودم از روزی که اونقدر ازت فاصله بگیرم که دیگه چشم‌هام عادت کنه که کارهای امثال تو رو تلاش‌های یک آدم مفلوکی می‌بینه که داره سعی می‌کنه سرپوشی برای بدبختی‌های خودش پیدا کنه. روزی که طلوع برام تنها شروع روزی باشه مثل دیروز، روزی که دیگه حتی نشه وانمود کرد که اینطور نیست.
من هنوز زنده‌ام و می‌خوام زندگی کنم. می‌خوام هر طلوع برام فرصتی نو باشه، فرصتی نو در جستجوی کمال. من شاید نگاه و کلام عاشقانه‌ای نداشته باشم، اما می‌خواهم عاشقانه زندگی کنم. از من رنجیده خاطر مشو. ابرمرد عزیز! عشق‌آفرین من! دستانم را بگیر و عاشقانه زیستن را به من بیاموز.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵ | بدون نظر

سایه لرزان


دلبری نگاه‌های تو چه دلنشین بود و من چه سر پر سودایی داشتم. من جوان بودم و تو الهه ناز من. در لطافت دستانت نوشته بودم نیلوفر، و چشم‌ براه ‌تو با صدای هر پایی دلم لرزیده بود. من در جستجوی خوشبختی بودم، در جستجوی بهشت. قدم‌هایم را با لبخند چشم‌هایت برمی‌داشتم و به سمتی می‌رفتم که نگاه تو را زیباتر می‌کرد. تو معیار من بودی. معیار پاکی و قشنگی، در سخن‌گفتن و سکوت‌کردن، در رفتن و ماندن، در غم و شادی. برای تو نماز می‌خواندم، برای تصوری که دنیای زیباتری می‌ساخت …
چقدر زود همه چیز رنگ می‌بازه. چقدر زود نگاه‌ها بی‌معنی میشن. چقدر زود زندگی تموم میشه.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵ | بدون نظر

بابا محتوا، بابا بامزه !


هر طوری که فکر کنید، دو حالت بیشتر نداره : ۱- ما آدم‌های خیلی بدبختی هستیم. ۲- در بیابان لنگ کفشی هم نعمت است. ۳- مهران مدیری خیلی کارش درسته. البته از اونجاییکه نه ما شبیه به آدم‌های بدبخت هستیم و نه اینجایی که هستیم شباهتی به بیابون داره، بنابراین من فکر می‌کنم که باید همون حالت سوم درست باشه. واقعا این همه تعریف و تمجید و به‌به و چه‌چه، حقشه. کار هر کسی نیست که بتونه این همه آدم رو پای یک تبلیغات ۴۰ دقیقه‌ای بشونه. تازه دیالوگ‌های تبلیغاتیش خوبه، بقیه حرف‌ها و کارهاشون که مجبورن بین دو تبلیغاتشون بچپونن که مگه آدم توی خونه تنها باشه، وگرنه اگر حداقل دو نفر باشید، حرف‌ها و کارهایی که به صورت فی‌البداهه بین‌تون رد و بدل میشه، حتما بامزه‌تر و خنده‌دارتره. شک نکنید. البته به شرط اینکه بدونید که نباید گاز رو هدر داد(اگه گیرتون بیاد) و ماهی هم چیز خوبیه.
- - - - - -
: داره برف می یاد.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر

دعا برای پیروزی فمینیست‌های دلاور


بیایید همه با هم از صمیم قلب دست به دعا برداریم و از خدا بخواهیم که به تمام زنان فمینیست کمک کند تا به حقوق از دست رفته‌شان از جمله رفتن به سربازی، خواستگاری از مردها و دادن مهریه به آنها، سگ‌دو زدن برای یک لقمه نان، حق طلاق!، و از همه مهمتر حضور در استادیوم آزادی برسند. ان‌شاءالله.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر

کسی را که نزدیک ظنت بداوست … چه دانی که صاحب ولایت خود اوست


این روزها، کتاب “شرح بوستان” نوشته دکتر محمد خزائلی، بیشتر از همیشه جلب توجه می‌کنه. نمی‌دونم که این کتاب شیرین و دلپذیر با این ظاهر رنگ و رورفته‌اش، کی و از کجا به کتاب‌هام اضافه شده. احتمالا باید برگرده به سال‌های آخری که مشهد بوده‌ام. بهرحال، برام جالبه که هیچ وقت به اندازه الان از خوندن حکایت‌ها و اشعار بوستان سعدی لذت نبرده‌ام، نه توی دبیرستان و نه حتی موقعی که نمی‌دونم کی بوده و این کتاب رو خریدم. چقدر این اشعار و این حکایت‌ها شیرین بودند و من ازشون غافل بودم. شاید این تغییر ذائقه مربوط به همان سنت طبیعت باشه که آدم پا به سن که می‌گذارد، حکایت‌ها براش شیرین می‌شن. بهرحال، غرض از این نوشته، یک جور ادای احترام یا اظهار اشتیاق نسبت به این مرد و این کتاب است. مردی که قشنگی‌های طبع لطیفش، حتی از پشت این نگاه‌های غبارگرفته و کدر من هم، دیده میشه. این کتاب، علاوه بر حکایت‌هایی که داره و سعدی آنها را در زیر یکسری عنوان‌های عرفانی ، اخلاقی و اجتماعی: مثل عدل، احسان، عشق، تواضع و … دسته‌بندی کرده است، یک مقدمه قشنگ هم داره که سعدی در این مقدمه، سخن خودش رو با حمد خدا آغاز می‌کند، و در آن از جملاتی استفاده می‌کند که همگی اشاراتی است به آیات قران تا خدایش را با جملات خودش ستایش کند.
به‌نام خداوند جان آفرین … حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشنده دستگیر … کریم خطابخش پوزش پذیر
-(الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البیان — رحمن : بخشنده، بیان: آنچه که از درون حکایت کند)-
نه گردنکشان را بگیرد به‌فور … نه عذرآوران را براند به‌جور
وگر خشم گیرد ز کردار زشت … چو بازآدمی ماجرا درنوشت
-(انما نملی لهم لیزدادو اثما — نملی: مهلت دادن، اثم: گناه)-(الم یعلموا ان‌الله هو یقبل التوبه عن عباده)- (ماجرا درنوشت: آنچه گذشه است را نادیده می‌گیرد)-
فروماندگان را به رحمت قریب … تضرع کنان را به دعوت مجیب
-(فاذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوت داعی اذا دعان)-
قدیمی نکوکار و نیکی‌پسند … به‌کلک قضا در رحم نقشبند
-(و احسن کما احسن الله الیک)-(والله یحب المحسنین)-(هوالذی یصورکم فی‌الارحام کیف یشاء)-
زمشرق به مغرب مه و آفتاب … روان کرد و بنهاد گیتی بر آب
-(کان عرشه علی الماء)-(و جعلنا من الماء کل شئ حی)-
به امرش وجود از عدم نقش بست … که داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتم عدم در برد … وز آنجا به صحرای محشر برد
-(کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون)-(نیست و هست: به معنای معدوم و موجود بکار رفته است، کتم: به فتح اول به معنای نهان کردن است)-
و همینطور ادامه می‌دهد و در این دیباچه به بهانه حمد خدایش، او را با کمک مفاهیم عنوان شده در قرآن، توصیف می‌کند.
بعد از این مقدمه، ده باب یا گفتار دارد که در هر کدام از این گفتارها یکی از موضوعات اخلاقی و اجتماعی را با مجموعه‌ای از حکایت‌ها بیان می‌کند. در ادامه حکایت(۲۲) را از باب دوم این کتاب که به احسان اختصاص دارد، به صورت خلاصه با شرح دکتر خزائلی مرور می‌کنیم:
یکی را پسر گم شد از راحله … شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت … به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد بر مردم کاروان … شنیدم که میگفت با ساروان:
ندانی که چون راه بردم بدوست … هر آنکس که پیش آمدم گفتم: اوست
-( راحله : حیوان بارکش، مفهوم کلی ابیات فوق این است که برای یافتن گم‌کرده‌اش، امید پیدا کردنش را در هر کسی که می‌دید داشت و حالا در ادامه می‌گوید به همین دلیل هم اهل دل، با همه می‌سازند تا شاید به کسی که می‌خواهند برسند)-
از آن اهل دل در پی هر کسند … که باشد که روزی به مردی رسند
-( در ادامه، داستان دیگری را نقل می‌کند)-
ز تاج ملک‌زاده‌ای در سباخ … شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش: اندر شب تیره رنگ … چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
همه سنگ‌ها پاس دار، ای پسر … که لعل از میانش نباشد به‌در
در اوباش، پاکان شوریده رنگ … همان جای تاریک و لعلند و سنگ
-(سباخ: زمین بایر و خشک، در ابیات فوق نیز حکایتی را به عنوان پشتوانه‌ای دیگر برای بیت آخر آورده است که اگر دنبال پاکان هستی آنها را شاید در میان اوباش هم، بتوان یافت و در ادامه، می‌خواهد از این بگوید که باید به همه احسان کرد)-
چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان … برآمیختستند با جاهلان
به رغبت بکش بار هر جاهلی … که افتی به سروقت صاحبدلی
غم جمله خور در هوای یکی … مراعات صد کن برای یکی
کسی را که نزدیک ظنت بداوست … چه دانی که صاحب ولایت خود اوست


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵ | بدون نظر

پیامبر


بعضی از کتاب‌ها هست که هر چند بار که بخونیش، بازم برات تازگی داره و از خوندنش لذت می‌بری. برای من کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران، یکی از این کتاب‌ها بوده. این کتاب رو، خیلی وقت پیش، وقتیکه مشهد زندگی می‌کردم، یک دوست قدیمی بهم هدیه داد. فکر می‌کنم که این کتاب برای خیلی از آدم‌ها کتاب دوست‌داشتنی‌ای بوده، لااقل توی مجموعه آدم‌هایی که من باهاشون ارتباط داشتم، اینطور بوده. اینجور کتاب‌ها، آروم آروم توی زندگیت نفوذ می‌کنند و جزئی از خاطرات قشنگت رو تشکیل میدن. وقتیکه زمان میگذره و تو برای چندمین بار میری سراغ یک کتاب، این کتاب تو رو با خودش میبره به حس قشنگ سال‌های دور. و همین احساس قشنگه که دلپذیری کتاب رو دوچندان می‌کنه. زنده شدن خاطره دوستان قدیمی، شب‌نشینی‌ها، گشت‌زنی شبانه، قشنگی کدورت‌ها و ….
البته اینجور نگاه کردن به کتاب، شاید درست نباشه. کتاب، یکسری نوشته‌ است که باید بخونیش، بهش فکر کنی، ازش چیزی یاد بگیری تا توی زندگیت کمکت کنه. اما به‌نظرمن، لذت مقدمه یادگیریه. یادگیری بدون لذت امکان‌پذیر نیست. گذشته از این، یادگیری اصلا چیز مهمی نیست. چیزی که مهمه، همون لذته و بس.
قسمت‌هایی از فصل دین‌ و ‌دیانت این کتاب که ترجمه الهی قمشه‌ای است را اینجا آوردم. شاید برای شما هم، ضمن اینکه خود نوشته قشنگه، خاطره اونها هم لذت بخش باشه:
“آن‌کس که خرقه تقوا را چون فاخرترین جامه خویش بر تن می‌کند، همان‌بهتر که عریان باشد.، زیرا از پشت آن تن‌پوش تظاهر، باد و آفتاب در پوست او رخنه نخواهد کرد.
و آن‌کس که رفتارش را با موازین اخلاق می‌سنجد، پرنده خوش‌آواز روحش را در قفس اسیر می‌کند.
آن‌کس که عبادت برایش یک پنجره است که هم می‌تواند آنرا باز کند و هم ببندد، هنوز خانه روحش را زیارت نکرده است، خانه‌ای که پنجره‌هایش به پهنایی از یک بامداد تا بامداد دیگر گسترده است.
اگر می‌خواهید خدا را بشناسید، به حل هزار معما نپردازید، بلکه در اطراف خود نظر کنید و او راببینید که با کودکان شما سرگرم بازی است. او را خواهید دید که در گلها لبخند می‌زند و دستهای خود را در شاخه‌های درختان برای شما تکان می‌دهد.”


نوشته شده توسط حسن شجاعی در شنبه ۴ آذر ۱۳۸۵ | بدون نظر

فرهنگ و ارزش


“وقتی به یک چینی گوش می‌دهیم، تمایل داریم حرف زدن او را غرغره کردنی ناواضح بنامیم. کسی که چینی بلد است در حرف زدن او، زبان را باز خواهد شناخت. این‌سان است که اغلب نمی‌توانم انسان بودن را در یک انسان بازشناسم.”
“آنچه با یک نردبان دست ‌یافتنی است، مورد علاقه من نیست”
“اگر نمی‌خواهی آدم‌هایی معین وارد اتاقی شوند، پس قفلی به آن بزن که هیچ کس کلیدش را نداشته باشد. ولی حرف زدن با آنها در این‌باره بی‌معنی است، البته مگر اینکه بخواهی اتاق را از بیرون تحسین کنند.”
“آدمی چه آسان از چیزهای بس بزرگ و دور از دست، تکان می‌خورد و آن چه نزدیک و جزئی است چه دشوار به چنگ می‌آید.”
“خودخواسته فقیربودن وقتی که آدم مجبور است فقیر باشد، دشوارتر از فقیربودن است وقتی که آدم می‌تواند غنی هم باشد.”
“از هر اشتباهی سکه‌ای ضرب کن”
فرهنگ و ارزش، دست‌نوشته های لودویگ ویتگنشتاین ترجمه امید مهرگان


نوشته شده توسط حسن شجاعی در پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۸۵ | بدون نظر

معشوقه


معشوقه بی‌‌رنگی و بی‌نیازی تو را به سوی خویش می‌خواند و تو در جستجویش، از گردوغبار سال‌های خاک، از گرمای سوزان کویر، از عطش بر لب‌های خشکیده یک غواص، از سخن‌ها و گفته‌ها و نوشته‌ها و رفتارها و کردارها.
در این محضر، می‌توان تصور انسان‌های رذل و متعفنی را یافت که مزخرف‌ترین کلمه در نگاه‌شان همان “بی‌رنگی” است. آدم‌نماهایی که چون گاو به دنبال هرکس که بغلی علف در دست گرفته است، می‌دوند و به روال طبیعی از تو نیز چنین انتظاری دارند. انسانهایی که تنها مقصد زندگی‌شان در شکم و زیرشکم خلاصه می‌شود و ایده‌آل‌ترین راه زندگی‌شان از مسیر کسب اعتبار و آبرو می‌گذرد. وقتی‌که از این‌گونه بسیار یافتی، شک می‌کنی در حقانیت خودت یا حقانیت اکثریت.
و نیز، در این وادی، می‌توان انسان‌های آزاده و پاکی یافت که بی‌نیاز از مرگ، تو را به بهشت می برند. همان بهشت خداوندی با همان ویژگی‌ها و خصوصیت‌ها در همین دنیا. همان بهشت موعود سوره الرحمن. همان حوریان بهشتی با میوه‌ها و تخت‌ها و نهرهای جاری شیر و عسل. همان بهشتی که درحالیکه بر بسترهایی با آستری خوشرنگ تکیه زده‌ای، تنها کافیست دستت را دراز کنی تا میوه‌ای از شاخساره زیبای درختی برچینی.
و من تو را یافتم. باکره‌گی حوریان بهشتی خدایم را در بی‌نیازی چشم‌هایت می‌بینم، حلاوت و شیرینی نهرهای شیر و عسلش را در بی‌رنگی لب‌هایت و دلبری شاخساران زیبایش را در صداقت و پاکی نگاهت.
کدامین گناه مرا به معشوقه‌ام خواهد رساند: رنگ یا نیاز.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵ | بدون نظر

معجزه محمد


جواهرلعل نهرو در سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ که برای استقلال هند در کنار گاندی مبارزه می کرد، از زندان نامه‌هایی برای دخترش ایندیرا نوشت که بعدها این ۱۹۶ نامه در کتابی با عنوان “نگاهی به تاریخ جهان” به چاپ رسید که توسط محمود تفضلی به فارسی ترجمه شد. چنانکه می‌دانید، پس از استقلال هند در سال ۱۹۴۷، جواهرلعل به عنوان اولین نخست وزیر هند انتخاب شد و بعد از او هم، همین دخترش به منصب پدر دست یافت… . بهرحال، از معرفی کتاب و شخصیت هایش بگذریم، چون در مورد چیز مهمتری می خواهیم صحبت کنیم.
متن زیر برگرفته از نامه های ۴۸ تا ۵۱ این کتاب است. شاید باید تاریخ قبل از این زمان را هم دانست تا به اهمیت کار محمد، پیامبر اسلام پی برد. کاری که او با اعراب کرد، خود معجزه ای بسیار بزرگ محسوب می‌شود.
بهرحال، یک نکته کوچک دیگر اینکه خواندن تاریخ بدون نقشه چندان لطف و صفایی ندارد، بنابراین پیشنهاد می‌کنم که یک نقشه از جهان را هم دانلود کنید. البته حجم نقشه ها در حدود ۱/۸ مگابایت است.
———–
محمد پیغمبر اسلام، در سال ۵۷۰ میلادی متولد شد. در آن زمان دو شهر مهم عربستان مکه و یثرب بود که بعدها شهر یثرب، شهر مدینه‌النبی نامیده شد. محمد در سال ۶۲۲ به مدینه مهاجرت کرد که آغاز تاریخ شمسی و قمری محسوب می‌شود. او در سال ۶۳۲ میلادی درگذشت و از خود یک ارمغان بی‌مانند برجاگذاشت. یک جوش و خروش عظیم در میان اعرابی که قبل از او، هیچ نشانی از آنها در تاریخ نمی‌توان یافت. قبل از آمدن محمد، تنها نشانه‌ای که از اعراب وجود دارد در قالب بازرگانانی است که برای تجارت، گهگاه سروکله‌شان در گوشه‌ای از جهان پیدا می‌شود. درحالیکه، سرزمین‌های اطراف عرب‌ها، هر کدام تمدنی هزار ساله دارند، آنها نه تمدنی دارند و نه اثری. پس از درگذشت محمد، دو مرد بزرگ جهان اسلام به‌نام‌‌های ابوبکر و عمر با انتخاب مردم به خلافت رسیدند. ابوبکر ۲ سال و عمر ۱۰ سال خلافت کرد. آنها انسان‌هایی ساده‌زیست بودند و در زمان آنها که هنوز زندگی اشرافی در بدنه حکومت اسلامی نفوذ نکرده بود، قلمرو حکومت اسلامی بسیار گسترش یافت. گویی یک نیروی عجیب و بی‌سابقه این عرب‌های نوظهور در صحنه جهانی را متحول کرده بود. آنها در همین مدت خلافت ۱۲ ساله، پایه امپراطوری عظیم عرب را بنیان گذاشتند و امپراطوری ساسانی در ایران و رم شرقی را شکست دادند و در غرب تا نزدیکی مصر پیش رفتند. بعد از ۲۵ سال از درگذشت محمد، مسلمانان در غرب تا شمال آفریقا و در شرق تا مغولستان پیش رفتند. “عقبه” سردار معروف اسلام، در سرتاسر شمال آفریقا پیش رفت تا به اقیانوس اطلس و سواحل غربی آفریقای شمالی که اکنون مراکش نامیده می‌شود، رسید. از اینکه به دریا رسیده بود بسیار متاسف شد و حتی مدتی در دریا پیش رفت تا شاید سرزمین دیگری را بیابد و بالاخره وقتی ناامید شد به درگاه خداوند اظهار تاسف کرد که دیگر سرزمینی نیست که به نام خداوند مسخر سازد!. عرب‌ها از آفریقای شمالی و از تنگه باریک دریا در آنجا که تا آن زمان “ستون‌های هرکولس” نامیده می‌شد، گذشتند و وارد اسپانیا و اروپا شدند. سردار عرب که از این تنگه گذشت، نامش طارق بود و بهمین دلیل پس از آن، نام آن تنگه جبل‌الطارق شد. سراسر اسپانیا مسخر شد و مسلمانان خود را به فرانسه رساندند. این زمان حدود ۱۰۰ سال پس از درگذشت پیامبر اسلام بود. در این زمان، اروپا از دو جهت یکی قسطنطنیه و دیگری فرانسه مورد حمله مسلمانان بود. ولی آنها چون تعدادشان کم بود در محلی به نام “تور” در فرانسه در سال ۷۳۲ میلادی از شارل‌مارتل رهبر نیرو‌های ائتلافی اروپای آن زمان، شکست خوردند و اینگونه بود که میسر نشد تا تمام جهان را به تسخیر خود در آورند. شاید اگر این شکست اتفاق نمی‌افتاد، حالا دین پایه در کشورهای غربی به جای مسیحیت، اسلام می‌بود. چرا که به‌گواهی تاریخ، دین نیز مانند رنگ پوست ارثی است.
خلافت اعراب، در حدود ۱۰۰ سال در اختیار یکی از شاخه‌های بنی‌قریش به نام بنی‌امیه بود. آنها شهر دمشق را مرکز خلافت خود قرار دادند. تمدن اعراب در حال شکوفایی بود. دستگاه ذخیره و توزیع آب شهر دمشق که مربوط به این زمان است، شهرت زیادی دارد. در این دوران عرب‌ها یک سبک معماری بوجود آوردند که به‌نام معماری ساراسنی مشهور شده است. در این سبک، تزئینات زیادی وجود ندارد بلکه سبکی بسیار ساده و درعین حال پرجلوه و زیبا است. قوس‌ها و ستون‌ها و مناره‌ها و گنبد‌ها، همگی تنه‌ها و قوس‌های شاخه‌ها و انبوه گنبدی شکل چتر درخت‌های نخل را به‌خاطر می‌آورد.
در این سال‌ها، خلفا از اسلام واقعی بسیار فاصله گرفته بودند. خوی اشرافی در آنها تاثیر گذاشته بود و ظلم‌های بسیاری را در حق مردم روا می‌داشتند. بالاخره بنی‌امیه توسط یک شاخه دیگر از بنی‌قریش که خاندان عباس، عموی پیغمبر بودند به نام بنی‌عباس منقرض شد. آنها برای انتقام‌گیری از بیرحمی‌های بنی‌امیه قیام کردند ولی پس از مدتی از آنها نیز در بیرحمی و کشتار پیشی گرفتند. خلافت آنها در سال ۷۵۰ میلادی آغاز شد. هرچند که حاکمان از اسلام واقعی فاصله گرفته بودند، ولی در بین مردم عادی هنوز فاصله گرفتن با اسلام چندان زیاد نشده بود. همین دوران بنی‌عباس، یکی از درخشان‌ترین دوران‌های عرب از نظر علم و دانش و هنر به‌شمار می‌رود. داستان‌های زیبای هارون‌الرشید و شهرزاد قصه‌گو یعنی قصه‌های هزارویکشب بغداد معروف است. در زمان خلافت هارون‌الرشید که از سال ۷۸۶ تا ۸۰۹ به‌طول کشید، اوج امپراطوری عباسی به‌شمار می‌رود. بسیاری از دانشمندان عرب مربوط به همین دوران می‌باشند. دانشمندان عرب، در هرجا که دانشی بود برای آموختن آن می‌شتافتند. دانشگاه “تاکشاشیلا” در هند که از لحاظ پزشکی معروف بود یکی از دانشگاه‌هایی بود که اعراب به آن رو آورده بودند. کتاب‌های هندی که به زبان سانسکریت بود به عربی ترجمه شد. ولی در کنار رشد سریع این تمدن اعراب، در زمان بنی‌عباس کم‌کم از وسعت سلطه اعراب کاسته شد و حکومت‌های موجود در قسمت‌های دوردست مثل اسپانیا و شمال آفریقا تقریبا مستقل شدند. اعراب دیگر داشتند آرام آرام از آن چیزی که محمد به آنها داده بود فاصله می گرفتند، خلیفه دیگر امیر مومنان نبود، بلکه از آن، تنها لقبی برایش مانده بود، او در حقیقت یک امپراطور بود. هارون الرشید کجا و ابوبکر کجا. آنها مرکز حکومت خود را از دمشق به بغداد تغییر دادند، و این خود بیان‌گر عقب‌نشینی آنها از سرزمین‌های غربی بود..
پس از مرگ هارون‌الرشید، خلفا ضعیف‌تر شدند و زمانی فرا رسید که امپراطوری آنها به تعدادی دولت‌های مستقل تقسیم گشت. در همین دوران ضعف، یکی از غلامان ترک به نام سبکتکین در حدود سال ۹۷۵ میلادی برای خود در اطراف غزنه و قندهار دولتی بوجود آورد. و بدلیل ضعف خلفای عباسی، قسمت سمرقند را از آن خود ساخت. و بدین ترتیب قلمرو اعراب بازهم کوچکتر شد. ولی اسلام کار خود را کرده بود و همین سلطان های غزنوی هم مسلمان بودند، ولی چه سود که شاید اسلام واقعی در بین مسلمانان تا آخر خلافت علی بیشتر دوام نیاورد.
پس از سبکتکین، پسرش محمود روی کار آمد که حمله‌های او به هند معروف است. حمله های او را به نام اسلام می شناختند، ولی او مسلمانی بود که برای بدست آوردن ثروت حمله می کرد. او مخصوصا در “سومنات” ثروت عظیمی بدست آورد. آنجا می‌گویند که معبدی بوده که مردم پس از حمله محمود به آنجا پناه بردند تا خدایشان معجزه‌ای کند و آنها را نجات دهد. بالاخره معجزه هم روی داد، ولی نه به دست خدای آنها، بلکه بدست محمود غزنوی. محمود حدود ۵۰،۰۰۰ نفر را که منتظر معجزه بودند را با معجزه مرگ آرامش بخشید. این محمود بی انصاف، حتی با بدست آوردن این همه ثروت، حق بدبخت فردوسی را هم که آنهمه برای شاهنامه زحمت کشیده بود را نداد!.


نوشته شده توسط حسن شجاعی در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۵ | بدون نظر